پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

قرار بلاگر ها (۲)
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳٠
 
سلام
اصلا قرار نبود که من به اين قرار برم ولی ديشب با خوندن وبلاگ خاطرات کودکی ديگه دلم طاقت نياورد و با اکبر راهی شديم.
ايندفعه نسبت به دفعه پيش نفرات يا بهتر بگويم بلاگر های بيشتری اومده بودن.
ولی من بيشتر با همون بچه های دفعه ی پيش هم صحبت بودم و جديد هارو زياد باهاشون آشنا نشدم
به بچه هايی که اومده بودن پيشنهاد می دم که اون بلاگرهای جديدشونو تو وبلاگشون معرفی کنن تا با اونا بيشتر آشنا بشم........... چون آدرس وبلاگشونم نگرفتم!
الان زياد وقت ندارم که بتونم اون طور که دلم ميخواد گزارش اين قرار رو بنويسم ولی مطمئنم که بقيه بچه ها اين کار رو خيلی بهتر از من انجام ميدن
به هر حال لازم ميدونم از خانم خاطرات کودکی بابت زحمتی که کشيدن تشکر کنم
اونايی که تو اين جمع بودن و من ميشناختمشون:
خاطرات کودکی
سه تار
حرف هايی از دل زمان
رختکن خاطرات
و همين طور گرافيک و بچه فهيم که از جديد ها بودن
بقيه رو هم که هنوز باهاشون آشنا نشدم..................
به هرحال خوش گذشت ولی دفعه قبل بهتر بود..............!
تا بعد...........................
 
 
ّآهو و الاغ
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٩
 
سلام.
بعد از یه هفته بالاخره این وبلاگ آپدیت شد و اکبر هم تونست بعد از گذشتن از هفت خوان رستم دوباره اینجا بنویسه
ولی شاید تا یکی دو هفته دیگه زیاد اینجا خبری نشه ؛ چون ما هر دو امتحان داریم و خیر سرمون داریم درس می خونیم .......!
به هر حال ازاینکه مارو یه مدت نمی بینید ببخشید !
------------------------------------------------------------------------------------------------------

آهو خيلی خوشگل بود؛ يک روز يک پری به سراغش آمد و گفت:آهو جون دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت يه مرد خشن ؛ خونسرد و زحمت کش.
پری آرزوی آهو را برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق نزد حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداريم ؛ اين خيلی خره.........!
حاکم پرسيد ديگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نميشه تا براش عشوه ميام جفتک مياندازه!
حاکم پرسيد ديگه چی؟
آهو گفت:آبريم پيش همه رفته گهمه می گن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد ديگه چی؟
آهو گفت مشکل مسکن دارم ؛ خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد ديگه چی؟
آهو گفت: اعصابم رو خورد کرده؛ هرچی ازش میپرسم عين خر نگاهم ميکنه..
حاکم پرسيد ديگه چی؟
آهو گفت:تا بهش يه چيز می گم زود صدا شو بلند ميکنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسيد ديگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد؛همش ميگه لاغر مردنی؛ تو مثل مانکن ها ميمونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت؛ آره
حاکم گفت: چرا اين کار ها رو می کنی؟
الاغ گفت واسه اينکه من خرم!
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد؟!
نتيجه گيری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيری عاشقانه: مواظب باشيد وقتی عاشق موجودی ميشويد ؛ عشق چشمانتان را کور نکند!
 
 
اعداد حياتی !
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٩
 
بالاخره بعد از تلاش فراوان موفق شده ام چند کلمه ای بنويسم ! حتما غيبت کبرای بنده را متوجه شده ايد نه ؟!
چی ؟ اصلا نفهميديد ؟
...آها...خوب...بگذريم! اميدوارم مشکل نرم افزاروسخت افزار های قلابی (مثل تمام مشکلات لاينحل کشور !)زود تر حل شود که ديگر اين مردم طفلکی از عدم حضور ما اينقدر غم وغصه تحمل نکنند...البته بغضی اصلا موضوع غمناکی دور وبر ما نميبينند...مثل دانشجويان محترم دانشگاه اينجانب! انگار به جز هر وکر کردن وليچار بافتن هيچ مسئله ديگری ارزش صرف وقت و انرژی را ندارد.(مسئله سومی هم هست که به قول آقای منصوری عفت قلم مانع از نام بردن آن است ! با اين فرق که ذبيح ا... منصوری همه چيز را ميگوييد و بعد مدعی عفت قلم ميـشود
ـ من اصلا نميتوانم فکرش را به ذهنم راه دهم (وای که من چه مثبتم !)
به هرحال...شرح اين ...(فلان وبهمان!) اين زمان بگذار تا وقت دگر!
من هم بعد از چند روز به در وديوار زدن بالاخره از يک کافی نت موفق به ايراد اين
سخنان(گهر بار البته !) شدم.
تازه دارم ميفهمم که بدون بعضی اعداد نميشود زندگی کرد....نه خير شماره
تلفن ها رو عرض نميکنم...منظورم همين ۰ و ۱ ناقابله !
که برای ورود به دنياشون دارم (همين الان!) پول هم میپردازم...
شما هنوز به عقل من شک نکرديد ؟!!
نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۴ توسط اکبر !!!
 
 
آزادی....!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
 
بياييد با چشمانی باز عمل کنيم و نگذاريم تاريخ تکرار شود..............
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
اين آقا وحيد قصه ی ما هنوز به من زنگ نزده و گرنه تا حالا بازم بيشتر دربارش براتون می نوشتم.....
اکبر هم گويا دچار مشکل ساين اين هست نمی دونم چرا؟ اگه اينجوری نبود مطلبی برای هفته ی پيش بود
راستی سينما رفتم ؛ فيلم صورتی رو ديدم
فيلم بدی نبود جاتون خالی.......
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
لینک !
بالاخره تونستم لينک بدم!

خوش به حال اونايی که لينکشون اينجا هست.................!
فقط تعداد باز ديد کننده خراب شده
ميشه کمک کنيد؟
راستی به نظرتون تغییراتی که تو بلاگم دادم خوبه؟ منظورم رنگ و از این جور چیزاست...
خوشحال میشم نظرتونو بدونم
تا بعد..........
 
 
نفوذ طالبان در گروه متاليکا!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
 
سلام
امروز مامان و بابام وقت دکتر داشتن؛ مطب دکتر خيابون ايرانشهر ه ؛ بابا گفت که حال رانندگی ندارم و من هم رفتم که برسونمشون.....
داشتم به اين فک می کردم که حالا تو اين مدت که اونا تو مطبن من چه غلطی بکنم که حوصلم سر نره..
يدفعه به فکر وحيد افتادم . ما که از پيش دبستانی تا آخر دبستان با هم تو يه مدرسه بوديم و در ضمن چون خونه هامون هم به هم نزديک بود بچه محل هم محسوب می شديم تو عالم کودکی بهترين همبازی و دوست هم بوديم .....
آخرين باری که وحيد رو ديدم چند سال پيش بود شايد ۴ يا ۵ سال.
ميدونستم که هنرستان موسيقی ميره ولی بعدش ديگه خبری ازش نداشتم؛ که البته وحيد هم خيلی از من گله داشت که چرا اين همه مدت سراغش نيومده بودم که البته حق داشت چون من ديگه اون محل نبودم و اون نه خونه ی ما رو بلد بود نه شماره تلفنی داشت ولی من حداقل آدرس خونه ی اونا رو بلد بودم!
می دونيد چيه وقتی داشتم راجع به اين مساله فک می کردم ديدم که خودمم مث وحيد از
شهاب گله دارم واقعا توی اين چند سال اخير يعنی دقيقا از پايان سال سوم دبيرستان بيشتر از همه چيز نسبت به خودم بی توجه بودم..... اگه الان ازم بپرسيد توی اين چندسال چی کارا کردی و چطوری بهت گذشته راستيتش خودمم نمی دونم چی بايد بگم!
البته به ظاهر شايد خيلی کارا هم کرده باشم مث يک سال مطالعه و کنکور برای ورود به دانشگاه و قبول نشدن برای سال اول؛ يک سال ديگه تلاش برای رسيدن به دانشگاه به همراه رفتن به کنکور های آزمايشيه قلم چی و کلاس های رياضی و .... و در نهايت قبول شدن در دانشگاه؛ بعدش خريدن سربازی و آغاز تحصيل ......؛ و همچنين شاغل شدن ضمن تحصيل يا شايدم تحصيل ضمن شغل! و الانم که در خدمت شمام.
ديديد شايد به نظر اتفاقات زيادی رو هم در مجموع تو اين ۴-۵ سال پشت سر گذاشته باشم ولی تو همه اين مدت تنها چيزی که اصلا بهش توجه ای نکردم خودم بودم .......
ديدن وحيد به غير از شادی ای که ديدن يه دوست قديمی داره باعث شد بفهمم راستی راستی ۴-۵ سال از عمرم گذشته و هيچی نفهميدم .
همش فکرم مغشوش و در گير مسايل و مشکلات روزمره و از همه مهمتر ترس و عدم اطمينان نسبت به آينده بوده به طوری که من واقعا حال رو فراموش کردم............
نمی دونم که اين وضع تا کی قراره ادامه داشته باشه ؛ شايد تا آخر عمر ! شايدم .....اصلا شما بگيد!
بريم سر جريان وحيد:
گفتم که آخرين باری که وحيد رو ديدم هنرستان موسيقی درس می خوند؛ ولی اين دفعه وقتی در رو باز کرد يه لحظه با خودم گفتم يقينا اين خود بن لادنه!
يه عالمه گيس و يه ريش اين هوا....!
خلاصه تریپ اند هنر!
آقا وحيد قصه ما الان فارغ التحصيل موسيقی از دانشگاه هستش و چند ساز از جمله ويلون سل و کنتر باس و گيتار کلاسيک و گيتار بيس رو هم تدريس می کنه هم در کنسرت های مختلف می نوازه....
راستی راستی وحيد تو اين چند ساله خيلی موفق تر از من بوده
شايد چون عشقش رو پيدا کرده و حسابی رفته دنبالش
وحيد بهم پيشنهاد داد برم پيشش گيتار ياد بگيرم
اولش جدی نگرفتم ولی الان فک می کنم اگه قراره بعد از چند سال بالاخره يه خوده هم به فکر اين دل صاب مرده ام باشم چه چيزی از اين بهتر؟!
مخصوصا که گيتار ساز مورد علاقه ام هم هست...
تمام اين چيزايی که گفتم در عرض ۲۰ دقيقه ديدن وحيد دستگرم شد
ولی حالا قراره که به زودی ببينمش و نتيجه اين ديدار رو حتما به شما هم ميگم
راستی در مورد تيتر اين نوشته که تا حالا حتما نتونستيد ربطی با نوشته براش پيدا کنيد بايد بگم علت انتخاب اين تيتر اين بود که وحيد وقتی داشت درباره کارهاش حرف ميزد درباره کاری که قبل از عيد از کارهای متاليکا اجرا کرده بود گفت که ..... ديگه احتياجی هست توضيح بدم؟
فک نکنم!
تا بعد..............
 
 
حرف مفت!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۸
 
سلام.
امروز چيزی ندارم بگم به جز يه مشت حرف مفت!
پس نگم بهتره فقط منم باسه ی خالی نبودن عريضه از محمد تقليد می کنم و جريان نظر خواهيه مهدی رو مطرح می کنم که اگه حال داشتين برين نظر بدين....اوکی؟
جريان از اين قراره که اين دوست ما يه نظر خواهيه به ظاهر ساده کرده که البته شايد فقط ظاهرش اينطوری باشه:
اگه شما بدونيد که اين مطلبی که تو وبلاگتون می نويسيد آخرين مطلبه چی می نويسيد؟
البته يه چيزی که هست اينه که تو نظر خواهيش معلوم نکرده اين آخرين بار بودن از روی اراده ی ما باشه يا ارادی ی محيط!
شايد جالب باشه نظرتونو براش بذاريد.................
در آخر هم مث بچه تنبلا چون هنوز لينک دادن رو ياد نگرفتم اسم چند تا از دوستان رو ميذارم که اگه منت بذارين و بهشون سر بزنيد منم خوشحال ميشم:
مهدی و محمد رو که قبلا گفتم
عليرضا (سه تار) رو هم که قبلا گفته بودم
خاطرات کودکی هم که ازون معروفاس هيچی نمی گم!
اين خانم بهار خانم هم که يه بارم قبلا گفتم کافيه يه بار بهش سر بزنيد تا مشتريه پر و پا قرصش بشيد
اين هم که حالا نمی دونم اسمش املاش چی ميشه هبوط يا حبوت يا... از سفارشی هاست
خانم الجاسوسی هم که از نظر کرده هاست!
همچنين خانم با محبت يعنی هستی! که نمی دونم چرا تازگی ها سخت ميشه به بلاگش دسترسی پيدا کرد همش قاط ميزنه سرور و صفحه اش باز نمی شه
راستی داشت گلنار رو يادم ميرفت ها!
ديگه دستم نای تایپيدن نداره راستش بقيه اش بی تو ضيح......!
نارنجی -شقايق-و.............
اگه کسی از قلم افتاد اميدوارم منو ببخشه ايشالا بعد از امتحانا تنبلی رو میذارم کنار و به همتون لينک ميدم
تا اون موقع اگه کس ديگه ای هم می خواست افتخار حضور لينکش در اين وبلاگ مشهور و با کلاس رو داشته باشه می تونه پيام بده تا در مورد در خواستش بررسی های لازم صورت بگيره!
چی ؟
بيشين بينيم با؟
باشه بابا نشستم ديگه............!
تا بعد..............
 
 
از لويزان تا لس آنجلس!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٦
 
سلام
چهارشنبه شب جاتون خالی رفته بوديم پارک جنگليه لويزان
خيلی هوای جالبی داشت ضمن اينکه تهران هم دقيقا زير پای آدم بود
البته مث بيشتر نقاط تفريحيه تهران بسيار شلوغ بود
خلاصه اينکه زياد هم بد نگذشت!
امشب هم رفته بودم خونه يکی از اقوام که در اونجا يه بحث بسيار پر حرارت در مورد مسايل سياسی بين من و دو نفر ديگه از حضار در گرفت
اونها از طرفداران پر و پا قرص سلطنت بودند و بسيار به آينده خوشبين
ولی من به نظر اونا بسيار بدبين و کله قد می اومدم
به نظر من آينده روشن چيزی نيست که به اين سادگی ها و با اومدن يه شخص بوجود بياد
در آخر اين بحث هم ما به هيچ نقطه نظر مشترکی نرسيديم
ولی نکته مثبت اين مکالمات احترام به عقايد همديگر بود
همين هم در جای خودش ميتونه يه موفقيت باشه ؛ نه؟

راستی تا يادم نرفته بايد بگم در مورد مطلب قبلی که بعضی از دوستان می گفتند معلوم نبود کدوم نوشته مال من بود و کدوم يکی برای اکبر بايد عرض کنم اکبر در پايان نوشتش اسمشو نوشته بود و بقيه مطلب رو من نوشته بودم که البته همش نقل قول شده بود
به هر حال از توجهتون ممنون
از اين به بعد ديگه مطالبومنو تو يه باکس نمی ذاريم!
تا بعد.................
 
 
چه گرم ! + از شير مرغ تا جون آدميزاد
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٢
 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------
چه گرم !
------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام !
و....باز هم سلام !
اولی به همه ودومی برای کسانی که برای من اینهمه پيغام های دوستانه گذاشتند.
خوب...حالا بريم سر اصل مطلب...: چشم !! -زجه موره- نمی کنم...اما از شعر صرف نظر
نمی کنم. چون خيلي خيلی دوستش دارم (شعر رو ميگم !) .بابت درهم و برهم شدن مطلبم هم عذر ميخواهم ... بد جوری هول شده بودم !!!
اما امروز ...واقعاْ فکر ميکنم معتاد شده ام...! البته دليل محکمی هم برای اعتيادم دارم... :
تا به حال اينقدر احساس مهم بودن نداشتم !! (بابا اينجا آدم رو خيلی تحويل ميگيرن! شايد هم شهاب رو تحويل گرفتن ! بعد تو رودربايستی با من هم دست دادن !!)
به هر حال هرچه پيش بيايد (جز پشيمانی شهاب !) من خواهم نوشت !
روز خوبی داشته باشيد .
اکبر.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
خوبید؟
این دو تا مطلب زیر نقل قوله
راستی تو دانشگاه یه کنفرانس توپ دادم که اگه شد گزارششو مینویسم!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
نامه!
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد


گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.


پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.


ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.



ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.


اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.


راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.



همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.


راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------
دختر های بد در سنین مختلف!

او در بین سنین ۱۵ و ۱۸ سالگی مانند چین یا ایران است:
به سرعت رشد می کند و دارای توانایی های بالقوه زیادی است ولی هنوز آزاد یا باز نیست.!

او در بین سنین ۱۸و ۲۱ سالگی مانند آفریقا یا استرالیا است:
نیمه مکشوف و نیمه طبیعی است و به طور طبیعی زیباست؛ و دارای مراتعی در منطقه دلتاهای بارخیز خود!


او در بین سنین ۲۱و ۳۰ سالگی مانند آمریکا و ژاپن است:
به طور کامل کشف شده و به خوبی رشد کرده و آماده معامله با کشورهای دیگر در مقابل پول یا اتومبیل است!

او در بین سنین ۳۱و ۳۵ سالگی مانند هند یا اسپانیاست:
بسيار داغ ؛ آرام و مطمئن از زيبايی خويش.

او در بين سنين ۳۶و ۴۰ مانند فرانسه يا آرژانتين است:
ممکن است بر اثر جنگ های متعدد تا حدی ويران شده باشد ولی هنوز محل گرم و دلپذيری برای رفتن به شمار می رود!

او در بين سن ۴۱ و ۵۰ مانند يوگسلاوی يا عراق است:
جنگ را باخته است و مرتبا به اشتباهات خويش می انديشد و به بازسازی گسترده نياز دارد.

او در سنين ۵۱ و ۶۰ مانند روسيه و کاناداست:
بسيار پهناور آرام و با مرز هايی بدون نگهبان است.اما آب و هوای سرد مردم را از آن دور نگه می دارد.

او در سنين ۶۱ تا ۷۰ سالگی مانند انگلستان يا مغولستان است:
گذشته ای پرشکوه و پر فتوحات دارد ولی افسوس که فاقد آينده است.

او در سنين ۷۱ به بعد به صورت افغانستان يا پاکستان در می آيد:
همه می دانند کجاست ولی هيچ کس نمی خواهد به آنجا برود!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
در پايان از اينکه اين مطلب آخر بالای ۱۸ بود ببخشيد
و يه لطفی کنيد اگه نظر ميذاريد برای من و اکبر جدا جدا پيام بذاريد
چی گفتيد؟
جان؟ می گيد: برو بچه پر رو؟!
خب بابا چرا میزنی ميرم ديگه!

تا بعد.................
شهاب
 
 
بالاخره اومد.....
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱
 
سلام
دوست منو ديديد؟!
چی؟
بلند تر بگيد...........
آهان می خواين بدونيد کيه؟
باهاش بيشتر آشنا بشيد؟
خب اينکه مشکلی نيس!
بازم مياد..........
ولی احتمالا شما هم مث من به عاشق پيشه بودنش معترف ميشيد!
اون در ضمن غير از عاشق پيشگی مودب ترين آدم روی زمين هم هست....
می خوام بيارمش تو خط!شما هم هستيد؟!
در ضمن بعد از ۴-۵ روز سبيلمو زدم فک نکنيد هنوز سبيلو اما!
تا بعد..............
 
 
تولد !
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٠
 
وای...! راستی راستی من دارم وبلاگ مينويسم....! خيلی هيجان انگيزه !!
راستش...از وقتی دنيای وبلاگ رو شناختم دلم خواست ( يعنی دلم خواست که چه عرض کنم
ديوانه شدم)که وبلاگ نويس بشم....اما نشد...!حالا خيلی خوشحالم...خدا کنه بتونم...
لطفا شما هم کمکم کنيد....
راستی اين خطوط رو شهاب ننوشته...من...راستش همچين هم عاشق پيشه نيستم....
يعنی تا حالا هيچ وقت عاشق نبودم...بهتر بگم....نشدممن اسمم اکبره....خوب به هر حال...اینم يه اسمه ديگه...!!!
تا بعد...
 
 
يه پسر معمولی + يه عاشق پيشه!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٩
 
سلام
قبلا گفته بودم که يکی از دوستام که اتفاقا توی قرار بلاگر ها در ۲۵ ارديبهشت هم حضور داشت قراره اينجا بنويسه.
مث اينکه روز مو عود نزديکه.
تو اين وبلاگ زياد مطالب عاشقانه و شاعرانه نوشته نشده ولی احتمالا از اين به بعد نوشته ميشه
خلا صه من اگه جای شما بودم ازش استقبال می کردم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
در مورد نوشتن از فوتبال يکی از دوستام می گفت بابا چرا وبلاگتو خراب کردی؟
اين جوات بازيا چيه در آوردی؟!
من ولی اصلا پشيمون نيستم
من يه پسر معموليم که فوتبال رو هم دوست دارم
باسمم مهم نيست که کسی فکر کنه فوتبال بی کلاسه يا جواتيه
يکی از آشناهام که علاقه زيادی به طالع بينی داره ميگفت يکی از خصوصيات فروردينی ها خود خواهيه!
خوب منم فروردينی هستم و طبيعيه که خيلی برام مهم نباشه ديگران دربارم چی فک می کنن!
در ضمن من که هنوز مث اين تنبلا لينک ياد نگرفتم بدم ولی به غير از بچه هايی که تو مطالب قبليم اسمشونو ديدين می خوام بهار شادی رو هم بهتون معرفی کنم که وبلاگش باعث ميشه آدم به زندگی اميدوار بمونه!
راستی در مورد رختکن خاطرات که اگه يه بار به وبلاگش سر بزنيد و خصوصا اگه يه بار خودشو ببينيد حتما به طرفداراش اضافه ميشيد بايد بگم يه مدتيه رفتن تو وبلاگش بستگی به شانس آدم داره!

تا بعد.....................
 
 
اشکها و لبخند ها !
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۸
 
الان چند دقيقه ای بيشتر نيست که بازی ميلان و يووه تموم شده.
بعد از دو ساعت و خورده ای حرص و جوش که باعث شده الان سرم در حال منفجر شدن باشه بالاخره خوشبختانه می تونم نفس راحتی بکشم.
ميلان تيمی که از ۹ سالگی يعنی سنی که تبديل به يک خوره فوتبال شدم دوستش دارم؛ بالاخره بعد از چندين سال از سال ۹۴ تا الان قهرمان شد.
--------------------------------------------میلان قهرمان شد----------------------------
بازی در کل بيشتر در دست ميلان بود و موقعيت های بيشتری رو هم بدست اورد.
يووه با اينکه ندود رو نداشت ولی در طول بازی شانس هايی داشت که ديگه نمی تونه عامل باختش رو به نبودن ندود مربوط کنه:
۱- يه گل ۱۰۰٪ ميلان رو داور قبول نکرد
۲-نزديک به ۴۰ دقيقه ميلان عملا ۱۰ نفره بود
ميلان استحقاق قهرمانی رو داشت
------------------------------------------------------------------------------------------------------
يه جا شنيدم که کسی می گفت شايد اگر فوتبال ۱۰۰۰ سال پيش هم وجود داشت مردم اون موقع اصلا به اون علاقه مند نمی شدند ؛ چون نبود هيجان در زندگيه روزمره دنيای ماشينی هست که باعث ميشه اين ورزش پر هيجان اينطوری مورد توجه قرار بگيره
------------------------------------------------------------------------------------------------------
من الانانقد هيجان زده ام که انگار نه انگار فردا ساعت ۷:۳۰ کلاس دارم!
اين روزا بايد فشار زيادی رو تحمل کنم چون امتحانا نزديکه و منم مثل ۹۹٪ دانشجوهای عزيز ايران زمين هنوز هيچی نخوندم!
تا بعد.........................
 
 
موفقيت
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٥
 
سلام
من در چند نوشته ی قبلی درباره جرج اورول صحبت کرده بودم؛ می خواستم قسمت هایی از نوشته هاشو که انتخاب کرده بودم به مرور لا به لای مطالبم بنویسم.
ولی وقتی به آخر کتابش رسیدم احساس گرفتم که نوشتن از اون کتاب شاید سو تفاهم ایجاد کنه و دردسر ساز بشه
خلا صه با اینکه می تونست وبلاگم رو خیلی پر بار کنه از خیرش گذشتم.
فقط می تونم توصیه کنم که کتابهای ؛ قلعه حیوانات؛ و ؛ ۱۹۸۴؛ که از این نویسنده هستند رو بخونید ضرر نمی کنید دو کتاب کوچک ولی بسیار پر بار هستند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستی چند تا مطلب پیش نوشته بودم که بعد از ۳ سال فقط ۷۰ واحد پاس کردم ؛ ولی چند روز پیش وقتی درست شمردم فهمیدم که تو جمع ۱۰ تا اشتباه داشتم!

خيلی ذوق کردم وقتی فهميدم ۸۰ تا پاس شده!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
موفقیت!
موفقيت در ۴ سالگی يعنی خيس نکردن شلوار
در ۱۲ سالگی يعنی پيدا کردن دوست
در ۱۸ سالگی یعنی داشتن گواهینامه
در۲۰ سالگی یعنی امکان ازدواج
در ۳۵ سالگی یعنی داشتن پول
در ۵۰ سالگی یعنی داشتن پول
در ۶۰ سالگی یعنی امکان ازدواج
در ۷۰ سالگی یعنی داشتن گواهینامه
در ۷۵ سالگی یعنی پیدا کردن دوست
در ۸۰ سالگی یعنی خیس نکردن شلوار

توضيح: اين مطلب آخر نقل قوله و از وبلاگ قبليم هستش.

تا بعد..............
 
 
قيصر
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱
 
سلام
نمی دونم مطلب با مو هايی افراشته رو خونديد يا نه؟
ولی الان ديگه موهام نه تنها افراشته نيست؛ بلکه انقد کوتاهه که نمی شه شونه کردش!

خلاصه بعد از کلی وقت ( موهاتو می خوای اصلاح کنی!) بودن شدم قيصر!
البته يه چيز ديگه هم هست
برای اولين بار تو عمرم سبيل گذاشتم اونم سبيل پاچه دار !
امروز که اين ريختی رفته بودم دانشگاه همه چپ چپ نگام می کردن!
ولی خودم که خيلی حال می کنم مث آرتیستای فيلمای مسعود کيميايی شدم!
يه داش مشتی به تمام معنا...........
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پنجشنبه ها يه کلاس دارم که استادش بهترين و نازنين ترين و باسواد ترين و خوش تیپ ترين و با حال ترين استاد اين ۳ ساله
ولی امروز خيلی پکر بود
مث اينکه داشت چکش بر گشت می خورد
اولش نفهميديم
مث هميشه همش مزه می ريخت و ........... تا اينکه يه تلفن بهش شد ؛ اشک تو چشاش جمع شده بود
کلاس مث قبرستون شده بود
همه حالشون گرفته شده بود
بعد از تلفن بغضشو قورت داد و شروع کرد بازم به مزه ريختن
ولی وقتی فهميد همه نگران شدن؛ سفره دلشو باز کرد............
گفت ؛ خوشحالم که اينجا پيش شما هام. شما ها هنوز وارد کثافتای دنيا نشدين؛ مواقعی که دنيا کثافتاشو عريان ميکنه پيش شما بودن يه جور تسلای خاطره
همه بغضشون گرفته بود
اين استاد که حدودا ۳۳-۳۴ سالس واقعا ..............
اميدوارم مشکلش هر چه زود تر حل بشه
خيلی پسر گليه
شما هم دعا کنيد
تا بعد............................