پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

فوران
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٩
 

 

لعنتی! فکر می کنی من از این وضعیت خوشم میاد؟

 

فکر می کنی بی رگم؟

 

فکر می کنی درک نمی کنم؟

 

به خدا منم می فهمم.....

 

به خدا منم درک می کنم.....

 

ولی چه کنم که نمی تونم...........

 

 نمی تونم مث بقیه برای اینا فریاد بکشم؟!

 

چه کنم که نمی تونم شیشه ی آینه رو بشکونم؟

 

چه کنم که نمی تونم الکی چیزی رو بهانه کنم و با یکی دعوا کنم؟

 

مشتش بزنم و سرش فریاد بکشم ؟

 

کتک بخورم و کتک بزنم؟

 

خودمم خسته شدم.....

 

خسته شدم از اینکه می تونم منطقی فکر کنم و باسه ی هر چیزی

 

یه توجیه درست داشته باشم.........

 

و آخه لا مصب واقعا درسته!

 

ای کاش منطقی نبودم و می زدم به سیم آخر.....

 

ای کاش معمولی بودم!

 

ای کاش می فهميدی...............

 


 
 
صداقت
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٢
 

یکی تعریف می کرد :

 

رفته بودم کانادا .... یکی دو هفته ی اول رو پیش یکی از آشنا های دورم مهمان

 

بودم.

 

خلاصه سر تو درد نمی یارم یه بار یه  ساختمونی آتیش  گرفته  بود و تلویزیون

 

داشت صحنه های آتیش سوزی رو نشون میداد......

 

دوست دختر میزبان هم داشت با دقت تصاویر رو تماشا می کرد .... میزبان برای

 

شوخی گفت : من همین الان از کنار اون ساختمون رد می شدم و اتفاقا سیگارم رو

 

هم با آتیش همون ساختمون روشن کردم!

 

دوست دخترش هم این چاخان اونو باور کرد و شروع کرد به شماتت اون که چرا

 

 این کار خطرناک رو کردی؟!

 

میزبان به من اشاره کرد که : فلانی نیگا کن اینا چقد خر و خنگن هر چی میگی باور

 

 می کنن!

 

پیش خودم گفتم نه بابا اینا خر نیستن ... این من و توییم که مشکل داریم و بی خود و

 

بی جهت انقد دروغ گفتیم و می گیم . این اسمش زرنگی یا خنگی نیست.

 

اسمش صداقته!

 

تا بعد.......................

 


 
 
واکسن
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٤
 

امروز بالاخره رفتم واکسنم رو زدم

 

فک می کردم مث خیلی ها کله پا بشم

 

ولی هیچیم نشد

 

یه روز پر کار داشتم و تا ساعت 9 سر کار بودم

 

الانم مث معتاد ها اومدم پای نت

 

پس فعلا .......!

 

چشام همه چی رو 3-4 تا میبینه!

 


 
 
لذت
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٩
 

 

توی مجله چلچراغ این هفته قسمتی بود که نویسندگان این نشریه از علایقشون و چیزهایی که

 

 دوست دارن نوشته بودن.......

 

به نظرم موضوع جالبی اومد و به فکر افتادم که بگردم و ببینم چه چیزهایی تو زندگی هست

 

 که ازشون لذت می برم :

 

آرامش

 

- همیشه دوست داشتم که اضطراب و تشویش تو زندگیم نباشه اگرچه آرزوی تقریبا محالیه!

 

- توی یه محیط ساکت ... بدون فکر کردن به فردا و یه کتاب توپ که از این عالم جدام کنه....

 

- منظورم از آرامش لزوما سکوت و سکون نیست بلکه رها بودن فکر و آزادی روحه.....

 

دوست داشتن

 

 – از اینکه اوقاتم رو با کسایی که دوستشون دارم بگذرونم لذت می برم

 

- دوست دارم نگاهشون کنم ...لپشون رو بکشم! ... و اگه مشکل اخلاقی نداشته باشه

 

 ببوسمشون و بغلشون کنم!

 

غذا

 

-  خوردن خوراکی های خوشمزه لذت فوق العاده ای برایم داره :

 

قرمه سبزی ( البته نه هر قرمه سبزی ای ! ) – چلوکباب – پیتزای تند و تیز –

 

 بیف استروگانف – همبرگر – چیپس – پسته و بادوم – نون سنگک یا بربری داغ با

 

 پنیر تبریزی – قهوه ترک و البته ما الشعیر!

 

فوتبال

 

- وقتی مهدوی کیا مث فشنگ بدوه و در اولین گام ها 4-5 متر یار مقابلشو جا بذاره

 

- وقتی کاویانپور تو زمین راه میره! از استیل راه رفتن سر بالاش خوشم میاد

 

- وقتی منچستر می بازه دیدن چهره ی فرگوسن فوق العاده اس!

 

- وقتی یه بازیکن با تکل دوپا از پشت بکام رو درو کنه و اعصابشو بریزه بهم قند تو دلم

 

آب میشه

 

- وقتی رائول از اون ضربات چیپ معروفش میزنه و گلر با حسرت به توپی که

 

از بالای سرش به دروازه میره نگاه می کنه کلی لذت می برم

 

- اصولا از دیدن چهره ی فابین بارتز و اولی کان وقتی گل می خورن خوشم میاد!

 

- از بازی بی نظیر روبرتو باجو و ضربات ناگهانی دنیس برگ کمپ که دیگه نگو!

 

پول

 

هیچوقت آرزو نداشتم میلیاردر باشم ... پول هم فقط در حدی که آرزوهای دیگه خودمو

 

 تامین کنه می خوام .... راستش زیاد عاشقش نیستم!

 

یه سری چیزای دیگه هم هست که به خاطر حفظ حرمت ها نمی گم!

 

چیه؟ این لذت ها زیادی معمولین؟

 

عجب!

 

مث اینکه حواست جمع نیست !

 

آخه من یه پسر معمولیم!

نوشته ای توی بلاگ ترانه های دوستی نوشتم که خوشحال ميشم

شما هم اونو بخونيد...

البته آن بلاگ همزمان با باز کردن اين بلاگ باز می شود.....


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٦
 

 

 

سوگ و ماتم

 

حتی اشک ها هم خشکيده اند

 

يه قرار وبلاگيه يکشنبه ۷ دی ساعت ۴ تا ۶ برای کمک به زلزله زده ها .

توانير پارک نظامی گنجوی...... به اينجا سر بزنيد


 
 
اطمينان
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٤
 

هيچ وقت نبايد مطمئن بود

 

اين تنها چيزيه که من مطمئنم

 

اين جمله به نقل از فيلم ذهن زيبا می باشد......