پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

تولد رختکن!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳٠
 

سلام

امروز ساعت ۳ از سر کار اومدم ( دو ساعت زود تر ) و سريع گازشو گرفتم تا رسيدم خونه و يه دوش فوری .... تا اينکه رفتم سراغ اکبر و جنگی رفتيم ساختمون اسکان رستوران اسکان جايی که قرا بود تولد مهدی اونجا باشه.....!

جاتون خلاصه خالی بود ....البته من چون فک می کردم که نتونم برم تولد و خيلی اتفاقی تصميم به رفتن گرفتم نتونستم چيزی برای مهدی بخرم!  

قرار بود که يه تولد دانگی برگزار بشه به اين معنی که هر کی خودش خرجشو بده که به نظر من فکر خيلی خوبی هم بود ولی مهدی کار خودشو کرد و نذاشت کسی دست تو جيبش کنه و با اين کارش باعث شد يه عادت خوب بين بر و بچ شکل نگيره!

من فقط از بچه های جديد اسم آرزو که اگه اشتباه نکنم بلاگش ستاره کوچولو هست رو ياد گرفتم که البته ايشالا به زودی به بلاگای ديگه هم سر می زنم و درست و حسابی باهاشون  آشنا ميشم

راستی از اينکه با پيام های دلگرم کننده تون باعث شدين من کاملا ديوونگيمو باور کنم ممنون!

ولی به خاطر اينکه خيلی هم غصه ی منو نخورينمن امروز رفتم ديدمش و مث حکايت ديوونه ها و ماه بازم .......! پس نگران نشين من هنوز ديوونم!

تا بعد.........................

 


 
 
ديوونه شدم!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٧
 

نشد ببينمش و ديوونه شدم.................!

صدايش را شنيدم ديوانه تر شدم!

 

 

تا بعد............


 
 
آذربايجان اير.......
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
 

سلام

اين يکی دو روز اونقدا هم که فک می کردم پر اتفاق نبوده

اون قراره دوستان دبيرستانيم افتاده هفته ی بعد؛ البته گفتن يا پنجشنبه يا جمعه! که اميدوارم جمعه نباشه تا منم بتونم به قرار بلاگر ها برم.

و همچنين عروسی هم يه هفته به تاخير افتاده...........

ولی دختری از پاريس که گفته بودم اومد.....سه شنبه شب رفتيم فرودگاه......از اونجاييکه پروازش با هواپيمای آذربايجان اير بود سالن انتظار برای اين پرواز سالن قديمی ( ترمينال ۱ ) بود .....تا اونجاييکه ميدونم پروازهای مربوط به کشورهای درپيت مث خودمونو ميندازن ترمينال يک مث دوبی ؛ آذربايجان و..... و پرواز های مربوط به بريتيش ايرويز ؛ لوفتانزا و......رو بايد در ترمينال ۲ که به اصطلاح کمی شيک تره منتظرشون موند.

خيلی طول نکشيد تا مسافر قصه ی ما از سالن تراتزيت بيرون اومد و يه مراسم ماچ و بوسه ی حسابی راه افتاد

بعدش هم رفتيم رسونديمش به محل استقرارشو اومديم خونه......تا اينکه امروز عصر قراره دوباره بهش سر بزنم...

يه چيز جالبی که تعريف کرد و نمی دونم بگم خنده دار بود يا گريه دار از اين قراره:

گفت : وقتی تو پاريس سوار هواپيما شدم باورم نمی شد که اين هواپيما متعلق به کشور آذربايجان باشه....يه هواپيمای خيلی شيک و تر و تميز!.......در طول سفر هم بهترين سرويس دهی انجام شد مهماندارهی قلمی و خوش تیپ و غذاهای خيلی غالی و فيلم های زيبا ...... تا اينکه رسيديم باکو ؛ اونجا بايد هواپيما رو عوض می کرديم تا به مقصد تهران حرکت کنيم‌ ( يه نکته ی جالب در فرودگاه بکو اين بود که اونجا هيچکس انگليسی نمی دونست و برای حل مشکلاتمون از زبان فارسی استفاده کرديم؛ نا سلامتی اونا تا همين ۱۵۰ سال پيش جزيی از کشور ما بودن!) وقتی سوار هواپيمای دوم شديم خيلی حالمون گرفته شد.......يه هواپيمای داغون با مهماندارهايی شبيه خرس قطبی !.....هوای هواپيما انقد گرم بود که چند نفر داشت حالشون بهم می خورد .......

واقعا ما اونقد بد بخت شديم که کشورهايی که تا همين چند وقت پيش قسمتی از خاک خودمون بودن حالا ما رو آدم حساب نمی کنن آذربايجان ؛ بحرين و حتی افغانستان!

ولی دنبال دشمن و اين جور چيزا برای توجيه اين مساله نباشين...چون :

از ماست که برماست !

تا بعد..............

 

 

 


 
 
انتظار برای چند روز پر از اتفاق!
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
 

سلام

اولا قبل از هرچيز بايد بگم چند روزه که بلاگ مهدی باز نمی شه ..... کلی غصه خوردم.....آخه لا کردار نميشه نبودشو تحمل کرد....پی ام هم که نميذاره ......بی معرفت کجايی دلم باست تنگ شده

در چند روز آينده کلی کار دارم که به جز سرکار رفتن و فوتبال چهارشنبه ها که جز برنامه ی عادی ام هست بايد انجام بدم......خوشبختانه اين کار ها همش برای يه سری اتفاقات خوشاينده.....مثلا:

۱-سه شنبه شب : رفتن به فرودگاه برای استقبال از  دختری از پاريس که حدود ۳ ساله نديدمش....هنوز باورم نميشه تونسته ام اين دوری رو تحمل کنم.......ولی يکی از خصوصيات آدمها هضم کردن وقايع ناخوشاينده.......!

۲-پنجشنبه صبح : ( البته اين هنوز ۱۰۰٪ نشده ) رفتن به مهمانی ای که همه ی بچه های دوران دبيرستان اونجا جمع هستن .......از الان دارم برای اين مهمونی لحظه شماری می کنم ......پارسال خرداد ماه بود همه دور هم جمع شديم و يه شب پيش هم بوديم .......عجب شب خوبی بود واقعا لذتی که تجديد خاطره های دبيرستان و ديدن بچه ها داره قابل توصيف نيست.......البته امسال قراره يه باغ اجاره کنيم و از صبح تا عصر پيش هم باشيم........

۳-پنجشنبه شب : شرکت در مراسم عروسی دايی ام.....نمی دونم پنجشنبه هم جزو ايام فاطميه هست يا نه ! ولی به هر حال دايی من انقد دستپاچه هستش که يه همچين چيزايی رو يادش بره!

۴-جمعه صبح : ( البته بعد از نگارش اين متن متوجه شدم که قرار جمعه برای هفته ی بعده يعنی جمعه ۳ مرداد ؛ راستی تولد مهدی هم نزديکه ايشالا که بتونم برم!) قرار بلاگر ها که احتمالا در پارک ساعی خواهد بود اميدوارم ايندفعه خيلی های ديگه هم حضور داشته باشن......اين يه قراره معمولی نيست درواقع يه جشن تولده .....اطلاعات دقيق تر در مورد اين قرار رو سعی می کنم حتما اينجا بنويسم......ولی اگه خواستيد خودتون پيگيری کنيد در وبلاگ خاطرات کودکی حتما از محل و زمان قرار مطلع خواهيد شد......شما هم بياييد ها.....راستی کادو برای تولد ۳۴ سالگيه خاطرات کودکی فراموش نشه.........

من که اگه مشکلی پيش نياد حتما ميام .....منتظر شما هم هستم در ضمن!

--------------------------------------------------------------------------------------------

راستی چند تا توضيح برای چند تا بلاگر :

۱-داداش عليرضا ما هم کوچيکتيم و هم اينکه شوخی کرديم!

۲-آقا مهدی اميدوارم جمعه ببينمت فقط به شرطی که باسه ی ما هم شيرينی بذاری!

۳-خانم خاطرات کودکی اميدوارم گابريل جمعه بتونه با من بياد و شما رو ببينه .....جمعه ی قبل که خيلی حالش گرفته شد!

۴-خانم بهار خانم عزيز!  اولا از لينکت ممنون.....؛ثانيا قالب جديد مبارک ؛ثالثا اگه تو هم جمعه بيای بهت بد نمی گذره! و احتمالا اگه مث نوشته هات سرزنده باشی باعث ميشی اين جشن تولد شاد تر باشه.....موافقی؟

۵-اين مامان و بابا و دخترشون چه بلاگ توپی دارن چند وقته که بهشون سر ميزنم .....فک می کنم ديگه مشتری شده باشم!

۶-اين خانم هاله ......اول که امروز برای اولين بار نوشته هاشو خوندم فک کردم يه پسره باستانی کاره!چون انقد از رستم و اينا نوشته بود مث زور خونه شده بود!

۷- (اينجا رو لطفا داداش عليرضا نخونه!) اين خانم ماريا هم که انقد ننوشته دچار افسردگيه مزمن شدم!

۸-باور هم که يه قرار گذاشته همه زنگيش مختل شده......! (بابا بی خيال!)

۹-اسباب کشيه زيبای خفته هم در حالی به اتمام رسيد که ايشون خوابيده بودن بقيه مشغول کار بودن! ( آخه يه خانوم زيبا که نبايد تو اسباب کشی شرکت کنه.....مگه نه؟!!!)

۱۰- اين آقای اکبر ( همکار بنده در اين بلاگ! ) هم بس که با اين داداش عليرضای ما گشت مث اون از همه چی نا اميد شده.......

۱۱- به  خاله سوسکه هم برای اولين بار سر زدم که خيلی بلاگ قشنگی داشت. اسمشم با فونت صورتی نوشتم کهرنگ مورد علاقشه!

۱۲-کودک فهيم هم که تو آسموناست!

۱۳-در ضمن مث هميشه مخلص محمد هم هستم!

۱۴-راستی اين مطلب رو دارم عصر دوشنبه اضافه می کنم از همه بلاگ اسپاتی ها برای اينکه نمی تونم بهشون سر بزنم عذر خواهی ميکنم مثلا امروز آلاله به اين جا سر زده که من متاسفانه نمی تونم محبتشو جبرا کنم....اين اکانتم تموم بشه يه اکانت بدون پروکسی می خرم از خجالتتون در ميام!راستی آلاله جان تولدت (۳ مرداد) رو از الان بهت تبريک می گم.............

راستی کتاب جامعه شناسيه نخبه کشی رو خونديد؟ ......دربارش به زودی می نويسم........!

تا بعد.....................


 
 
ديدار با ملا عمر !
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٠
 

بلا اينجا در باره ی يه دوست قديمی که زده تو کار موسيقی و قيافه اش هم مث اعضا ی ارشد گروه طالبان شده اينجا يه سری مطلب نوشته بودم.

ديشب به من زنگ زد و بهش گفتم فلانی فردا چی کاره ای ؟ ميتونی بيای بريم جايی؟

که جوابش به پيشنهادم مثبت بود .....خلاصه برنامه رو رديف کردم با گابريل هم هماهنگ کردم و با وحيد (همون طالبانيه!) ساعت ۹ صبح توی زمين بازيه پارک ساعی قرار گذاشتم.

با اين کار با يه تير چند تا نشون می زدم:

۱-سر قرار بلاگرها می رفتم

 ۲-چند ساعت با گابريل بودم و گابريل هم می تونست استاد خودش يعنی خاطرات کودکی رو  ببينه

۳-مدتی هم در کنار وحيد بودم

ديشب بعد از تنظيم برنامه ی صبح ساعت ۱ شب پا شدم اومدم خونه ی گابريل ..........و ما تقريبا تا ساعت ۵ صبح بيدار بوديم......وساعت هم برای کوک کردن نداشتيم!

حالا ماجرايه اينکه چرا انقد دير خوابيديم خيلی مفصل و در عين حال مزخرفه! يه گندی بالا آوردم که حقيقتش فعلا که دلمو نتونستم راضی کنم که ماجراشو تعريف کنم...........

ساعت ۹:۱۵ به طور اتفاقی از خواب بيدار شدم و گابريل رو با انواع اعمال شاقه که حتب توی عجب شير هم نميشه مشابهشو ديد بيدار کردم و خلاصه ی کلام ساعت ۱۰ به پارک رسيديم.

خوشبختانه همون اولی که وارد پارک شديم اسم خودمو از بلند گوی پارک شنيدم و متوجه شدم که وحيد هنوز نرفته ..وحيد رو ديدم و با اون به دنبال بلاگر ها که فکر می کردم کلی آدم جمع شده باشن گشتيم حتی پيج کردن خاطرات کودکی هم فايده ای نداشت....

(احتمالا خاطرات کودکی وحيد رو بايد در زمين بازی ديده باشه چون کسی با هيبت و ريش و سبيل وحشتناکی مث وحيد زياد از چشم ها پنهون نمی مونه!)

بعد از کلی حرف زدن با وحيد و گابريل همراه وحيد به خانه ی هنرمندان رفتيم و تا تموم شدن تمرين وحيد با گروه ارکستر منتظر بوديم .....نوازنده ها از اينکه دو نفر اومدن صداهاب ناهنجار اينهمه ويلون رو گوش می کنن تعجب کرده بودن احتمالا پيش خودشون می گفتن اينا چقد ........!

بعد از صرف غذا از وحيد جدا شديم ؛ من هم الان در منزل گابريل هستم و اين اراجيف رو تحويلتون می دم.....

به هر حال ابن جمعه من تا حالا که خوش گذشته هر چند ديشب يکی از بد ترين شبای زندگيم بود.........

الانم دارم می رم بخوابم که بی خوابيه ديشب جبران بشه .....اجازه ميدين؟

تا بعد.............


 
 
۱۸تير = کشک!
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٩
 

شريعتی ؛ سيد خندان ؛ قلهک؛ هفت حوض؛ پيروزی؛ تهران نو....اين ها مکانهايی بود که من در اين دوشب اخير از اونجا ها رد شدم ولی هيچ خبری از شلوغی نبود ...........! البته خيلی هم غير منتظره نبود ....................نه؟

امروز با مادر و خواهرم بعد از مدتها رفتم بيرون ...يه مقدار خريد کرديم....بعد رفتيم پبتزا پنتری تو خيابون ويلا    .....ياد حرف های مهدی افتادم که وقتی تو خونه مريض شده بود و استراحت می کرد يادش افتاد چقدر مادرشو دوست داره

تا بعد.............

 


 
 
درد
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۸
 

اين خطوط از شهاب نيست

چند هفته قبل:

...در يک مهمانی فاميلی اشاره دوست عزيزی توجهم را جلب کرد.به ابروهايم اشاره ميکند...: اخم نکن !

يعنی واقعا من اخم آلودم ؟....

کمی به آخرين امتحان مانده:

... واحد های مانده را حساب ميکنم.دانشجوی ترم هشتم و ۴۵ واحد باقيست. ۵ واحد تابستان-۲۱ واحد ترم اول و ۱۹ تا برای ترم دوم. بايد تمام تابستان را کاشان بمانم...پس رويای زبان آلمانی

 چه می شود ؟...

امتحانات تمام شده. ۲ تا از نمره ها معلوم شده: هزينه يابی ۲۰ وبافندگی۱  ۷۵/۱۶ ...بد نيست...

امروز صبح اول وقت خودم را به دانشگاه ميرسانم. به اميد آنکه يکی از دو دستگاه متصل به شبکه خالی باشد و پيا می برای شهاب بگذارم...هزينه کافی نت واقعا زياد است

دو نفر زود تر از من آمده اند.يکی به کار درسی مشغول است ...و دومی...خدايا...اين آدم با اين ظاهر مذهبی تمام سايت های Gang bangرا گشت... مگر اينجا صاحب ندارد ؟...از ۸ تا ۱۰ صبح منتظر ميشوم تا کارش تمام شود. عاقبت مسئول بخش کامپيو تر شک ميکند :

-اينجا کاری داريد ؟

به دستگاه اشاره ميکنم :

-منتظرم !

به سوی او ميرود و...بالاخره ۹:۵۰ دقيقه نوبت من شده. هنوز password را کامل وارد نکرده ام که کسی ميرسد:

-آقا کارتون خيلی طول ميکشه؟

-چطور ؟

ـميخواستم يه serch کوچيک...

-يه ربع صبر کنيد لطفا...

ـe-mail چک ميکنی ؟...بابا حالا نميشه...

بقيه حرفش را نميشنوم...در فشردن Alt+F4 هم شک نميکنم...بلند شده ام. سعی ميکند جلويم را بگيرد :

- اِ....آقا کجا ؟!!

فقط ميتوانم بگويم :...نه...ديگه حوصله شو ندارم...

از بغض متنفرم...تا حال نگريسته ام-اين بار نيز فرو می برمش. کسانيکه می بينندم حتما خواهند گفت:

 « يارو چه فيلميه !» آخر تلاش برای نگريستن خطوط عجيبی بر چهره ام به جا ميگذارد...

اولين تاکسی را سوار ميشوم و در شهر بی اراده به سوی کافی نت قدم بر ميدارم...

چرا اينهمه زود رنجم؟!  از همه چيز خسته ام...کاش نبودم.


 
 
چه تيتری بذارم آخه؟!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۸
 

 خوش به حال آنها که ديگر از اين دنيای پر از دروغ و دود و دورنگی

و ... راحت شدند .....

و اندوه جای خاليشان در دل ما مسکن گزيد......

ديگه حتما همتون شنيديد که چی شد؟

اون معجزه هه اتفاق نيافتاد و........

ولی چقدر خوب و زيبا بود اين دغدغه ی مشترک بين ما ....هر چند نتيجه اين نگرانی و اميد آرزو از دست

دادن دو هموطن دوست داشتنی بود ولی اينکه مردم ايران و خيلی از کشور های ديگه اين روز ها يه آرزو

و اميد مشترک داشتن زيبا بود.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بازگشت گابريل از عجب شير

گابريل امروز صبح از عجب شير برگشت.

من ساعت حدود يک بعد از ظهر پس از يه مسافرت درون شهريه گرم و پدر درآور خودمو به خونشون

رسوندم.

چشمتون روز بد نبينه يه پسری رو ديدم پنداری زغال !

يه پسر ترکه ای ..... و کلی پر انرژی که انرژی داشت از سر و کولش فوران می کرد.

خيلی سر حال تر و شاداب تر از اونی شده بود که بشه تصورشو کرد.

اونا اين دروه ی آموزشی براشون دوره ی رنجر گذاشته بودن.

اگه قبلا کسی بهم می گفت که گابريل قراره مث رنجر ها با کابل از بالای يه برج ۱۰-۱۲ متری بياد پايين و

هزارتا کار عجيب و غريب ديگه بکنه تا حد انفجار می خنديدم!

ولی حالا اين پسر خاله ی لوس و تيتش مامانيه من کل اين کارای مرد افکن رو کرده بود و اصلا انگار نه

انگار...............

خلاصه خيلی خوشحال شدم ( در ضمن اون برای گذروندن دوره اوليه ی  گرفتن درجه اش افتاده تهران

 خيلی اميدوارم که تا پايان خدمتش تو همين تهران باشه )

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی اونايی که تو پرشين بلاگ وبلاگ دارن .........چه جالب شده بيد اين صفحه ی مديريت

تا بعد.......................

 

 


 
 
لاله و لادن
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٦
 
سلام
وبلاگ فريدمطلب خيلی خوبی درباره ی لاله و لادن نوشته بود...منم به اين فک کردم که اگه چيزی در اين باره ننويسم وجدانم راحت نمی شه
از خدا می خوام به اين انتظار که در ايران و خيلی جا هايه ديگه از دنيا برای سلامتيه اونا وجود داره از سر رحمتش پاسخی بده و يه معجزه که براش کاری هم نداره .....!
براش دعا می کنيم.............
تا بعد..................
 
 
تو عزيز دلمی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٥
 
گل من ای نازنينم
تو عزيز دلمی.......!
اشتباه نکنيد
اين من نيستم که امشب قر تو کمرم گير کرده!
اين صدای گروه موسيقی ای هست که تو خونه ی ما شنيده ميشه
چند تا خونه اونور تر عروسيه
اين گروه کذايی هم باسه ی يه عالمه سيبيل که تو حياط خونه رو پر کردن می نوازه!
سوووووووووووت......دست دست.........آآآآآآآآآآآآآآآآآه!...............حالا!
من مث اين خانمهای مارپل دزدکی رفتم بالای پشت بوم و ........
جای شما خالی چقد نمکه
يه عالمه آدم سيبيل کلفت با کت و شوار و جليقه!ميگن:......حا لا....بییییییییییا!
تصورش رو بکنيد رقصيدنشون چقد میتونه نمک باشه
البته تمام اين ماجرا ها خنده ی کسی رو در مياره که مجبور نباشه کله سحر از خواب بلند بشه!
اومدم يه چيزی بنويسم که دلم نیومد از اين سر و صدا حرفی نزنم
خب من با اينکه کمرم به طور ناخود آگاه در حال چرخيدن و لرزيدنه سعی می کنم اون چيزايی رو تو ذهنم بود رو بتایپم!:

------------------------------------------------------------------------------------------------------


گابريل در عجب شير!
اون بچه هايی که از وبلاگ قبلی با من آشنايی دارن می دونن گابريل کيه
اين آقای گابريل بهترين دوست من و در ضمن پسر خاله ی اين جانب نيز می باشد
(این آقای گابریل در ضمن دانشجوی خاطرات کودکیه حتما اونو میشناسه........)
يه سال و نيم از من کوچيک تره
يه جورايی تو کارای گرافيکی دستی داره
خيلی ها اعتقاد دارن که آدم لوس و از خود راضی ايه
خيلی اعتماد به نفس داره
(اين قسمت رو فقط آقايون بخونن:) ميشه گفت پسر خو ش تیپيه
استاد تو ذوق زدنه
ولی با همه عيباش برای من صميمی ترين دوسته
گابريل و خيلی از هم سن و سالاش موقعی مشمول شدن که ديگه سربازی نميفروختن
اونم مث خيلی های ديگه پا در هوا مونده بود به اين اميد که دوباره فروختن سربازی شروع بشه
ولی همون طور که می دونيد اين مساله اتفاق نيافتاد
و بالاخره مجبور شد دانشگاهش رو نيمه کاره ول کنه و به سربازی بره
البته اين که چرا دانشگاه رو ول کرد جريانش مفصله
الان از ۲۱ ارديبهشت نزديک به ۲ ماهه که رفته آموزشی
البته در عجب شير
جايی که خيلی ها می گن برای آموزشی خفن ترين جای ايرانه
ولی اين آقا که به زعم خيلی ها لوس و ننر هست تا حالا از خيلی از جوونای درست حسابيه فاميل که در دوران آموزشی زنگ میزدن خونه و آبغوره می گرفتن روحيه ی بهتری داره
حد اقل از پشت تلفن که اينطور بر مياد (با وجوديکه از کسايه ديگه هم شنيدم این دفعه دوره ی سختی بوده) روحيه اش خوبه خيلی خوب سختی ها رو تحمل کرده
تا چند روز آينده دوره ی آموزشيش تموم ميشه و سر و کله اش بازم پيدا ميشه
خيلی دلم باسش تنگ شده
فقط دعا کنيد بقيه ی خدمتشو بيافته تهران..............

------------------------------------------------------------------------------------------------------


دختری از پاريس در تهران!
اين روزا همش دور و برم رفت و آمد يکی ميره فرانسه يکی از کانادا مياد يکی چهارشنبه قراره بره.........
و البته گابريل هم که گفتم
به غير از همه ی اين رفت و آمد ها قراره دختری از پاريس که خبر تولدشو تو ی مطالب قبليم دادم هم احتمالا تا ۲۴ ام همين ماه بياد
يه جورايی دارم ذوق مرگ ميشم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------


دارم خودمو خفه می کنم!
حالا که امتحانا با همه خوبی ها بدی هاش تموم شده دارم خومو خفه می کنم هرچی حرف که بيشترشم پرت وپلاست تو گلوم گير کرده بود تو اين مدت رو دارم می ريزم بيرون.......!
موضوع های بی ربط
هی از اين شاخه به اون شاخه........!
خلاصه ببخشيد جنبه ندارم ديگه!

اين مطلب پايينی رو به خاطر رختکن خاطرات می نويسم
اون تو بلاگش گفته که هرکی خاطره ای داره برام بفرسته
ولی من چون فونت فارسی نداشتم همينجا می نويسم که اگه دلش خواست کپی کنه ببره تو وبلاگش بذاره
خاطره ی من خيلی خوشحال کننده نيست ولی با اين ايام مناسبت داره:

------------------------------------------------------------------------------------------------------


ايام کنکور!
من سال اول دانشگاه قبول نشدم
يه سال برای رسيدن به اين کعبه ی آمال انتظار کشيدم
تو اين يه سال با رفتن به کنکور های آزمايشيه جناب قلم چی و همچنين خوندن رياضيات پيش بابای گابريل خودمو باسه ی کنکور آماده می کردم ( مثلا!)
سال سختيه
يه سال پر از استرس و انتظار
اگه شما کنکور رو اونم تو سالهای اخير که استرس اون سال به سال بيشتر شده تجربه کرده باشين بهتر متوجه ی حرف من ميشين
ولی خب دوتا فايده هم باسه ی من داشت اين پشت کنکور موندن
يکی اينکه جريان دوستيه من با گابريل از همين سال شروع شد
قبل از اون ما فقط با هم پسر خاله بوديم!
يکی ديگه اينکه سربازيمو خريدم.....خيلی ها بهم می گن که خيلی شانس آوردم
به نظر شما هم همينطوره؟
باسه ی اينکه خودم ميدونستم که چند مرده حلاجم اصلا به سراسری فک نمی کردم
برعکس سال اول که کلم بوی قرمه سبزی می داد و آزاد رو جدی نگرفتم!
خلاصه کنکور سراسری رو با بی خيالی و بی انگيزگيه هرچه تموم تر شرکت کردم و يه هفته بعد کنکور آزاد
بعد از اينکه از جلسه اومدم بيرون می دونستم اونقدری که برای قبول شدن لازمه جواب دادم
اون لحظات خيلی خوشحال بودم
از سر جلسه يه ضرب رفتم به يه مهمونی که اونجا دعوت داشتم
ولی اين خوشحالی و اعتماد به نفس خيلی دووم نياورد و کم کم استرس اينکه نکنه قبول نشم و ..............يه سال انتظار ديگه و ...... شروع شد
۲ ماهی که برای مشخص شدن جواب کنکور مهلت بود رو با کتاب و سيگار گذروندم
روزی يه پاکت سيگار ۵۷ (چون اون موقع مث الان دستم تو جیب خودم نبود پولم نمی رسید سیگار گرون بخرم) می کشیدم
البته روز که چه عرض کنم ؛ شب!
من این مدت شبها تا صبح کتاب می خوندم و موقعی که آفتاب تو آسمون پیدا می شد اگه کتابه اجازه می داد می رفتم می خوابیدم
تو این مدت کتابهایی مث قمار باز ؛ جنایت و مکافات (داستا یوسکی) ؛ دایی جان ناپلئون؛
خزه؛ قلعه ی حیوانات (جرج اورول)؛ پدر و پسر ؛ بازیگران عصر پهلوی (محمود طلوعی)؛ و چند تا کتاب ديگه مث قزاقان (تولستوی)و......
رو خوندم
می خوندم و سيگار می کشيدم
شايد تنها خاطره ی خوش اون روزا همون کتاب خوندن ها تا سحر بود
نمی دونم اين کار رو تجربه کرديد يا نه
ولی به نظر من يکی از لذت بخش ترين تفريحات زندگيه
خلاصه این دوماه به همین منوال گذشت
با کلی استرس و ......
دیگه مث این آدمای روانی شده بودم
قرار بود فردا روزنامه ی اعلام نتایج آزاد منتشر بشه
اون شب خوب یادمه که کتاب قمارباز داستایوسکی دستم بود
همون روز از ساعت ۲ بعد از ظهر از اولش شروع به خوندن کرده بودم
نمی دونم این آدم چه اعجوبه ایه لا مصب با اینکه نوشته هاش باعث عصبی شدنم می شد به هیچوجه نمی تونستم کتاب رو زمین بذارم
این کتاب حدود ساعت ۷ صبح تموم شد
خودمم از اینکه به این سرعت تمومش کرده بودم کفم بریده بود!
لباسامو پوشیدمو سوار دوچرخه شدمو به سمت باجه روزنامه فروشی رکاب زدم
تا رسیدم همون موقع روزنامه ها هم رسید یه دونه از اون تنوریهاشو ورداشتم و شروع به گشتن کردم
رسیدم به اسمم
البته دیدن اسم تو روزنامه اونم باسه ی آزاد نمی تونه هميشه هم خوشحال کننده باشه
همه خوشحال شدن و ناراحت شدنش بستگی به عددی داره که کنار اسمت نوشته شده
اون عدد تعيين کننده ی اينه که تو کدوم اولويتی که انتخاب رشته کردی قبول شدی
اگه اون عدد يک باشه...........
آره عددش يک بود

واقعا مث اين بود که ۵۰۰۰۰۰۰۰ هزار کيلو سبک شده بودم
يه بار سنگين که دو سال بود داشت شونه هامو خم می کرد يه دفعه از رو دوشم ورداشته شد
ديگه نفهميدم که چه جوری و با چه سرعتی به سمت خونه رکاب زدم
بابام هنوز برای رفتن به سر کار از خواب بيدار نشده بود
بيدارش کردم:
باباقبول شدم...............................
وای که چه لحظه ی فراموش نشدنی ايه
با اینکه حالا می دونم اگه قبول هم نمی شدم دنیا به آخر نمی رسید
ولی از یاد آوریه اون روز ذوق زده میشم
و یکمی هم دلم برایه اون خوشحالیه کودکانه ام می سوزه!
بعد از قبولی تو دانشگاه ؛ حال ا که ۳ سال از تحصیلم می گذره با اینکه درس و کار همزمان خیلی محدودم کرده و دیگه اصلا چیزی به اسم یه هفته تعطیلی و بی خیال بودن ازهمه جیز برام معنا نداره
ولی خیلی خوشحالم اون دوران نکبت بار رو پشت سر گذاشتم
هیچوقت هم حاضر نیستم به اون زمان بر گردم............!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمی دونم تویه این همه سر و صدا چی نوشتم!
اصلا جمله بندی هاش درسته ؟
خلاصه مهدی جون همین بود
نمی دونم که به دردت می خوره یا نه
تا بعد.........................
نازی همدم من......... آآآآآآآآآآآآآآه آه آه..............حالاااااااااااااااااااا..............بيااااااااااااااااااااااااااااا!
ببخشيد آخه لامصبا من نمی دونم نمی خوان عروس و دوماد و تنها بذارن تا به کارشون برسن!
 
 
دوتا بيشتر نمونده!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٢
 
سلام
امروز امتحان معارف داشتم استثنائا اين دفعه بعد از امتحان خوشحالم
فکر کنم بالاخره بعد از مدتها يه ۲۰ رو تو دانشگاه دشت کنم
۵ تا سوال بود من برای هر سوال يه صفحه جواب نوشتم
ديگه هرچی به موضوع سوال مربوط بود رو تا اونجايی که می تونستم با کلی شرح و توضيح ريختم تو ورقه

اميدوارم اين امتحان باسه ی من حکم رفع کتی رو داشته باشه!
راستی دو تا چيز ديگه!
يکی اينکه از تبريکاتتون بابت تولد اون شخص عزيز از همتون ممنونم و البته اون خودشم از شما در نظر خواهيه مطلب قبلی تشکر کرده....!
یکی دیگه اینکه من مسنجرم خرابه اون دوستایی که منو آن لاین میبینن فک نکنن من نمی خوام جوابشونو بدم .....خلاصه ببخشید
یه ببخشید دیگه هم باسه ی اینکه وقت نمی کنم درست و حسابی به بلاگاتون سر بزنم ...البته فقط دوتا امتحان بیشتر نمونده یکی شنبه یکی هم یکشنبه که بهد از اون دربست در خدمتتونم!

تا بعد.............
 
 
قر و قاطی! + تولد....
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٩
 
اميدوارم اين ترم مصادف با اولين تجربه ی مشروطيه من نباشه !
امتحانا يکی از يکی بد تر ميشه
الان ۳ تا امتحانم مونده که البته خوشبختانه دوتاش عموميه که اميدوارم اين دوتا منو از مهلکه نجات بدن!
نمی دونم شايدم اونقدا هم که فک می کنم بد نشده باشه ولی حداقل يه درسو می دونم که ميافتم يعنی ۹۰٪ احتمال افتادنم هست..... دو درس دیگه هم هست که احتمالا ناپلئونی قبول میشم.....(این ۳ درس که گفتم همه ۳ واحدی بودن!)
یه درسم هم میدونم امتحانش خوب شده که متاسفانه ۲ واحد بیشتر نداره....

راستی امروز تولد کسيه که برای من جزو عزيز ترين هاست......
اين عزيز همونيه که با نام مستعار دختری از پاريس بعضی اوقات به اينجا هم سر ميزنه
خلاصه کلام:

تولدت مبارک



تا بعد........
 
 
خنگی............!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٦
 
من تو يه جمعی بودم که بحث سياسي داغ داغ بود.......
ولی من هر چی گوش می کردم چيزی سر در نمی آوردم
اون چيزايی که از حرفاشون یادم مونده رو براتون تعریف می کنم که اگه شما چیزی دستگیرتون شد به منم بگید:

-بابا اینا بازم رفتن معلوم نيست چقد باج دادن تا بريزن اونا رو بگيرن ؛ ديديد که اون طفلکيا چه جوری خودشونو آتيش زدن؟

-بابا شما هم دلتو به چه کسایی خوش کردی اونا که آدم نیستن....اصلا آخه چه معنی میده چند نفر به خاطر دستگیریه یه نفر خودشونو آتیش بزنن؟ اونا که از مرحله پرتن!

-مدنی اونا اقلا ماهیت خودشون آشکارا نشون میدن بقیه که خوشونو تو یه سری حرفای روشن فکری پنهان کردن چی؟ فک می کنید اونا وضع بهتری دارن؟

-فقط باج مطرح نيست ؛ الان از شانس ما اروپا تصميم گرفته که جلوی آمريکا بايسته....مخصوصا بعد از جريان عراق که عملا آمريکايی ها همه ی منافع موجود تو اونجا رو باسه ی خودشون تصرف کردن؛ اروپا می خواد به آمريکا ثابت کنه که اگه منافعش رو در نظر نگيرن می تونه در پروژه های آمريکا خلل وارد کنه؛ مث قضيه ی ايران

-آقا کدوم شانس؟ کدوم بد شانسی؟ چرا فک می کنيد تصميم آمريکا برای ما شانسه؟

-می دونید مردم خیلی هم به آمریکا اهمیت نمی دن مهم اینه که فقط اونا و اروپایی ها از اینا حمایت نکنن ....فقط اونا سنگ نندازن جلوی پای مردم بقیه اش با مردم.........

-آخه مرد حسابی فک می کنی اونا به فکر مردمن؟ باسه ی اونا منافعشونه که اهمیت داره
یکیو میارن از اینا هم بدتر.....اگه قراره اتفاقه مثبتی بیافته نباید از جانب اونا باشه.....

-مردم ...مردم...مردم....! ه ه ه ! بابا مرد حسابی مردم چیکارن؟ مهم اینه که اونا چه تصمیمی واسمون بگیرن.....بعدشم یه سری رو میارن رو کار از اینا بدتر.....

-انقد منفی باف نباشید......شما تصور کنید اگه مردم به کارهایی که اونا می خوان دست نزنن
اگه دنبال کسی رو که اونا می خوان راه نیافتن اونا چه غلطی می خوان بکنن؟

-آقا چی چیو از اینا بدتر؟ مگه از اینا بدتر هم وجود داره؟

-بابا شما دیگه چقد ساده ای ...! مگه ما فک می کردیم از شاه بدترم پیدا میشه؟

-اون موقع خوشی زده بود زیر دل مردم و گرنه شاه چه بدی ای داشت؟در ضمن مگه نمی بینی چی می گن؟ اونا همه با هم متحد شدن دیگه قرار نیست دیکتاتوری ای بشه هر کیو مردم انتخاب کنن اون به قدرت می رسه...

-بله به قدرت می رسه و بقیه رو تصفیه می کنه و یه حکومت دیکتوریه دیگه.....مگه اینا قبل از اینکه بیان می گفتن که بقیه رو جارو می کنیم؟ نمیذاریم کسی نفس بکشه؟حجاب رو اجباری می کنیم ؟روز نامه ها رو می بندیم؟ و ..... مگه اونا حرفای قشنگ نمی زدن؟پس چرا اینجوری با دو کلمه حرف گول می خوری؟زود تا یه چیزی تو ماهواره می گن باور می کنی؟ مگه تو خودت اون موقع نبودی؟مگه نقش بی بی سی رو فراموش کردی ؟ پس چرا انقد زود به این رسانه ها اعتماد می کنی؟ بعدشم تو نمی گی اونا بیست و چند ساله رفتن اونور آب دارن عشق و حالشونو می کنن ؛ مردم اینجا .....شون پاره شده .......اونوقت به من تو می گن بریز بیرون شلوغ کن ؛ تحقیر شو؛ کتک بخور؛چاقو بخور؛ زندان برو؛ کشته بشو....که چیه؟ من از راه برسم و از اون سر دنیا بیام و تو رو مث بلانسبت الاغ بگیرم و سوارت بشم؟ در واقع تنها تغییری که ممکنه ایجاد بشه اینه که سوارمون عوض بشه و گرنه ما همچنان نقش الاغ رو بازی خواهیم کرد!

-بابا این چه حرفیه؟ خب اینجا که نمی تونستن مبارزه کنن شما که وضع اینجا رو می دونید

-ه ه ه ! مبارزه؟! ...خب حالا بقیه رو بگیم مبارزه می کردن اون شازده که شما طرفدارشی چی؟ اون مرتیکه که با پولایی که بابا و فک و فامیلش ازین مملکت چاپیدن و بردن کلی حال و حول کردهو تو کل عمرش لای پر قو بوده می خواد بیاد اینجا چه غلطی بکنه؟ می خواد اون عمه ی ....شو ورداره بازم بیاره سر پیری باز به همه ..... بده؟!

-آقا خواهش می کنم مودب باشید! مساله تاریخیه ...شما نگاه بفرمایید در انگلستان و اسپانیا و فرانسه که فکر می کنم شما هم با من هم عقیده اید که کشورهای متمدنی در دنیای امروز هستند به این سنت تاریخیه خود احترام می گذارند .....نمی شود این مساله تاریخی رو یکدفعه از فرهنگ مردم حذف کرد و انداختش بیرون!

-لازم به توضیح نیست که همه کشورهای دنیا در قدیم شاه و امپراتور و فرعون و سزار و امپراتریس و .... داشتن ..... شما چرا این همه کشوری که شاه داشتن ولی الان ندارن مث فرانسه آلمان و ..... ول کردید چسبیدی به انگلیس حروم زاده؟ اصلا می دونید به نظر من اونایی که طرفدار شازده هستند یا کسایی هستن که تمام مطالباتشون بین پاهاشونه یا.......

-آقا خواهش می کنم اینجا خانوم هم حضور داره.....!

خلاصه اینجوری شد که طرفهای بحث از هم کمی مکدر شدند و کم شروع به رفتن به منزلشان کردند
ولی من آخرشم نفهمیدم اونا دارن راجع به چی حرف می زدن!
شما چی فک می کنید؟
هان؟
من خنگم؟
خجالت بکش من ....!
راس می گی حتما خنگم دیگه!

تابعد...................
 
 
تشکرجات نامه!
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٥
 
سلام
الان مثل يه اسب خوشحالم........!
چی؟
چی گفتی؟
من چقد خرم؟
آخه باسه يه چی؟
آها چون گفتم مث اسب.......؟!
بابا اقلا پس بگو چقد اسبی نه چقد خر....!
باسه ی اين گفتم مث اسب که چون ديدم خيلی خوشحالم و خواستم توصيفش کنم خواستم بزرگيه خوشحاليمو نشون بدم و....... ديدم اسب هم حيوون بزرگيه و......!
چی برام متاسفی؟
خب باش!
حالا از بحث بيش از اين دور نشيم......
هنوز نگفتم که باسه ی چی خوشحالم
راستی خود شما نفهميدين؟
بابا يه کمی دور و برتونو نيگا کنيد
تغييرات رو متوجه نشدين؟
خب الان اون دوستايی رو که لينکيده بودم لينکاشون فارسی شده و شمارشگر وبلاگمم درست شده!
همش همين بود!
چی؟
باز که اسم اون حيوون دراز گوشو در مورد من بکار بردی بی ادب!
ميدونم شايد به نظر چيز مهمی نياد ولی باسه من که بلد نبودم چطوری اين مشکل رو حل کنم و مث همونی که گفتی تو گل گير کرده بودم خيلی هم خوشحال کنندس!
به غير از اون می دونيد يه جورايی روحيه بخشه.......
ببينم شما خودتون قضاوت کنيد :
تو اين روزگار غريب که هيچ کی به فکر هيشگی نيست
ديگه برادر به فکر برادر نيس
وقتی يه نفر که کل آشناييش با شما محدود بشه به دوبار ديدن اونم نصفه و نيمه بياد بدون اينکهشما ازش چيزی بخواين خودش پيشنهاد بده که مشکل شما رو حل می کنه.....
بعد هم اين کارو عملی کنه و از خود شما هم باسه ی انجام اين کار پيگير تر باشه چه احساسی به شما دست ميده؟
من که خيلی خوشحال شدم
صرف نظر از بزرگی يا کوچکيه اين کمک خيلی اين کار انسانی به نظرم اومد
اين کار رو محمد در مورد من انجام داد
با توجه به اينکه او يه آدم متاهله و هزار جور گرفتاری و مسووليت از سر و کولش بالا ميره در ضمن بابا هم هست و دو تا بچه مث گل داره و طبعا برای اونا هم باید وقت بذاره.... متوجه میشیم که یه همچین آدمی که وقتش این همه ارزش داره این کارش تا چه حد سرشار از لطف و محبت بوده
محمد جان صمیمانه برای لطفی که کردی از تو تشکر می کنم
------------------------------------------------------------------------------------------------------
این روزا هنوز درگیر امتحاناتمم و هنوز هم از خراب کردن اون امتحانم ناراحتم
امید وارم که نیافتم
شمام دعا کنید!
اکبر هم مث من امتحان داره
احتمالا تا ۱۵ که امتحانام تموم میشه نوشته ی درست و حسابی ای از من نخواهید دید!(نیس قبلا می دیدید!)
تا بعد...................................

 
 
اتفاقات تکراری.
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳
 
فکر کنم بايد جمعه بريم (يا بهتر بگم برن) تظاهرات....البته فقط برای گل روی رهبر
در واقع این یه پیش بینیه ! چون هروقت تو خیابونا یه سروصدایی میشه فوری هفته بعد یه تظاهرات ترتیب میدن و همه شروع میکنن ملت همیشه در صحنه رو دعوت کردن به شرکت در تظاهرات. !!
واین اتفاقات دیگه خیلی تکراری شدن...!
حالا ببنين کی گفتم ها...خيلی که بد قول بشم بايد هفته بعد بريم...!!
اصلا بیاین یه قرار بزاریم بریم تظاهرات !
اکبر
------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
آقای محمد يه لطف بزرگی به من کرد و يه سری از معايب وبلاگ رو بر طرف کرد
از محمد بی نهايت ممنونم
------------------------------------------------------------------------------------------------------
تو اين دو سه روز که نبودم سه تا امتحان دادم که نتجه اش فک کنم به ترتيب خوب ؛ متوسط و افتضاح باشه!

به نظر شما امتحان بعدی چی ميشه؟!
در ضمن من که هرچی سعی کردم از مطلب اکبر سر در بيارم چيزی دستگيرم نشد....! شما چی؟

فعلا امتحانا نمی ذاره نوشته ام از اين چند خط بيشتر بشه بعدا تلافيشو در ميارم!
تا بعد..................