پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

دبيرستان
نویسنده : شهاب - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٦
 

 

از قبل با علی و اکبر قرار گذاشته بودم که با همدیگه بریم آخه تنها کسی که بین ما

 

سه نفر یه ابوطیاره داشت من بودم ..... ولی یکی دیگه هم قاچاقی به ما اضافه شد ....

 

اونم چه کسی!

 

محمد که بچه بسیجی کلاس بود و هیچکس دل خوشی ازش نداشت! تو اون دوران عادت

 

داشت به همه گیر بده و با استفاده از منطق قوی اش ( زور و تهدید!) همه رو به صراط

 

مستقیم هدایت کنه! چند تا از بچه ها هم می گفتن که وقتی با یه دختر توی خیابون دیده

 

بودتشون خیلی رفتار زننده ای باهاشون داشته مث خیلی های دیگه که خودشون رو مظهر

 

پاکی و نماینده ی شرع می دونن! خلاصه حرکت کردیم.... ترافیک وحشتناک بود فکر می

 

کردم از همه دیر تر برسم ولی جز اولین نفر ها بودم خیابون فرشته فکر می کنم تا اون روز

 

 رنگ هیچ پیکانی رو ندیده بود که خوب من نخواستم از این نعمت محروم بمونه و

 

مستفیذش کردم!

 

یکی از بچه های تجربی ( که البته زیاد هم شناختی ازش نداشتم و ندارم) بانی این

 

مهمونی بود  وارد که شدم یکی از بهترین معلم هامو که دیگه بازنشسته شده دیدم ....

 

همیشه من براش محبوب ترین فرد کلاس بودم از دیدنم خیلی خوشحال شد و

 

طبق معمول شروع کرد بیخودی از من تعریف کردن...

 

مثلا از موهای در هم ریخته و بلند و ژولیده ام که همه می گن مث جنگلیا شده کلی

 

خوشش اومد و گفت که  خیلی با ابهت شدی!

 

مردی حدودا هفتاد ساله و بسیار تر و تمیز و مرتب با سبیل هایی زیبا که بیشتر

 

تیپش به افراد نهضت آزادی می خوره ولی از نشستن توی خونه و بلاتکلیفی خسته بود

 

و بی حوصله ...

 

معلم فیزیک هم که اون دوران هنوز مجرد بود سرزنده و مث رامبد جوان همش

 

ورج و ورجه می کرد کمی سنگین تر و موقر تر شده بود! ....

 

معلم زبان هم که حالا دیگه از تدریس زده بیرون و کارمند بانک شده مث همیشه

 

رشید و با ابهت با هیکلی عضلانی و با صدایی کلفت در حالیکه مثل سابق بسیار مهربان و

 

دوست داشتنی بود و آخر سر هم معلم مشاورمون که البته دیدارش ذوق زده ام نکرد چون

 

هنوز هر هفته تو باشگاه فوتبال می بینمش!

 

بچه هم یکی یکی از راه می رسیدند و مث ترکه که تو استادیوم با نفر اول روبوسی کرد و

 

توی رویدربایستی گیر کرد و با کل 100 هزار نفر روبوسی کرد یکی یکی همه رو می

 

بوسیدن! ( شانسم که نداریم... اگه اینجا هم مث خیلی از کشورها مدارسش مختلط بود که من

 

اصلا مخالفتی با دیده بوسی نداشتم!)با دیدن هر کدوم از بچه ها خاطرات یکی یکی از ذهنم

 

می گذشت و حسرت دوران فوق العاده ی دبیرستان دلم رو می فشرد!

 

واقعا فوق العاده بود .....

 

یه چند تایی از بچه ها رفته بودن قاطی مرغ ها جالبه که اتفاقا شر و شور ترین ها هم به این

 

افتخار دست یافته بودند! یه سری هنوز دانشجو بودند و یه سری هم سرباز و یه سری دیگه هم

 

از صدقه سر بابا رفته بودند سر کار! شوخی شوخی 6 سال از اون دوران گذشته ... ولی من

 

متوجه شدم که بیشتر بچه ها هم مث من هنوز باورشون نمی شه از دنیای نوجوانی و درس و

 

مدرسه بیرون اومدن و وارد دنیای پر از مسوولیت و استرس آدم بزرگا شدن.....

 

به هر حال باید ساخت مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟!

 

( وبلاگ دومم آپديت شد )


 
 
سرگردانی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
 

 

روز های سختی است ...... با اين حال می دانم که اين سختی خنده دار است!

در اوج خستگی ام ...... با اين حال می دانم اين خستگی بچگی است .....

نا اميدم ...... گرچه می دانم اين تنها سخن زبانم است و نه دل .....

پريشانم ...... گرچه می دانم اين همان ترس است!

دل تنگم ...... ولی برای کدام دل؟

عاشقم ....... ولی از برای کدام معشوق؟

و نگرانم ...... از چه بابت ؟ ..... خود نيز به راستی که نمی دانم!

 


 
 
داستان سر و سنگ!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٩
 

 

 

امروز انقدر از در دیوار مشکل و شوک های ناراحت کننده برام پیش اومد که

 

الان بسیار گیج و مغمومم.

 

البته چیزی که باعث می شه نتونم حتی غری بزنم و اعتراضی کنم اینه که مسبب

 

پیش اومدن همه ی این ناملایمات خودم هستم.

 

منطق این رو می گه که حالا هر چقدر هم دیر شده باشه باید در روش و سیاقم

 

تغییرات عمده ای بدم و تمام سختی هایی که دارم رو درک کنم و از رویا بیام

 

بیرون و راهی برای غلبه بهشون پیدا کنم.

 

نمونه هایی همین دور و برم وجود دارن که با شرایط بدتر از این هم تونستن

 

خودشونو بالا بکشن و موفق بشن.

 

صرف این که دستیابی به موفقیت در این موقعیت مشکل و سخت هست نمی تونه

 

توجیهی برای من باشه که بخوام همین طور منفعل و خنثی به پیش برم.

 

در واقع راه دیگه ای جز این ندارم.......

 

امیدوارم زود تر از شوک های موجود خارج بشم.....

 

این تصمیم رو دارم.

 

مدت هاست در برزخ دنیای کوچیکی و بزرگی سیر می کنم ....

 

خیلی سخته بشه شرایط جدید رو درک کرد....

 

سرازیر شدن بار مسوولیت ها و اهمیت تصمیمات می طلبه که دیگه هر طوری

 

هست از این برزخ خارج بشم و باور کنم که بزرگ شدم........

 

کسی هست به من کمک کنه؟!

 

پا نوشت :

 

۱- کنسرت شجريان که حرفشو زده بودم فعلا کنسل شده.

 

۲- وبلاگ دومم آپديت شد.

 


 
 
گذر عمر.....
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳
 

 

یه موقع هست که می تونی ولی ..... نمی دونی

 

یه موقع هست که هم میدونی و هم می تونی

 

یه موقه هم هست که می دونی ولی ..... دیگه نمی تونی!