پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

قرار...........
نویسنده : شهاب - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳٠
 

سلام....

نمی دونم چرا يکمی بی حوصله ام......

درباره ی قرار بلاگريه روز پنجشنبه ۶ شهريور بايد عرض کنم :

ساعت ۹:۳۰ صبح پارک ملت روبروی بازارچه ی صفويه قراره همه جمع بشن.....

برای مطلع شدن از جزئيات ماجرا به خاطرات کودکی سر بزنيد.....

در ضمن اين قرار مصادف با تولد دو بلاگر هم هست:

۱- کوه يخ

۲-شبهای ترانه و اندوه

افراد حاضر در جمع ما:

سه تار و تاريخ شفاهی . پسر معمولی اصلی. پسر معمولی تقلبی.خاطرات کودکی. کوه يخ ( تولدشه ). ابرک . سربازی من. رختکن خاطرات. شهرفرنگ . حرف هايی از دل زمانه. سالويا ( تولدشه). زرشک من . داداش پارسا . ساره خانوم . مهديس

تا بعد............


 
 
دوگانگی
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٧
 

سلام.

اول اينکه يه راهی پيدا کنيد تا من و شهاب جا به جا گرفته نشيم. (اگه بگين برو يه وبلاگ باز کن ميرم يکی به اسم رانده شده باز ميکنم ها !)

دوم اينکه يه مطلبی از گرافيک عزيز ميخوندم که به دلم نشست . وبعدش

 منو ياد يه چيز ديگه ای انداخت...

مدتی قبل من و يه دوست خيلی عزيز داشتيم راجع به ارتباطات اجتماعی مون صحبت ميکرديم. يه آدم با تجربه به دوست من گفته بود : همه پسرای همسن تو يه فکری به حال خودشون کردن ! و هيچ کدوم تنها نيستن !! (  نگران نشين دارم از خودم خجالت ميکشم !!) وخلاصه اينکه : ديگه نبايد تنها بيای پيش من !!

من و اين دوست هم مدتی بحث کرديم و به اين نتيجه رسيديم که بايد واقعيت رو پذيرفت !!والبته اينکه ما دچار يه جور دوگانگی فرهنگی هستيم...

بعد هم اين دوست مدتی پيش اون آقای با تجربه آموزش ديد که چطور بايد بره جلو و سر حرف رو باز کنه و اينطور چيزها !!!

تا اينکه....

ديروز من و اين دوست عزيز رفتيم يه جای مناسب (!) تا دروس آموزش داده شده رو به مرحله اجرا در بياريم...آقا (يون و خانوما) چشمتون روز بد نبينه الهی...!!!

ما دو تا کلی قدم زديم ٬حرف زديم ٬همديگرو تشويق کرديم...اما دريق !

کار به جايی رسيد که خانوم های محترم حاضر کم کم داشتن شاکی ميشدن و به ديوونگی ما شک ميکردن !!

عاقبت به اين نتيجه رسيديم که ما دو تا اينکاره نيستيم !! و دست از پا دراز تر برگشتيم خونه...

---------------------------------------------

نظر شما چيه ؟ آيا من واقعا به درد غاز چروندن ميخورم ؟!!

دوستم آدم واقعا ارزشمنديه اما من چی ؟!

راستی...تا حالا شده سعی کنين به آدمی که هيچ ربطی به شما نداره وفادار بمونين؟ يعنی من احساس خاصی نسبت به اون شخص دارم ؟! خوب...حالا چيکار باید بکنم ؟!!!! اصلا اون آدم با اين همه انتخاب چرا بايد منو تحويل بگيره ؟!!

آخر اينکه...من چيزی به او نخواهم گفت. بگذار همچنان يک بيگانه عادی بمانم...

اوست نشسته در نظر٬من به کجانظرکنم   اوست گرفته شهردل٬من به کجا سفر کنم

دلم ميخواد گريه کنم...

اکبر

----------------------------------------------------------------------------------

اين مطلب توسط شهاب اضافه می گردد! :

سلام

اولا روز مادر رو به همه ی مادرای دنيا چه اونايی که بينمونن چه اونايی که سفر کردن تبريک می گم.......

ثانيا يه سوال داشتم ......ميشه جوابمو بديد؟

تا حالا شده به خاطر شرايط  احساستونو قورت بديد؟

شرايط مث:

بی پولی.......چيزايی که عرف جامعه اس......کم رويی ( مث اکبر!) .....و.......

فک می کنيد يه ادم نهايتش چند قلوپ از احساساتشو ميتونه قورت بده و سالم بمونه؟!

ثالثا به دوست من محمد ( حرف هايی از دل زمان ) سر بزنيد و تو نظر خواهيش شرکت کنيد.......بعد از مطلبی که در مورد برهنگی نوشته بود نظر های بازديد کننده ها رو تو بلاگش نوشت.....حالا نوبت به موضوع پوشش هست.......اگه دوست داريد نوشتتونو تو يه بلاگ معروف و باحال و .....ببينيد زود باشيد!

تا بعد.............


 
 
دوست داشتن
نویسنده : شهاب - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٥
 

من دريافته ام که دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است

و بيش از اين بر اين باورم که آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد ؛ چيزی

جز احساسات و عاطفه ی ما نيست.........

پس آن کس نيکبخت است که بتواند عشق بورزد

                                                                                             هرمان هسه

من اين روزا بس کی به همه عشق ورزيدم قيافه ام مث مجنون شده بيد!

نوشته ی قبلی از اکبر است و بنده بی تقصيرم....لطفا بنده رو شرمنده نکنين!

تا بعد..................


 
 
اکبر آقا وارد ميشود !!
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱
 

قرار بود بيام...ديدين اومدم!!

حالا اصلا يادم رفته چی ميخواستم بگم...!

فعلا اينو داشته باشين تا بعد:

در جام فلک باده بی دردسری نيست

تا ما به  تمنا  لب  خاموش   گشاييم

در دامن اين بحر فروزان گهری نيست

چون موج به اميد که آغوش گشاييم ؟

ميرم به بقيه دوستان سر بزنم.....


 
 
تهی شده ام !!
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٠
 

سلام !

اگه گفتين من کيم ؟!! خوب معلومه....پسر غير معمولی !!

بعد از اون اخطار خطرناک واقعا لازم شده که بيام...! اما من امروز ( حداقل امروز)

نمیخوام گزارش بنويسم...البته نه تنبلی مزاحمه نه پولی که بايد بدم....حتی کی بورد

اين کافی نت هم که فارسی نداره مشکل مهمی نيست.

فقط کمی گيجم...شايد دنيای وبلاگ که از اولين روزهاش ديونم کرده برام هنوز زوده...فکر ميکنم تهی شده ام...يه روز هايی تا به يه کاغذی چيزی ميرسيدم

همه فرياد های دنيا از گلوم می تراويدن بيرون...!!!

يابايد خودمو نگه ميداشتم يا ميديدم که چطور قطار کلمات رديف ميشن...اما حالا...

شايد من واقعا يه مرده متحرکم....چرا نه ؟ بايد دنبال دليلی برای اثبات زنده بودنم باشم...ميگين نه ؟! خوب...چی بگم !!!

بايد برم...دارن اينجا رو می بندن...شايد فردا بيشتر براتون بگم...

تا فردا!   اکبر


 
 
قرار بعدی!
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٩
 

کلی مطلب نوشتم که به خاطر اينکه دستم يه اشتباه کرد همش پاک شد

حالا ديگه حال ندارم با اون طول و تفصيلی که قبلا نوشته بودم دوباره تایپ کنم پس چکيده ی تراوشات پاک شده ی مغزمو بخونيد:

۱-عکسای قرار بلاگرها ( جمعه ۱۷ مرداد ) رو ديدم.....از عکس ها معلوم بود که همه در حال کيف کردن می باشند...( منم دلم می خوااااااااااااد! ).......خيلی ها رو به چهره و  شايدم حتی به اسم بلاگشون نمی شناختم.......اگه شما جزو اون آدمای نا شناس برای من هستيد برام بنويسيد که توی اون قرار لباستون چه رنگی بوده تا من از کنجکاوی و فضولی منفجر نشم! ( تنها کسی رو که شناختم ديوونه بود که به خاطر توضيحی که کوه يخ درباره ی لباس نارنجيش داده بود کاملا قابل شناسايی بود! )

۲-خاطرات کودکی پيشنهاد داده که قرار بعديه بلاگر ها برای حول و حوش روز دوشنبه  ۱۰ شهريور که تولد کوه يخ هم هست باشه.....از اونجاييکه من خوره ی هر نوع قرار خصوصا از نوع بلاگری اش می باشم و بدليل اينکه اين قرار  آخريه بلاگر ها رو از دست دادم به شدت قرار بلاگريه خونم پايين آمده در همينجا و از اين تريبون عمومی حمايت و موافقت شديدالحن خود را از اين پيشنهاد اعلام می دارم! ( تکبير......!)

۳- چند تا لينک جديد دادم ...به اين دوستای جديدم سر بزنيد...و گرنه....!

۴- اگه اکبر اين نوشته ی منو می خونه بهش اعلام می کنم اگه سريعتر گزارش اون قرار رو ننويسه ديگه نه من نه اون!

تا بعد.........


 
 
سفرنامه + آب شدن دل برای قرار!
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۸
 

سفرنامه ی اجمالی:

چهارشنبه ساعت ۱۵:۳۰ :حرکت به محل قرار

............. ساعت ۱۷:۳۰ : ۵ ماشين ؛ ۲۲ نفر ؛ آماده برای سفر

.............ساعت ۱۸:۲۰ : حرکت به سمت قائمشهر ؛ جاده هراز

.............اولين تجربه ی رانندگی جاده در شب

.............ساعت  ۱۰:۰۰ :آمل

.............ساعت ۱۰:۴۵ مستقر شدن در محل مورد نظر

.............ساعت ۱۲:۰۰ : شام

.............بعد از شام خواب ؛ شايدم بی خوابی از گرما تا ساعت ۳:۳۰ شب

پنجشنبه صبح : صبحونه ؛ حرکت به سوی جنگل

...........ظهر : جوجه کباب

..........عصر : دريا ؛ تيوپ تريلی ؛ مسخره بازی ؛ هندونه

..........شب : اکبر جوجه

..........رسيدن به خونه ؛ مراسم حنا بندان در خونه ی ديوار به ديوار ؛ گروه ارکستر

..........بی خوابی تا دم صبح!

جمعه صبح : صبحونه ؛ حرکت به سمت ساحل ؛ فالوده ؛ زنگ به محل قرار بلاگر ها

..............آب شدن دل من..............

جمعه عصر : حرکت به سوی تهران ؛ جاده ی فيروز کوه

توضيحات :

۱- اين مراسم حنا بندون و فرداش هم عروسی ای که همسايه بغلی داشتن پير ما رو در آورد و بی خوابی امان همه رو بريد .......

۲-گروه ارکستری که برای اونا برنامه اجرا کرد بيشتر آهنگای معروف رو به لهجه شمالی يا بهتره بگم زبون شمالی می خوندن! (تو عزيز دلمی.....؛ ديوونه ديوونه ديوونه شو ديوونه!....و......)

۳-دلم حسابی لک زده بود برای اينکه قرار جمعه باشم ولی.......

۴-تلفنی صحبت کردن با کسايی که سر قرار حاضر بودن نه تنها آرومم نکرد بلکه بد تر دلم سوخته شد! ( با عاقلانه خاطرات کودکی و اکبر تلفنی صحبت کردم ضمن اينکه صدای کوه يخ هم ميومد...........)

۵-اگر اکبر تنبلی نکنه به زودی جريان قرار رو براتون می نويسه......

۶-

تا بعد.............


 
 
ناله!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤
 

اين همه بال بال زدم که هر کيو بتونم راضی کنم بياد سرقرار جمعه ( ۱۷ مرداد ساعت ده صبح پارک جمشيديه.....) اين همه دلمو صابون زدم تا بتونم دوستامو دوباره ببينم و احتمالا دوستای جديدی هم پيدا کنم.....ولی............

نمی دونم اين زمان ها چرا به هم گره خوردن؟! يه مسافرت - که معمولا ازش استقبال می کنم- پيش اومده که نمی تونم از زيرش شونه هم خالی کنم و ...........

جای منم خالی کنيد

خيلی بهتون حسودی می کنم!

اميدوارم به همتون خوش بگذره.........

(تا شنبه نيستم بايد دوريه منو تحمل کنيد!)

تا بعد.............


 
 
آسمون
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۱
 

يه بار اون موقع که دبيرستان می رفتم از طرف مدرسه بردنمون آسمان نما ی تهران.....

زير يه گنبد بزرگ رفتيم.....اونجا کلی صندلی بود که به صورت دايره وار به زمين فيکس شده بود....به ما گفتن دسته ی کنار صندلی رو بکشيم تا (مث صندليه جلوی ماشين) صندلی هامون به سمت عقب حرکت کنه.....يعنی عملا همه ی ما به صورت تاق باز روی صندلی ها ولو شديم و زير گنبد رو نگا می کرديم.....يه فيلم مث سينما ۲۰۰۰ شهر بازی روی سطح زير گنبد پخش می شد.....که مث آسمون شب پر ستاره بود....در اين فيلم درباره مسايل نجومی و منظومه ی شمسی ...کهکشان راه شيری و ساير کهکشانها و به طور کلی يه توضيح مختصری درباره ی آسمون بالای سرمون داده شد.....خيلی جالب بود .... وقتی می ديدی اين کره ی زمين با همه ی عظمتش انقد ناچيز و بی مقداره سرشار از ايمان می شدی احساس می کردی که مث يه پر کاه؛ نه حتی خيلی کوچيک تری.... وقتی برنامه تموم  شد و با همه ی بچه ها سوار اتوبوس شدم تا به طرف مدرسه حرکت کنيم بر خلاف هميشه که توی اتوبوس از سر و کول هم بالا ميرفتيم شعر می خونديم(آقای راننده....) و  مسخره بازی در مياورديم اين بار همه ساکت نشسته بودن و ماتشون برده بود.....هر کسی داشت به اون همه عظمت و جلال که بهش نشون داده بودن فک می کرد.....

الان که از بيرون اومدم اصلا حالام خوب نبود....رفتم بالای پشت بوم و زل زدم به آسمون آخه می دونيد من هر وقت به آسمون پر ستاره؛ دريا ؛کوه ؛ طبيعت و ..... نگاه می کنم سرشار از انرژی ميشم ...همه ی غم و غصه هام يادم ميره......و بهم همون احساس کوچيکی و حقيری دست ميده....طبيعيه که يه آدم کوچيک و حقير که حتی باندازه ی يه ذره هم در کل کائنات نيست ؛ مشکلش نمی تونه بزرگ باشه.... ولی چشمتون روز بد نبينه...کدوم آسمون؟ کدوم عظمت؟ يه هاله قرمز رنگ می ديدی که در واقع دود و غبارهايی بود که ما آدما بوجود آورديم و نور شهر رو به چشم من انعکاس می داد...تازه اگر هوا هم تميز بود سرم رو به هر سمتی می گردوندم ساختمونای ۵-۶ طبقه رو می ديدم که به من زل زده بودن.....يادمه همين ۴-۵ سال پيش همه ی خونه های اطرافمون مث خونه ی ما ۲ طبقه بيشتر نداشتن و وقتی -مثلا تو ايام عيد نوروز که شايد تنها زمانی باشه آسمون تهران آبی رنگ و تميز ميشه- از بالای پشت بوم به روبرو نگا می کردی کوه های شمال تهران رو به وضوح میديدی.....حتی اگه شب بود چراغای قهوه خونه های بالای کوه به آدم چشمک می زدن......

راستی تا حالا فک کردين اگه آسمون شهرمون تميز و آبی رنگ بود...اگه شبها می تونستيم وقتی سرمونو بالا می کنيم يه عالمه ستاره پر نور و زيبا رو ببينيم .....چقد فکر راحتی داشتيم....چقد اعصابمون آروم تر بود....چقد افسردگيو دغدغه های زندگيه روزمره بينمون کمتر و کمتر ميشد؟

ولی افسوس که اصلا نگاه کردن به آسمونو فراموش کرديم ....راستی شما آخرين بار کی به آسمون خيره شديد؟

تا بعد.....


 
 
بازار مکاره....
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٩
 

موقعی که بلاگ قبليمو می نوشتم بيشتر نوشته هام در مورد فوتبال بود تا اينکه يه سری بهم غرغر کردن که: بابا اين جوات بازيا چيه؟ يه چيز ديگه بنويس و ......

و ديگه غلظت فوتبال تو نوشته هام کم و کمتر شد....وقتی هم بلاگ جديد رو باز کردمديگه به جز يه بار (بعد از قهرمانيه ميلان در ليگ قهرمانان اروپا ) هيچ مطلبی در موردش ننوشتم......

مدتيه که مطلب جالبی تو بلاگم ننوشتم به قول مهدی ( رختکن خاطرات ) مث اينکه تا يه قرار بلاگری پيش نياد چيزی باسه ی نوشتن ندارم...اين بلاگ موضوعش شخصيه؛ يعنی قرار نيست اينجا متون ادبی يا عشقی و علمی نوشته بشه ؛ بلکه نوشته ها معمولا راجع به پيشامدای روزانه و افکار و عقايد شخصيه من ( شهاب ) و اکبر هستش.....حالا گاهی اوقاتم اگه متن جالبی به دستم برسه اينجا ميارمش.....پس برای نوشتن بايد جايی برم کسی رو ببينم اتفاقی برام بيفته.....دچار احساسات خاصی بشم! و........ و اين روزا که دانشگاه نمی رم و هر روز از صبح ساعت ۷ تا ۶ -۷ شب سر کارم خب پس طبيعيه که چيزی باسه ی نوشتن پيدا نشه....تا اينکه پنجشنبه جمعه بشه و آيا بهانه ای برای نوشتن پيدا بشه يا نشه........

ديشب بعد از خوندن مطلب سالويا ( شبهای ترانه و اندوه  )  به سوالی که تو نوشته اش مطرح کرده بود فک کردم: باسه ی چی وبلاگ می نويسيم؟

من تقريبا شايد بدونم هدفم چيه....:

۱- داشتن مجالی برای اينکه خودم باشم......توی اين روزگار ما که برای زندگی کردن عاقلانه اينه که خيلی جاها خوتو سانسور کنی و هر جا بنا به موقعيت يه آدم خاص اون شرايط بشی اگه آدم يه چيزی مث بلاگ نداشته باشه که خودشو اونجا عرضه کنه شايد بعد از يه مدت يادش بره که واقعا خودش چه جوری بوده و مجبور بشه تا آخر عمر به صورت اون نقش هايی که بازی می کرده باشه و.......( البته واقعيت اينه که تو بلاگ هم نمی شه کاملا آدم خود خودش باشه مخصوصا بعد از اينکه با خيلی از بلاگرای ديگه هم دوست بشی و اونا رو ديده باشی ...مجبوری برای نوشته هات يه سری حد و حدود بذاری.....و غير از اون در مورد مسايل جنسی و سياسی هم طبيعتا نبايد چيزی بنويسی ولی در کل هر چقد هم که محدو باشی محدوديتت نسبت به محيط جامعه به صفر ميل ميکنه ( بابا رياضی دان!  ))

۲-جبران کردن ضعف ارتباطات اجتماعی........در دنيای صنعتی و عصر جديد که روابط انسانها محدود تر و محدود تر می شه و بر بنای ماديات شکل می گيره يه جور خلا عاطفی در زندگيه آدم بوجود مياد که شايد يکی از دلايل نوشتن بلاگ همين ايجاد ارتباط با ديگران و پر کردن اين خلا عاطفی بوسيله ی ارتباط با ديگران باشه....

خب دوباره بريم سراغ فوتبال .....اگه يکی از دلايل نوشتن بلاگ اينه که خودم باشم پس چرا ديگه در مورد فوتبال ننويسم؟ من که يه جورايی خوره ی فوتبالم و حتی تو مکالمات روزمره ام حداقل ۲۰٪ صحبتام درباره فوتباله ....همه ی فوتبالای درست و حسابی رو ميبينم ....دائم روزنامه ی ورزشی می خونم ( جهان فوتبال ) ....خودم فوتبال بازی می کنم ....چرا بايد به خاطر اين که يه سری فک می کنن فوتبال بی کلاسيه خودمو محدود کنم و دربارش ننويسم؟

نظر شما چيه؟ خوشحال ميشم حرفاتونو درباره ی اين مطلب بدونم........

-------------------------------------------------------------------------------

بهار شادی تو بلاگش در مورد اينکه چقد دنيای بچگی براش زيبا تر و بهتره نوشته.... درباره ی اينکه ای کاش می شد مث بچه ها عاری از هر گونه قيد و بند و ملاحظه آدم خودش باشه .....راحت احساساتشو نشون بده و بيان کنه .....

خصوصا تاکيد کرده بو روی محدوديتهای دخترا ...مثلا خنديدن با صدای بلند ..... پوشيدن لباس با رنگ شاد و.....که هر کدوم از اين کارا شايد باعث بشه بقيه در مورد اين دختر فکرای نا جالب ( خودمو کشتم با اين انتخاب کلمه! ) بکنن...... و در آخر مطلبش هم پرسيده بود آيا دنيای آدم بزرگا برای پسرا هم مشکل و عذاب آوره؟

من يه نفرم و نمی تونم به جای همه ی پسرا حرف بزنم ولی در مورد خودم که همينطوره در مطالب فروردين همين بلاگ  ( اون روزا که تولدم بود   ) مطلبی راجع به اين موضوع نوشتم و بالا رفتن سنمو وارد شدنم به دنيای آدم بزرگا ناله سردادم! .......

خلاصه اينکه به نظر من افتادن بار سنگين مسووليت های جور واجور به دوش آدم که سال به سال هم به وزنش اضافه ميشه نمی تونه وضعيت جالبی باشه....نه غلام؟

---------------------------------------------------------------------------------------------

هامبورگ - دورتموند

ديشب بعد از مدتها که به خاطر تعطيليه فوتبال و فصل استراحت و آمادگيه تيمهای فوتبال برای فصل جديد مسابقات ؛ فوتبالی نديده بودم نشستم و بازيه هامبورگ و بوروسيا دورتموند رو ديدم ( اين بازی فينال جام اتحاديه ی آلمان بود )

بازی در ۲۵ دقيقه ی اولش بسيار سريع و زيبا بود باورم نمی شد اين دو  تيم از فوتبال يخ و بی روح آلمان باشن در ۱۸ دقيقه ی اول هامبورگ سه گل زد ولی بعد از گل دورتموند ( پنالتی ) کم کم بازی به همون بازيای هميشگيه آلمانيها تبديل شد ( کند و بی روح! )  نيمه ی اول بازی همون سه بر يک تموم شد و نيمه ی دوم در ادامه ی همون بازيه کم هيجان هر تيم يه گه زد تا نتيجه ی بازی در پايان بازی چهر دو به سود هامبورگ تموم بشه ..... اما مسلما اين بازی برای ايرانی ها نمی تونه خيلی مهم باشه چون خيلی بعيده که اين دو تيم مورد علاقه ی کسی باشن مگر اينکه به خاطر مهدوی کيا (‌ هافبک نفوذيه متمايل به راست هامبورگ ) کسی علاقمند به دنبال کردن نتايج باشگاههای آلمان باشه......

ولی تو اين بازی مهدی هيچ ربطی به مهديه فصل پيش نداشت و شايد بشه گفت جزو ضعيف ترين بازيکنای زمين بود از اون فرارای هميشگيش و پاسهای دقيقش اصلا خبری نبود...ضمن اين که چند بار هم با کار های عجيب و غريب باعث تحريک بازيکنای دورتموند و عصبی کردن اونا شد ...کاری که من تا حالا از اون نديده بودم..........ضربات کاشته که تو يکی دو فصل اخير بيشترش در اختيار اون بود اينبار تقريبا ۹۰٪ به اشتفان باينليش سپرده شده بود.....و از چهره ی مهدی می شد فهميد که از اين موضوع خيلی خوشحال نيست.....گرچه دوسه باری هم ضربات کرنر و آزاد به مهدی سپرده شد اصلا خوب کار نکرد.....

در پايان هم جام اتحاديه که مث جام بوندس ليگا با همه ی جامای ديگه ی دنيا فرق داشت به بالای دست بازيکنای هامبورگ رفت......

---------------------------------------------------------------------------------------------

 


 
 
امان از فيلتر ها !
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٧
 

اکبر برای ورود به پرشين بلاگ مشکل داره....شما می تونيد نتيجه ی دوبار فرستادن مطلبشو ببينين!:

۱-امان از فيلتر ها

فقط امتحان ميکنم تا بلکه بتوانم بعد از کلی وقت دو خطی بنويسم...
فعلا خدا حافظ.

اکبر

-------------------------------------------------------------------------------

۲- من کشورم را دوست دارم..........

صفحهء مديريت کاربر رو ميشه ديد اما خود آدرس (يعنی http://pesaremamooli.persianblog.ir) با اين پيغام روبرو ميشه:
DNS query for "pesaremamooli.persianblog.ir" failed : host not found
Error detected by WinRoute Pro-Proxy
حالا چه کنم ؟!!
حتی نمیتونم برم وبلاگ دیگران روببینم..در حالی که برای خوندن یکی دل تو دلم نیست !!

اکبر


 
 
عروسيه جواتی!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٧
 

من نمی خواستم به تين عروسی برم اصرار گابريل باعث شد که راهی بشم.

يه عروسيه جواتی بود....کلی خنده و بی کلاس بازی! ( يکی نيست به من بگه نيس خودت خيلی با کلاسی! )

ولی خيلی صميمی بودن و رقصيدن های نمک آدم های نمک سالن نمک و..... خلاصه بد نگذشت ....جای شما خالی!

تا بعد..............

 


 
 
تولد خاطرات کودکی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳
 

اين روزا چپ و راست تولد بلاگراست

مث اينکه تو کتابای طالع بينی بايد يکی از خصوصيات افراد متولد تير و مرداد رو نوشتن بلاگ بنويسن......!

امروز صبح ساعت ۸ يه سری از بر و بچ بلاگر دور هم جمع شدن ........ امروز که به من خيلی خوش گذشت

راستی تا شرح اين ملاقات رو ننوشتم بگم که جمعه ۱۷ مرداد قراره که بازم دور هم جمع بشيم......تو پارک جمشيديه به صرف ناهار....قراره هرکی ناهار خودشو بياره ....... امروز تصميم گرفتيم باسه ی اين قرار يکمی جار بزنيم که شايد شما ها هم بياين و جمعمون جمع تر بشه .....اين قرار دعوتی نيست هر کی می خواد برنامه شو تنظيم کنه بياد ببينيمش!

يه سری بلاگر با حال که تا حالا نديده بودمشون اومده بودن ......

کوه يخ که همين دوروز پيش لينکشو داده بودم ......خيلی دختر خوبی بود می دونيد چرا ؟ باسه ی اينکه خواهر مهدی هستش! من قبلا فک می کردم کوه يخ پسره چون معمولا مث دخترای ديگه حرفی از عشق و احساس نمی زد!( در ضمن کوه يخ و اکبر با هم همدانشگاهی درو مدن و کلی در مورد دانشگاهشون اختلاط کردن....بی معرفت اين بهار شاديه ما هم نيومد که منم دلم خوش باشه يه همدانشگاهی تو اين جمع داشته باشم!....ولی بايد قرار ۱۷ مرداد احتمالا سر و کلش پيدا بشه! مگه نه؟!)

ياسمن ( فی فی ) رو هم که تازه با بلاگش آشنا شده بودم ديدم با يه بچه ی کوچولو و با نمک که اتفاقا اسمش ياسمنه! راستی اين خانم محترم خواهر خاطرات کودکيه! ( همه فک و فاميلشونو آورده بودن!)

 به غير از اينا يه خانمی هم اومده بود که البته من اسم بلاگش يادم نمونده (بعدا از بچه ها می گيرم) ولی يه بارون تو اسم بلاگش بود اگه اشتباه نکنم! ايشون خدای حال گيری می باشند در ضمن! مثلا صبح وقتی نوشابه رو ديد  می گفت: کی کله ی سحر نوشابه می خوره؟ چرا چايی نياوردين؟! و بعدشم بچه ی فی فی رو بغل کرد و آورد پيش ما و می گفت : نگا کن نی نی جون اينا رو چه خنده دارن!

سه تار و مهدی و من و اکبر و تاريخ شفاهی هم بوديم...........

راستی يه چيزی ......من امروز فهميدم تبليغات تا چه اندازه می تونه فکر آدما رو جهت بده ! اين مهدی انقد گفته که من شکمو هستم و هر چيزی می خوره کلی سر و صدا می کنه و جار ميزنه که چقد خوشمزه اس ؛ بين بلاگرا به شکمويی معروف شده ......و لی خداييش هر چی هم شکمو باشه به اين تاريخ شفاهی نمی رسه!

اين بچه از اون اول صبح که اومد اون بغل آروم و بی سر و صدا نشسته بود و ترتيب همه ی کيک و پفک و نوشابه و تخمه ها رو می داد تا موقعی که من اومدم!

سه تار طبق معمول دوربين آورده بود يه سری عکس هم گرفتيم.....که احتمالا خاطرات کودکی عکس ها رو تو بلاگش می ذاره.....البته دنبال عکس گرافيک و اون خانم که تو اسم بلاگش بارون داشت نگرديد....چون اونا مث منطقه ی نظامی بودن؛ عکس برداری ازشون ممنوع بود!

من بيخودی زود اومدم خونه که برای مهمونيه ظهر مشکلی نداشته باشيم ولی موقعی که اومدم ديدم تازه همه از خواب بلند شدند!من حداقل يه ساعت ديگه می تونستم کنار بچه ها بمونم ولی....................

راستی تولد آلاله هم مبارک

اميدوارم ماريا الجاسوسی هم کنکورشو خوب داده باشه

بعد از امدن از سر قرار به مهمونی ای که دعوت بوديم رفتيم ...اونا ماشين خريده بودن و به همين مناسبت گوسفند کشته بودن و قرار بود دور هم جمع بشيم و دخل جيگر ؛ دل و قلوه ها رو بياريم ( جای مهدی و نيما خالی! ) من و فريد مسوول کباب کردن بوديم و آخر کار مث کارگرای معدن زغال سنگ سياه شده بوديم

خلاصه امروز روز خوبی بود برای شما چی؟!

و تا بعد.................................


 
 
انفجار لينک
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢
 

سلام

کلی وقت صرف کردم و کلی لينک جديد دادم..........

خوش به حال اونايی که اين شانس رو داشتن تا لينکشون تو اين بلاگ معتبر و کار درست ببينن!

احتمالا فردا هم که قراره يه سری بلاگر رو ببينم چند تا لينک اضافه ميشه!

فردا گزارش اين ديدار رو حتما مينويسم!

تا بعد................