پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

فعلا خدا حافظ!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
 
سلام
خوبيد؟
حتما شما هم اين روزای اخر سال حسابی شلوغه
منم مثل شمام!
الان حال مامانم خيلی بهتره
قراره فردا بريم مسافرت ؛ اميدوارم بهمون خوش بگذره!!!!!!!!!!
خلاصه اگه چند روزی نبودم اميدوارم بتونيد دوريه منو تحمل کنيد!
در پايان می خوام يه سری تشکرجات بکنم:
اول از سعيد پسر عمه و همکارم که مثل يه برادر بزرگتر برام می مونه؛ به خاطر حمايت های فکری ای که ازم می کنه ؛ به خاطر ايجاد ميل به زنده بودن !
دوم از همه کسايی که تو مدت مريضی مامانم از من حمايت کردن و به فکر من بودند.
سوم از پسر خاله ام سروش؛ به خاطر همه لحظات خوبی که با او هستم
چهارم از عمو هايم در کانادا که مرا فراموش نمی کنن و به فکر من هستن.
پنجم از بر و بچ دانشگاه به خاطر .................
ششم از دوستای اينترنتی ام :سپيده؛ پريسا؛صبر تلخ!؛ فرشته و.........
هفتم از خدا که هميشه در سخت ترين لحظات به کمکم اومده
هشتم از خودم به خاطر اينکه هنوز ايستاده ام!
نهم از بر و بچه های روزنامه جهان فوتبال چون هر روز با اونا بودم!

ارزو می کنم که هر جای دنيا هستيد از زيبايی های نوروز لذت ببريد

ارزو هايتان را ارزو می کنم

تا بعد........................
 
 
خسته ام ؛ خيلی خسته
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
 
توی اين دو هفته ی اخير حدود ۶ کيلو لاغر شدم ( الهی بميرم!)
مامانم حالش اصلا خوب نبود البته الانم کاملا حالش خوب نشده (حالا نه من حوصله دارم که بگم مريضيش چی بود و نه اينکه احتمالا شما حوصله شنيدنشو دارين)
خيلی حالش بحرانی بود و من به شخصه به شدت ترسيده بودم که نکنه.................
نه ولش کن حتی فکرشم تنمو می لرزونه.
در عرض اين مدت من که اصلا اهل کار خونه و از اين جور برنامه ها نيستم مجبور بودم تمام بار کارهای خونه رو به دوش بکشم.
از بد ماجرا همه ی اين ماجرا ها همش صاف شب عيد پيش اومد؛ يه دفعه نا غافل ديدم که قراره برای خونه تکونی يه نفر بياد خونه رو تميز کنه
منم مجبور بودم که دو روز نرم سر کار و از اونجايی که می خواستم اين دو ؛ سه نشه خودمم وايستادم پا به پای اون بابا به کار کردن.
خود کارگره تعجب کرده بود؛ می گفت من تو اين همه جاهايی که رفتم کار کردم تا حالا نديدم يه جوون مثل تو اينطوری تو کارای خونه کمک کنه!
اينقدر با شامپو فرش به جون فرش های خونه افتادم که همه ی کت و کولم درد گرفت.
و خلاصه من که می خواستم به کارگر کمک کنم تا مجبور نباشم روز سوم هم خونه بمونم؛
روز سوم از دست درد توی خونه مث يه جنازه ولو بودم!
تو اين مدت يه سری از اعضا فاميل هم به جای روحيه دادن به ما مث قصه ی دوستيه خاله خرسه اين استرس ها رو بيشتر و بيشتر کردن...............
حالا می خوام يه گله بکنم از کسايی که بيشتر دوستشون دارم و بهشون بيشتر وابسته ام
شايد اين گاه بيشتر متوجه ی پسر خاله ام هست.
از کسی که بهترين دوست من توی همه عالمه
از کسی که هميشه سنگ صبورم بوده
من فکر ميکنم که توی رفاقتم با اون تا اونجايی که تونستم و از دستم بر می اومده کم نذاشتم.
پارسال همين موقع ها يه همچين مشکلی برای اون پيش اومده بود ؛ من تا اونجا که برام مقدور بود سعی کردم تنهاش نذارم.
ولی با اينکه چند بار تو اين مدت بهش گفتم که بيا پيش من بهت احتياج دارم
متاسفانه اون نيومد..........
می دونم که حضورش برام يه جور قوت فلب بود ولي.................
البته خودمم نمی دونم چرا اينو نوشتم! چون اصلا اهل اين خاله زنک بازی ها نيستم؛
خصوصا اينکه می دونم احتمالا اين اين نوشته رو می خونه.
ولی با همه اين حرفا بازم اون بهترين دوست منه
با اينکه خيلی متفاوتيم
خيلی متفاوت شايدم متضاد هم فکر می کنيم
ولی فکر می کنم مکمل های خوبی هستيم............
تا بعد.............
 
 
اين اولين نوشته نيست!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
 
سلام
مدتيه که وبلاگ اصلی ام مشکل پيدا کرده؛و من نمی تونم واردش بشم.
تو اين مدت کلی حرف تو دلم تل انبار شده که ديگه بيشتر از اين نمی تونستم منتظر حل مشکل وبلاگم بشم.
نمی دونم اگه مشکل اون وبلاگ حل بشه اصلا دوباره برم سراغش يا اينکه همين جا جول و پلاسم رو پهن کنم!
به هر حال زياد هم فرقی نمی کنه؛ چون وبلاگم زياد هم پر بيننده نبود!
نمی دونم چرا ؟
شاید چون من پسرم!

شايدم چونزياد سعی نمی کنم که مطالبم رو جوری بنويسم که برای ديگران جالب باشه!
تنها دليلی که برای نوشتن دارم يه جور درد دل ؛ يه جور خالی شدن و شايد يه جور محک برای قلمم باشه............
و خلاصه اين که برای دل خودم می نويسم.
راستی اون اوایل که وبلاگ قبلیم (http://pesar-e-mamooli.persianblog.ir ) رو می نوشتم
خودمو معرفی کردم
شاید از نظر خودم این نوشته ؛ نوشته ی اولم نباشه ولی شاید زیاد بد نباشه که این کارو تکرار کنم!
معرفی----------------------------------------------------------------------------------------------
من شهاب متولد ۲۲/۱/۱۳۶۰ هستم .
۷۰ کیلو وزن دارم و ۱۷۶ سانت هم قد.
مو و چشمم مشکیه.
دانشجوی سال سوم مهندسی صنایع هستم.
توی یه شرکت صنعتی هم کار می کنم.
خانوادم از نظر مادی متوسطه.
ورزش مورد علاقه م فوتباله؛ هفته ای یه بار بازی می کنم و هر روز هم روزنامه ی جهان فوتبال رو می خرم.
به غیر از این روزنامه مجله ۴۰ چراغ رو هم می خرم؛ مجله ی بدی نیست ولی هیچ چیز نمی تونه جای خالیه هفته نامه ی تماشاگران رو برام پر کنه.
زیاد اهل رفیق بازی نیستم(شایدم وقتشو ندارم) و سرم تو لاک خودمه.
و خلاصه این که یه پسر معمولی هستم!
در ضمن یه چیزی رو تا یادم نرفته بگم:
اون ایه که من اصلاعاتم راجع به چگونگیه بهبود وبلاگ مثلا استفاده از عکس؛ لینک دادن و....
صفره!
اگه می تونید کمکم کنید خیلی ممنون میشم.
تا بعد.....................