پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پسر بچه ی تخس و غير قابل تحمل!
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳٠
 

کلی مطلب نوشته بودم که همش پاک شد!

شايد فردا دوباره بنويسم ولی الان ديگه حسش نيست از نو بنويسم....

از اون همه مطلب فقط تيترش موند!

چيزايی که نوشته بودم در مورد شيطنت های دوران کودکيم بود و بازيه آرسنال و منچستر.......البته بازی مساوی و بدون گل تموم شد

پس تا فردا


 
 
Hey You
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٧
 

داشتم به بلاگ رفقا سر می زدم به بلاگ تابو رسيدم..........آهنگ Hey You از آلبوم به ياد

ماندنيه The Wall ( از آثار گروه Pink Floyd ) موسيقيه بلاگش بود ...........

غم زيبايی که در اين آهنگ هست اندوهمو عميق تر کرد...........

ولی چه اندوه شيرينی! گاهی غم ها طعمی شيرين دارن با اينکه تلخی جزو لاينفک ذات

غمه........

شيرينی غم شايد به خاطر حضور خدا باشه که گرمای وجودش ته دل آدم رو اميد وار می

کنه..........

-------------------------------------------------

آرسنال ۰ - اينتر ميلان ۳

ورزشگاه هايبری اولين روز جام قهرمانان اروپا

در حالی که طبق معمول بازی های آرسنال بازی با حملات آرسنال آغاز شد و آنها چند موقعيت

 را از دست دادند اين اينتر بود که به دو گل متوالی رسيد و هايبری را شوکه کرد.........

پنالتی ای برای آرسنال گرفته شد شايد می توانست مرحمی بر زخم های آرسن ونژه باشد ولی

هانری در برابر فرانچسکو تولدو مغلوب شد تا بعد از چند دقيقه شاهد گل سوم اينتر هم باشيم.....

دقاع متزلزل آرسنال که فصل قبل باعث شد قهرمانيه مسجل آنها به من يو تقديم شود در اين بازی

 در بربر همه ی حمله های اينتر چراغ سبز نشان داد......

در نيمه ی دوم هم ورود دنيس برگ کمپ ؛ نوانکو کانو و ری پارلر هم چاره ساز نشد تا علاوه

بر نگرانی برای ليگ قهرمانان طرفداران آرسنال نگران بازی يکشنبه شب با منچستر باشند.....

تا بعد........


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥
 

وقتی حتی بهش فکرم که می کنما تنم می لرزه!

آخه شما که تا حالا تو دانشگاه ما انتخاب واحد نکردين که!

فردا روز موعوده و بايد حسابی استرس و دوندگی و کاغذ بازيهای اداريه مزخرف رو تحمل کنم

وای که اصن حسش نيس!

جمعه قراره بازم بلاگرهای اکیپ ما دور هم جمع بشن اگه مايلين که بياين به خاطرات کودکی سر بزنيد و کل ماجرا مطلع بشيد.......

امشب بازيای جام باشگاههای اروپا شروع ميشه و دوباره دنيای هيجان و استرس و شادی های احمقانه!

تا بعد.................


 
 
تيتر می خواد چی کار؟ هان؟!
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

زندگی در گذر است و من هنوز منتظرم شروع بشه!

 

امروز حرف خاصی باسه ی گفتن نيست به جز فوتبال که پرسپوليس حسابی فجر رو له کرد! خيلی

 دوست دارم چهره لمپن هايی مث پروين رو موقع موفقيت های پرسپوليس از نزديک ببينم!

----------------------------------------------------

اين وبلاگ که دومين بلاگ من هست بالاخره ۶ ماهه شد!

اولين نوشته ی اين بلاگ در ۲۴ اسفند ۸۱ نوشته شده

تا به حال نزديک به ۱۶۰۰ بازديد کننده داشته

و ۷۷۴ پيام برای نوشته ها داده شده

به طور متوسط روزانه ۵ /۰ نوشته ی جديد در اينجا نوشته شده

مجموع نوشته ها تا کنون ۷۴ عدد بوده

که ۱۰ نوشته از اکبر و ۶۴ نوشته از من (شهاب) بوده است

متوسط پيام ها برای هر نوشته ۶/۱۰ پيام است

و روزانه به طور متوسط ۲ / ۴ پيام در اين بلاگ نوشته شده

بالاخره من نا سلامتی قراره مهندس صنايع بشم....پس تعجبی نداره آمار دقيقی ارائه بدم....نه؟!

تا بعد................

 


 
 
گذر عمر: از تراوشات اکبر !
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
 

از تهی سرشار

جويبار لحظه ها جاريست.

------------------------------------------------

چه بده آدم دير يه اشاره رو بگيره !من تازه فهميدم که ضد خاطرات مال آندره مالروست‌!

------------------------------------------------

روزی چند تا آدم ميبينين ؟ ۱۰ تا ؟ ۱۰۰ تا ؟!  چطورن ؟ شاد يا غمگين ؟  سبک يا سنگين ؟  کوچيک يا بزرگ ؟ با نمک يا بی مزه ؟ شما کدومو دوست دارين ؟ اصلا من کيم ؟ اينجا کجاست ؟!!!

----------------------------------------------

من اين ۱۰ روزو چطور تحمل کنم ؟!! خاطرات کودکی و جناب مدير هم که رفتن سفر. بعضيا هم که افتخار نميدن...منم که...!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

(اين نوشته در روز چهارشنبه توسط شهاب نوشته می شود:)

شايد اگه بخوام واقع بين باشم بايد بگم که اين روزها زياد اوضاع خوبی ندارم و يک سری ناکامی ها احتمالا برايم پيش خواهد آمد..............و اصولا بايد چهره ای غم زده و اندوهناک داشته باشم؛ ولی در تعجبم که چرا اين گونه شادم و احساس خوشبختی تک تک سلول های بدنم را فرا گرفته!

تا بعد...................

 


 
 
يه سفر از آسمون افتاد جلوی پام!
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٥
 

خيلی اتفاقی تصميم به سفری کوتاه گرفتم و سه نفری راهی شمال شديم .....

تا حالا با اين تعداد کم به سفر نرفته بودم.....بااينکه هنوز هم از مسافرت های دسته جمعی بيشتر لذت می برم ولی اين هم تجربه ی خوبی بود........

الان خستم و زياد تر از اين نمی تونم بنويسم......فقط:

خوندن وبلاگ کوه يخ باعث شد يه جورايی اعصابم خورد بشه ......

از امير و دوست مشترکمون برای اينکه نتونستم پيششون باشم معذرت می خوام

خانم وستا هم لطف کنه و گزارش قرار رو يه بار ديگه بخونه!

راستی اين خانم گل بهار کيه؟ برای من پيام گذاشته ؛ بدون هيچ سر نخی....شما می دونيد آدرسش چيه؟!

تا بعد.............


 
 
فوتبال ايران .... پدال های گاز و ترمز!
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
 

بعد از هشتم آذر ۱۳۷۶ که تيم ايران پس از ۲۰ سال در جام جهانی حاضر شد با اعمال نفوذ شخص رييس جمهور رييس فدراسيون فوتبال وقت مجبور به استعفايی مصلحتی شد و شخص محسن صفايی فراهانی بر جايگاه او تکيه زد.....

او که سابقه ی مديريتی اش در پروژه های بزرگ به عنوان يک مدير مشخص بود در طول دوران انجام وظيفه اش فردی مقتدر و مديری توانا نشان داد و گام های مثبتی برای فوتبال ما برداشت......

سيستماتيک کردن و مشخص کردن جايگاه افراد در سيستم مديريتی فدراسيون فوتبال و تبديل اين فدراسيون از يک سازمان سنتی به موسسه ای آبرومند ؛ باز کردن پای مربيان تراز اول خارجی به ايران ؛ برگزاری کلاس های متعدد مربيگری و داوری ؛ تاسيس و سازمان دهی ليگ حرفه ای ؛ بنا نهادن مکانی خاص تيم ملی ( که تا آن زمان وجود خارجی نداشت ) به نام کمپ تيم ملی ؛ خريدن ساختمانی برای فدراسيون که تا آن موقع جايگاه مشخصی نداشت ؛ بيرون آوردن اين فدراسيون از زير نفوذ و دخالت های سازمان تربيت بدنی ؛ درآمد زا کردن فوتبال و ايجاد و گسترش فعاليت های اقتصادی در فدراسيون ؛ سوق دادن باشگاه ها به سوی تفکر حرفه ای در فوتبال و ترتيب دادن کلاس های آموزشی برای مديران باشگاه ها ؛ ارتباط فعال و هدف دار با فيفا که منجر به ارتقا اعتبار ايران و فوتبال ايان نزد اين سازمان جهانی گرديد و ..... از جمله خدماتی است که وی در طی دوران تصدی گری اش بر فدراسيون فوتبال ايران  انجام داد.

متاسفانه مثل تمام سازمان های کشورمان آن چيزی که اهميت داشت کارايی و خدمات مناسب نبود بلکه رابطه و معادلات سياسی پشت شرده بود که سرنوشت را تععين می کرد..... با تغييراتی که در راس سازمان تربيت بدنی رخ داد و مهر عليزاده به جای هاشمی طبا به رياست سازمان تربيت بدنی گمارده شد سياست های سازمان تغيير کرد و سازمان از يک مديريت ضعيف و بی کاره به مديريتی مسلط تر و البته ديکتاتور ماب تر پناه برد.....

کادر جديد مديريت سازمان با ورود خود عليرغم وجود قانون ! مبنی بر انتخابی بودن روسای فدراسيون ها يکی يکی دست به تعويض رييسان فدراسيون ها کرد......خوب طبيعی است که مهمترين فدراسيون در ميان فدراسيون های ورزشی ايران به دليل علاقه . توجه فراوان مردم به فوتبال ؛ فدراسيون فوتبال بود....

ولی بر کناری رييس اين فدراسيون کمی سخت تر بود چرا که صفايی فراهانی نماينده مجلس بود و دارای نفوذ سياسی.......

ماجرای از آنجا شروع شد که به دليل انتقاد های مطبوعات ورزشی منتسب به جناح راست سياسی-که البته از سال ها پيش به دليل ضديت سياسی با شخص رييس فدراسيون و نه احيانا اشکالات فنی و مديريتی با اين فدراسيون  عناد می ورزيدند - و تحت فشار قرار گرفتن فدراسيون صفايی بنا بر توصيه ی رييس سازمان تصميم گرفت کناره گيری ای مصلحتی از سمت خود داشته باشد.......اين مانور سياسی نتيجه اش هر چه بود به نفع صفايی می شد....بدين ترتيب که چنان چه تيم فوتبال اميد ايران به رهبری برانکو ايوانکوويچ نتيجه خوبی کسب نمی کرد همه اين نتيجه منفی را به حساب استعفا ی رييس می گذاشتند و  افکار عمومی خواهان بازگشت رييس می شد ....و چنانچه تيم موفق بود همه نتيجه ی مثبت را به حساب مديريت صحيح و برنامه ريزی های آقای رييس می گذاشتند............

ولی صفايی فراهانی در اين بازی مغلوب يک سياستمدار ديگر به نام مهرعليزاده شد  .... رييس سازمان بر خلاف صحبت هايی که با رييس فدراسيون انجام داده بود با بازگشت او به پست سابقش موافقت نکرد و استعفای صفايی فراهانی را بر خلاف قانون و بدون تصويب مجمع فدراسيون قبول کرد و پای آن برگه را امضا کرد!

جانشين فراهانی همانطور که انتظار ميرفت بايد بر خلاف او فردی دست به سينه و بله قربان گو می شد : دکتر محمد دادکان

دادکان که هميشه از مخالفان و معاندين فدراسيون فوتبال بود و در خصوص مسايلی همچون انتخاب مربی خارجی برای تيم ملی دايما در مطبوعات عليه فدراسيون مصاحبه های تند و تيزی ايراد می کرد به يکباره (‌ گويی به او دستوری داده شد! ) ۱۸۰ درجه تغغير روش داد و به طرفدارن فدراسيون پيوست و کم کم خود را به عنوان يکی از اعضای فدراسيون صفايی ديد.......

بعد از استعفای فراهانی و انتخاب! دادکان به عنوان رييس جديد فدراسيون او بر ادامه دادن راه فدراسيون قبلی تاکيد کرد ....... ولی همان طور که متصور بود واقعيت جور ديگری رخ نمود...

فدراسيون دادکان که به علت مديريت ضعيف او به مرور ضعف ها و تحجر فکری خود را نمايان می ساخت زير پای مربی موفق ايران ( برانکو ايوانکوويچ ) را خالی کرد و فردی به ظاهر متشخص به نام همايون شاهرخی را به عنوان سر مربی تيم ملی ايران برگزيد.......

دادکان به عنوان نماينده ی متحجرين و علاقه مندان به مربيان بی سواد و پر مدعای ايرانی همچنان در حال تخريب بنايی است که فدراسيون قبلی بنا نهاده بود.....البته خوشبختانه بسیاری از باشگاههای ما با انتخاب مسيری اصولی و درست سعی در تجهيز خود به امکانات و  علم روز دارند که تنها نکته ی مثبت ما در اين روز ها همين است.....خوشبختانه دادکان نمی تواند در امور باشگاهها دخالت کند و گرنه فسيل هايی مثل ناصر حجازی ؛ علی پروين ؛ ناصر ابراهيمی ؛ منصور پورحيدری و .... اکنون خانه نشين نبودند!

تا بعد............


 
 
پارک ملت!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
 

گزارشی اجمالی از قرار بلاگر ها در پارک ملت:

ساعت ۹:۱۵ من و اکبر و سه تار و کودک فهيم ....... شير موز!

کم کم ابرک؛ خاطرات کودکی ( به همراه مهرداد و محمود و علی ) و اومدن......

ياسمن ؛ حرف هايی از دل زمان ؛ سربازيه من ؛ برجک ( يا يه چيزی تو اين مايه ها) ؛ تابو ؛ زرشک من ؛  کلانتر وبلاگستان ؛ آهنگ شرق ( به همراه خواهرش ) ؛  آبجی کوچيکه و داداشی ( داداشی و آسپرين ) ؛ تاريخ شفاهی ؛ کافی بلاگ آقا پارسا ؛ داداش ساره خانم ؛ ترانه های کاميابی ؛ سختيه زندگی در اين سنين  هم تا ساعت ۱۰ به ما اضافه شدن ؛ اما دو بلاگر اصلی که تولدشون بود يعنی کوه يخ و شبهای ترانه و انده هنوز نيومده بودن ....فک کنم حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که کوه يخ به همرا ه دوستش يعنی dark moon رسيدن..... بعد از مدت مديدی رختکن خاطرات به همراه اتاقی از آن خود و سپس شهر فرنگ قدم رنجه کردن و جمع ما رو به قدوم مبارکشون متبرک کردن! ( اين در حالی بود که اون موقع يه سری خدا حافظی کرده بودن و رفته بودن .......)

در پايان يه بلاگر سابق که بلاگ ژيوار رو می نوشت و همچنين يه خانوم ديگه که اسم بلاگش يادم نمونده به نام رها هم به عنوان آخرين مهمونا مدت کمی رو با ما گذروندن و حدود ساعت ۱۳:۳۰ از هم جدا شديم.......

نفسم بريد ما شالاه چقد زياد بوديما ...... پدرم در اومد تا اينا رو تایپيدم!

حالا بريم سراغ يه نوشته ی کوتاه در مورد نفر به نفر اعضا :

۱- خاطرات کودکی : که مثل هميشه بانيه اين جور قرار هايه بلاگر هاست باز هم تنها کسی بود که بار و بنديل و خوراکی برای همه آورده بود با اينکه بدون ماشين بود بازم از آوردن اين چيزا نا اميد نشد ....... آقای مهرداد هم که وجودش مث يه گوله ی بزرگ نمکه مدتی با ما بود و رفت در مدتی که پيش ما بود يا قربون صدقه ی ياسمن کوچولو  ميرفت يا اينکه اوقاتشو با يه واکسی می گذروند!

۲- سه تار :  بعد از مدت ها از خط صادق هدايت و داستايوسکی زده بيرون و می خواد زن بگيره ! ...... ( به بلاگش سر بزنيد اين مطلب آخريش واقعا آخر باحاله! ) در ضمن اين آقای سه تار تا اونجايی که به سن من قد ميده هميشه تو اين جور برنامه ها دوربين ديجيتالشو با خودش مياورده ؛ اتفاقا بيشتر موقع ها هم دوربينشو ميده به کس ديگه ای  و خودش از زير عکاسی فرار می کنه ..... امروز اين امر خطير به عهده ی من افتاده بود و البته طبق معمول از طرف پادگان های نظامی! مکرارا برای من اخطاريه می فرستادن که : اينجا يه منطقه ی نظامی و استراتژيک هست که اگه شما عکس برداری کنيد بی شک امنيت مناطق مطروحه را به طرزی خفن به خطر خواهيد انداخت و با اين کارتان فی الواقع آب به آسياب دشمنان قسم خورده ی اين مرز و بوم خواهيد ريخت ( تکبير!).....

کلمات و ترکيبات مترادف! : پادگان = دختر های جوان !

۳- ابرک : يه دختر خانم قاطع که وقتی قلکی که برای جمع آوريه کمک برای يه دختر خانم به نام مهرانه ( اگه اشتباه نکرده باشم ) رو در آخر مراسم شکوند تا پول ها رو دسته کنيم و بشمريم و ..... چنان قلک خورد خاکشير شد که ما همگی به يکباره گفتيم : سايا بيا ! ( لطفا مديران شرکت پارس خزر مبلغی که بابت اين تبيلغ محصولشان بايد به من تقديم کنند رو هر چه زود تر برام حواله کنن .... اصلا هم شوخی ندارم! )

۴- کودک فهيم : نی نی کوچولوی جمع بود و صداش هم در نيومد!

۵- حرف هايی از دل زمانه : اين آقا محمد گل گلاب امروز خيلی شنگول و سر حال بود و مث يه پسر بچه ی ۱۳-۱۴ ساله دائم ورجه وورجه می کرد!

۶- تابو : يه پسر ۱۹ ساله با چهره ای که يه چيزی تو مايه های هستينگز دستيار موسيو پوارو کاراگاه مشهور بود! اين آقا پسر به همراه يه بلاگر ديگه که حالا ما اينجا برجک صداش می کنيم از اول تا آخر اين مهمونی رو از همديگه کاريکاتور کشيدن!

۷- برجک : اگه بخوايم به کسی تشبيهش کنيم فک می کنم دوران سربازيه ونسان ونگوک  گزينه ی مناسبی باشه!

۸- سربازيه من : می خواد چند روز ديگه آشخور بشه ..... يه جعبه نون خامه ای گرفت اين هوا! ( قابل توجه اونايی که تولدشون بود و نرفتن يه کيک از بيرون بخرن و....!) ايشون هم به همراه همکارش يه عالمه عکس گرفت که اميد وارم عکساشون به دست ما هم برسه ....... در ضمن يه کارت برای بلاگش چاپ کرده بود و به همه داد که روم به ديفال گلاب به روتون  يه عکس بی ناموسی روش داشت!

۹- کافی بلاگ آقا پارسا : يه سرباز ديگه که آخر قرار نزديک بود ترورش کنن! 

۱۰- داداش ساره  خانوم : من هيچی ازش نديدم به جز يه لبخند مليح!

۱۱- آبجی کوچيکه و داداشی : يه پسر مودب و گل بلبل به همراه آسپرين با يه شلوار عجيب و غريب!

۱۲- سختيه زندگی در اين سنين : همگی توافق کرديم که از اين به بعد آقا توپولی صداش کنيم!  ( توضيح اينکه:  آخه بابا اسم قحط بود اين اسمو باسه ی بلاگت گذاشتی؟ انقد طولانيه که حتی حافظ های قران هم يادشون نمی مونه! لا مصب يه ذره دو ذره نيست که يه پاراگراف اسمه! )

۱۳- ترانه های کاميابی : يه موتور سوار ناشی! اين آقای برادر که زحمت کشيده بود و اومده بود دو هفته پيش به خاطر سانحه ی رانندگی با موتور دچار ضربه ی مغزی شده و هنوز هم حالش سر جاش برنگشته ........

۱۴- کلانتر وبلاگستان : يه کلانتر خوشرو ؛ يه کلانتر باحال ؛ يه کلانتر ........!

۱۵- زرشک من : پسری نسبتا مايل به توپول و با نمک با يه کلاه مث پسر خاله! ( مگه چيه؟! ) همش خودشو مشغول می کرد با بدمينتون و از اين جور چيزا که يه غم بزرگ رو تو دلش خورد کنه! واقعا سخته که آدم يه دوستشو از دست بده ..........

۱۶- آهنگ شرق : دوتا خواهر جوون  که هر دوشون عينه هم بودن! البته فقط يکيشون بلاگر بود  شايد اولين نفراتی بودن که از ما جدا شدن!

۱۷- تاريخ شفاهی : مث هميشه خيلی بی سر و صدا مشغول خوردن بود!

۱۸- ياسمن : بر عکس خواهرش ( خاطرات کودکی ) خيلی آروم و بی سر و صداس و البته هميشه يه لبخند روی لباشه! و يادم نره از ياسمن کوچولو ی نازش هم يادی کنم که جمعی رو به خودش مشغول کرده بود! 

۱۹- کوه يخ : کوه نمک که همش درباره ی يه آقايی به نام پيشولک حرف ميزد! آخرشم من نفهميدم پيشولک کيه!!!!!!!! راستی تولدت مبارک!

۲۰- DARK MOON : خوش تیپ ترين عضو اين جمع به همراه آسپرين! تخصص اصلی سر کشيدن آب کلمن بدون دخالت دست و ليوان!

۲۱- رختکن خاطرات : اين دفعه شايد نيم ساعت هم نشد که پيش ما موند ولی همون نيم ساعت بهترين اوقات من تو اين مهمونی بود ...... واقعا دوست داشتنی و خوردنيه!

۲۲- اتاقی از آن خود : ازون آدمايی که  تابلو هست که خيلی با محبتن!

۲۳- شهر فرنگ : يه چيزی به من گفت که مخم تيليت شد! اين آقای محترم پارسال ۳۸۰ هزار تومن پول پيتزا داده!

۲۴- ژيوار : يه پسر خوش تیپ که اگه بازی گر می شد پوز محمد رضا گلزار رو می زد و همه ی دخترا عکسشو به ديوار اتاقشون می زدن! ( تنها کسی که از شيرينی های کوه يخ که دستپخت خودش بود خوشش اومد يا حد اقل اينطور وانمود کرد! )  .... توضيح اين که اين خانم کوه يخ به خاطر تولدش کيک درست کرده بود و آورده بود....چشمتون روز بد نبينه ازون کيک هايی بود که برای اينکه از گلوی آدم هر گازش پايين بره بايد يه نوشابه ی خانواده رو تا ته و يه نفس  سر بکشی!

۲۵- رها : اگه ما ها اون نزديکی ها نبوديم معلوم نبود چه بلايی سر پارسا بياره خدا به شوهر آينده اش رحم کنه! ..... يه دختر شلوغ و بزن بهادر که وقتی اومد با اينکه همش نيم ساعت رو با ما گذروند انقد شلوغ پلوغ کرد که هيچکدوم از ما تا عمر داريم فراموشش نمی کنيم!

۲۶- شبهای ترانه و اندوه : تولدش بود ولی نيومد قرار بود تازه با خودش مسافر کوچولو رو هم بياره ....از دستت رفت!

 ۲۷ و ۲۸-  مهديس و  نه ديگه اين دل من دل نمی شه گفته بودن ميان ولی افتخار ندادن!

خلاصه جای خيلی ها هم مث مامان و بابا و دخترشون ؛ وبگرد عاشق ؛ خاله سوسکه و........... هم خال بود .....

تابعد................


 
 
يه عاشق تهرانی و معشوقه ی شيرازی اش!
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
 

اين داستان زندگيه يکی از نزديکان من است و کاملا واقعيست!

دانشجو بود و در يکی از دانشگاه های تهران درس می خواند يه بار خيلی اتفاقی جور شد که با يه سری از دوستاش بره شيراز ...........

بعد از اينکه از شيراز برگشت هر چند وقت يکبار برنامه ای پيش ميومد که مجبور بود باز به شيراز سفر کنه! (البته عجيب بود که هيچ کس به اين مسافرت های پی در پی ۱۰۰۰ کيلومتريه او شک نکرد!)

بعد از پايان درسش يه بار که از شيراز برگشته بود با خودش يه سری عکس آورد و همه خونوادشو دور هم جمع کرد و عکس هارو داد بهشون......و گفت من اينو می خوام!

همه بهت زده بر و بر همديگه رو نگاه می کردنو هاج و واج مونده بودن!

اوايل همه به شدت مخالف اين وصلت بودن به دو دليل:

۱- اينکه بابا تو تازه درست تموم شده و بايد بری سربازی پول و پله ای هم که در بساط نيست آخه بابا ......ديگه زن گرفتنت چيه؟

۲- خونواده ی اون پسر کمی مذهبی بودن و وقتی پسری خودش يه دختره غريبه رو باهاش دوست می شد و می خواست باهاش عروسی کنه در مقابل تصميم پسرشون مقاومت می کردن.

ولی ............ بسوزه پدر اين عاشقی!

مسلما وقتی يه جايی سر وکله ی عشق پيدا ميشه ديگه هيچ  مانعی نمی تونه قد علم کنه......

اون پسر و دختر با هم عقد کردن تا پسره بره سربازی و مسلما بعدش هم عروسی و اين صوبتا.............

در ضمن خدمت تا اونجايی که توان داشت کار کرد و تونست يه يکی دو مليونی جمع کنه و بعد از خدمت مراسم عروسيه نسبتا ساده ای توی تهرون برگزار کرد و زندگيه مشترک آغاز شد.........

اونا با اينکه با پول کمی زندگيشونو شروع کردن ولی الان بعد از گذشت ۴-۵ سال تونستن زندگيه معمولی ای برای خودشون دست و پا کنن ولی از همه چيز مهمتر اينه که اون دوتا واقعا خوشبختن و همديگه رو بی نهايت دوست دارن .....ولی از قديم گفتن هر گلی خاری دارد! يعنی درسته اين آقا پسر قصه ی ما تونست با يه دختر شيرازيه خونگرم و فوق العده مهربون ازدواج کنه و به کامش برسه ولی.........

شيرازی ها مردمی هستند که در تمام ايران به مهمان نوازی و

خوش گذرانی و  طبعی لطيف و اديبانه و مشهورند......

شايد کسی که با شيرازی ها حشر و نشری نداشته باشه خيلی به اين شهرت اونا اعتنايی نکنه ولی اين آقا پسر قصه ی ما اين مساله رو دقيقا لمس کرده......

وقتی شما به شيراز برويد و حتی نسبت خيلی دوری با يک شيرازی داشته باشيد محال است بتوانيد برای اقامت در هتل يا مسافر خونه و هر جايه ديگه ای به جز منزل اون فاميل شيرازی مستقر شويد ...در واقع اصلا اگر چنين کاری کنيد از شما خواهند رنجيد.....پس به منزل آن کاکوی محترم خواهيد رفت و به بهترين نحو مورد پذيرايی قرار می گيريد....شما رو به جاهای ديدنيه شيراز خواهند برد و جاهايی رو خواهيد ديد که معمولا توريست های معمولی از وجود چنين مکان های تاريخی و زيبايی بی خبرند ( مکان هايی به جز تخت جمشيد و آرامگاه های حافظ و سعدی)

خب تا اينجای ماجرا که نه تنها بد نيست بلکه عاليه اين مسافرت کم خرج و بيادماندنی خواهد بود!.......

ولی هر سکه دو رو دارد!

همانطور که شيراز ی ها از هتل رفتن شما ناراحت می شوند فکر می کنند شما هم از هتل رفتن ايشان مکدر و آزرده خاطر خواهيد شد ! در حاليکه واقع امر جز اين است! 

تهران  علاوه بر اينکه بدليل پايتخت بودنش مقصد بسياری از مسافران شيرازی است به اين دليل که برای رسيدن به شمال ايران و مشهد که دو مکان توريستيه عمده برای ما ايرانی هاست يک شيرازی بايد از تهران گذر کند!

خب او فکر می کند حالا که قصد رفتن به شمال دارم و بايد از تهران رد بشوم اگر فلانی بفهمد که من در تهران بوده ام و به منزل او نرفته حتما از من دلخور خواهد شد! و به همين دليل اين کاکوی محترم دو سه روزی را در منزل شما خواهد گذراند.....

می دونيد حقيقت اينه که تا اينجای ماجرا هم خيلی اوضاع بد نيست.....ولی گاهی اوقات هم پيش مياد که فاميل های شيرازيه تو قصد يه مسافرت دسته جمعی به شمال رو می کنن !

و تو ناغافل ميای خونه و ميبينی يه چيزی تو مايه های ۲۰-۲۵ نفر تو آپارتمان ۷۰-۸۰ متريه تو جمع شدن با صدای بلند به تو سلام می کنند و يکی يکی از جاهای مختلف خون ( مثل اتاق خوابها و حمام و آشپزخانه و روم به ديفال گلاب به روتون توالت و....) بيرون ميان و از فاصله ۵-۶ متری دور خيز ميکنن و می پرن بغل تو و .... مالاچ و مولوچ می ماچنتو کلی مورد لطف قرارت می دن !

تا می خواد کم کم حواست بياد سر جاش که کجا هستی و چه اتفاقی افتاده و خلاصه تا ميای به خودت بيای بهت ميگن : فلانی ما قصد داريم پس فردا بريم شمال حالا فعلا اينجا هستيم تا تو هم برنامتو رله کنی و بند و بساطتو جمع و جور کنی با ما راه بيوفتی......

حالا در اين لحظه  شما پيش خودتون ميگين : بابا آخه بابات خوب ننت خوب من تازه هفته پيش شمال بودم نمی تونم مرخصی بگيرم ......غير از اون هم حالا اگه هم بخوام بيام من که چيزی باسه ی جمع  جور کردن ندارم ديگه باسه ی چی پس فردا راه بيافتيم همين الان پاشيم بريم ....آخه من بدبخت تو اين اوضاع بی پولی چه طور ۲۰-۲۵ نفر رو ۲-۳ روز صبحونه و نهارو شامشونو بدم؟!

بعد دو روز پذيرايی با ۶ ماشين به سمت شمال حرکت ی کنيد يکهفته در اونجا اتراق می کنيد....البته به دليل اين شيرازی ها بسيار مردمان مهربان و خونگرم با صفايی هستن مسافرت دلچسبی برايت خواهد بود.....

بعد از ۵ روز به سمت تهران حرکت می کنيد......به تهران می رسيد و از ۶ ماشين يک ماشين به شيراز برمی گردد و بقيه هنوز تشريف دارند......تو و خانومت که به سر کار می رويد از وقتی به خانه مياييد مشغول پذيرايی می شويد تا ساعت ۲-۳ شب ( يکی ديگر از صفات مردم شيراز شب زنده دار بودنشان است!) و تو و خانومت ساعت ۶ صبح برای رفتن به سر کار بيدار می شويد در حالی که مهمان ها تا ساعت ۱۲ خواب هستند!

حالا تو مانده ای که بابا اينا که شمالشونو رفتن پس باسه ی چی بر نمی گردن ؟

و بالاخره متوجه می شوی که: ما ديديم که آخر هفته عروسيه فلانيه و شما هم که بايد بياين شيراز برای عروسی......گفتيم صب کنيم با هم بر گرديم!

بابا من به کی بگم ؟! ........ پدرم درومده ...... من يه ماه پيش برای اينکه ماشينمو که از شيراز خريده بودم بيارم رفتم شيراز و دو روزه با ماشين برگشتم.....به فاصله ی دو روز با خانواده ی خودم رفتم شمال و اومدم تهران بلا فاصله فردا صبحش رفتم سر کار تا شنبه که مهمونا از سيارز اومدن يه ضرب تو محل کارم بودم و دنبال کار های ماشين بودم مهمونا هم که اومدن همش دنبال کار پذيرايی و از اين جور کارا بعد هم سفر به شمال و برگشتن و باز هم پذيرايی حالا هم که می گن بازم بايد برم شيراز ....از اونجايی که ديگه مرخصی هم خبری نيست مجبورم عصر چهرشنبه حرکت کنم و صبح جمعه برگردم يعنی در عرض ۳ روز دوبار مسافت شيراز - تهرون رو رانندگی کنم و تازه شنبه هم اول وقت سر کار باشم.........هنوز يه ماه نشده که ماشينمو خريدم و هنوز هيچی نشده ۴۰۰۰ تا باهاش راه رفتم و چيزی نزديک به ۶۰۰ هزار تومن هم خرج پذيرايی و مسافرت هايی بوده که رفتم....اونوقت تمام اين ماجرا ها در عرض يه ماه اتفاق افتاده ديگه توانی برام نمونده خدايا خودت کمکم کن!

تمام اين مطالب که براتون نوشتم حکايت يکی از آشناهای منه که تقريبا بخشی از زندگيشو شما ها اينجا ديديد!

 

حالا مرد هستيد بريد و عاشق يه دختر شيرازی

 بشيد!

 

( خاله سوسکه عصبانی نشی ها که خيلی از خواستگارات رو پروندم!)

 

اما در مورد قرار ....اين دوستا  ميان :

(پنجشنبه ساعت ۹:۳۰ صبح پارک ملت روبروی بازارچه ی صفويه)

 

سه تار و تاريخ شفاهی . پسر معمولی اصلی.

 پسر معمولی تقلبی.خاطرات کودکی.

 کوه يخ (تولدشه). ابرک . سربازی من.

 رختکن خاطرات. شهرفرنگ .

 حرف هايی از دل زمانه.

 شبهای ترانه و اندوه(سالويا) (تولدشه).

 زرشک من . داداش پارسا . ساره خانوم (دادشش مياد) . مهديس

آهنگ شرقی . ياسمن . نه ديگه اين دل من دل نمی شه

تا بعد............


 
 
واقع بينی
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
 

اکبر :

سلام.

اين روزا عادت کردم هی بگم اولا....دوما.....خوب٫ به هر حال اينم يه جورشه...

يه فيلم هندی عاشقانه تا اينجا (کاشان) تماشا کردم و فکرم هنوز تو مايه های عاشقانه (به قول خاطرات کودکی‌: teen ager ی !!) دور ميزنه ! با اين حساب شايد بهتر بود اصلا ساکت ميموندم !! اما خوب...اگه پر حرفی نکنم دق مرگ ميشم

اول اين که نظرات بقيه ملت رو به دقت خوندم...اول تصميم گرفتم به رای کوه يخ فورا عمل کنم  اما بعد...

يه سری به بهار شادی بزنيد ٬ راجع به انواع دوستيها يه مطلب جالب داره. وقتی ديدم درباره نوع اول نوشته ٫بيشترمون اين مدل رو تجربه کرديم ٫

 دست و دلم لرزيد  کمی هم دلم گرفت  

حالا....شرح اين هجران و اين سوز جگر   اين زمان بگذار تا وقت دگر !!

اوه اوه...از دار و دنيا بی خبر شدم با اين عاشق بازی  حالا ميخوام واقع بين تر بشم...

اما بعد...معتمدان ما را خبر آورده اند که گروهی از جماعت تازه پا گرفته ٫ وبلاگ نويس ٫ دوباره قصد شرکت در آن چه که خود ٫قرار وبلاگی ٫ اش مينامند دارند٬ ودر پا فشاری بر اين امر ناصواب جد و جهد فراوان ٬و بر جمع خوردنی و نوشيدنی بسيار  تلاش کرده اند !

پس از آنجا که اصحاب کمال را لازم است تا اين جماعت بی خبر را هر از چند گاهی به راه راست آورند  بر خود فرض دانستم نصيحتی چند بر ايشان عرضه کنم ٬ مگر موثر افتد !!

ای بلاگران بی خبر !!...

شوخی کردم بابا ناراحت نشين !! ميخواستم بگم اين دوستانی که نميان

(حالا يا فکر ميکنن ما اهل خبط و خطاييم ٬ يا ترس از آلوده شدن به خاک و خل ما مردم خاکی دارند !! يا وقت ندارن !) و بعد هی ميگن آ.....ی به ما نگفتين ! چرا مارو نبردين ! پس من چی !! بهتره حواسشونو جمع کنن و وقتی ما بوق و کرنا به راه ميندازيم بشنون و بيان !

 من شخصا هيچ وقت از آشنايی با آدمهای تازه فرار نکردم...اول بار اينو وقتی به شهاب گفتم که ميرفتيم پارک لاله سر اولين قرار !! حالا که شديدا به اين حرف معتقد شدم !!

ای وای...باز احساساتم قلنبه شد !!!

اما در مورد قرار ....اين دوستا  ميان :

(پنجشنبه ساعت ۹:۳۰ صبح پارک ملت روبروی بازارچه ی صفويه)

 

سه تار و تاريخ شفاهی . پسر معمولی اصلی.

 پسر معمولی تقلبی.خاطرات کودکی.

 کوه يخ ( تولدشه ). ابرک . سربازی من.

 رختکن خاطرات. شهرفرنگ .

 حرف هايی از دل زمانه.

 شبهای ترانه و اندوه(سالويا) ( تولدشه).

 زرشک من . داداش پارسا . ساره خانوم . مهديس

آهنگ شرق . ياسمن

تا بعد............


 
 
من خيلی کارم درسته و تو هيچی نيستی!
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱
 

سلام........

 تا حالا به آدمايی که می خوان با تحقير ديگران خودشونو بالا ببرن بر خورد

کردين؟

 اونايی که ادعاشون در مورد همه چيز .....آسمونو پاره می کنه..........

  خيلی ناراحت کنندس که کسی با گرفتن ژست آدمای خيلی کار درست

 هر کی رو می بينه ادم حساب نکنه و توانايی ها ی طرف رو مسخره کنه و

ضعف هاشو به رخش بکشه.......

 از يکی يه جمله ی جالب شنيدم که بد نيست به شما هم بگم :

 

خدا در دو حالت خندش می گيره يکی وقتی که

 بنده ای می خواد بنده ی ديگه رو پايين

بياره يکی هم موقعی که بنده ای  سعی

می کنه بنده ی ديگه رو بالا ببره!

اونايی که برای خودشون نامه  ی فدايت شوم می نويسم و دايم باسه ی خودشون نوشابه باز می کنن بعضی اوقات مورد تمسخر و ريشخند مردم قرار می گيره  ... .. اگه افراد مورد فخر فروشيه اون جناب از موضوعی که اون بابا در موردش ادعا داره بهش کلی فخر می فروشه اطلاعی نداشته باشن که هيچ....ولی موقعی که مخاطبينش يه چيزايی در مورد اون مطلب داشته باشن حداقل توی دلشون حسابی به اون آقا يا خانوم مغرور و فخر فروش می خندن....چون کسايی که اهل فخر فروشی هستن معمولا آدمای پری نيستن و چيزی که بشه بهش پز داد رو ندارن برای همينه که سعی می کنن حد اقل ديگران فکر کنن که چيزی بارشونه!

 من شخصا تو همين ۲۲ سالی که از عمرم گذشته هر چی آدم درست و حسابی و کار درستی ديدم که حالا در هر زمينه ای تخصص يا تبحری داشتن آدمايی متواضع بودن مث يه درخت ميوه که هرچی پر بار تر باشه سرش خميده تره........ وخيلی ها هستن که اولش آدم فک می کنه که چه معلومتای چه تخصصی و....... و خودشونو با کلی فيس و افاده جلوی ديگران آدم مهمی نشون می دن ولی بعد از مدتی بالاخره گندش در مياد که چند مرده حلاج بودن.....خورشيد برای هميشه پشت ابر نمی مونه!

  شايد اين تفاخر ها و تحقير کردن ها باعث بشه يه آدم برای چند لحظه احساس بزرگی کنه ولی پيامد منفيه اينجور رفتارها گاه اوقات به قيمت از بين رفتن اعتماد به نفس يه جوون بی تجربه يا احساس حقارت اون ميشه که شايد اثری ماندگار بر ذهنش بذاره.......

 اما در مورد قرار ....اين دوستا  ميان :

(پنجشنبه ساعت ۹:۳۰ صبح پارک ملت روبروی بازارچه ی صفويه)

 

سه تار و تاريخ شفاهی . پسر معمولی اصلی.

 پسر معمولی تقلبی.خاطرات کودکی.

 کوه يخ ( تولدشه ). ابرک . سربازی من.

 رختکن خاطرات. شهرفرنگ .

 حرف هايی از دل زمانه.

 شبهای ترانه و اندوه(سالويا) ( تولدشه).

 زرشک من . داداش پارسا . ساره خانوم . مهديس

آهنگ شرق . ياسمن

تا بعد............