پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

يه پسر معمولی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٢
 

یه سری خاطره ی کوچولو از بچگی هام :

 

رژ لب قرمز ( چهار سالگی )

 

چند بار رفتم لب پنجره و چند بار خالم بهم گفت :

 

 شهاب جان نزدیک پنجره نرو خطرناکه !

 

 و من باز کارم رو تکرار کردم...یکدفعه از دستم عصبانی شد و گفت :

 

 مگه نمی گم بیا اینور؟

 

 و من هم با کمال آرامش بهش گفتم :

 

 خاله ! وقتی رژ لب قرمز می زنی و عصبانی می شی

 

چقدر خوشگل تر می شی ها..........!

 

 و خاله هم در حالیکه در اوج عصبانیت و با اخم های گره کرده بود

 

یه دفه زد زیر خنده !

 

شلنگ آب ( 5 سالگی )

 

توی حیاط داشتم با شلنگ به در دیوار آب می پاشیدم

 

 و به اصطلاح آب بازی می کردم که.......

 

پدر بزرگم – که مثل اکثر پیرمرد ها به مصرف آب و برق حساس بود –

 

 اومد که شلنگ رو از دستم بگیره ......

 

تا متوجه قصدش شدم شلنگ رو به طرفش گرفتم و

 

سر تا پاش رو خیس آب کردم!

 

پدرم اومد که جلوی منو بگیره.....خودشم خیس آب شد!

 

در نهایت عمویم مثل پترس فداکار با وجودی که به شدت

 

آب رو به طرفش می پاشیدم اومد و شلنگ رو از دستم

 

گرفت و .....

 

و دیگه معلومه که چیکار کرد! منو خیس آب کرد!

 

مار ( چهار سالگی )

 

دخترخاله ی مادرم که در تمام فامیل به ترسویی مشهور بود

 

و داستانهای شنیدنی ای در باره ی ترسیدن های منحصر به

 

فردش شنیده بودم به خانه ی ما اومد......

 

چند روز پیشش پدرم برام یه مار پلاستیکی خریده بود که

 

خیلی واقعی و طبیعی به نظر می رسید........

 

خب دیگه بقیه اش رو شما هم می تونید حدس بزنید!

 

در حال سلام علیک بود که مار رو انداختم توی بغلش و اون

 

طفلک یه جیغ بلند کشید و از حال رفت!

 

هنوزم دلم برای خودم میسوزه که اون مار به اون قشنگیمو

 

انداختن توی سطل آشغال تا برام درس عبرتی بشه!

 

ترقه ( ده سالگی )

 

سال چهارم دبستان رو تموم کردم و پدرم اول تابستون

 

یه دوچرخه جدید برام خرید....

 

آخه دوچرخه قبلیم دیگه ازم کوچیک شده بود.....

 

یه دوچرخه ی کمک فنر دار بود که زینش مثل زین موتور

 

کشیده بود و به راحتی می شد دو ترکه سوارش شد ......

 

یه بار پسر عموم چند روزی اومد پیش من تا با هم بازی کنیم

 

و حوصله مون سر نره خب مسلما دوچرخه سواری بین

 

بازی ها یکی از محبوب ترین ها بود......

 

مخصوصا که یه دوچرخه ی خوشگل هم سوار بشی!

 

ولی دوچرخه سواری عادی برای ما هیچ جذابیتی نداشت....

 

احتیاج به هیجان داشتیم!

 

تفنگ ترقه ایم رو برداشتم یه عالمه مهمات هم تهیه کردم....

 

دوتایی سوار دوچرخه شدیم و حرکت کردیم...

 

یه نفر دوچرخه رو می روند و نفر بعدی تیراندازی می کرد.

 

البته تیر ها رو بیخودی شلیک نمی کردیم.

 

معمولا هدف ما خانم های چاق و تپل چادری بودن....

 

چون با چادر نمی تونستن دنبالمون کنن!

 

می رفتیم و در حالی که از بغلشون رد می شدیم......تق !

 

و یه صدای جیغ بنفش!

 

این یه پسر معمولی هست!


 
 
دبستان و دانشگاه پلی تکنيک!
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۱
 

دبستانی که من در آن درس خواندم نزدیک دانشگاه پلی تکنیک

 

( امیرکبیر ) بود....

 

خیلی از بچه ها فرزندان کارمندان دانشگاه بودند و بعد از تعطیل

 

شدن مدرسه به دانشگاه نزد پدر یا مادر خود می رفتند.

 

من هم با یکی دو نفر دیگه از بچه ها قاطی آن ها و قاچاقی

 

داخل می شدیم.

 

عشق ما این بود که به داخل دانشگاه بریم و وارد زمین فوتبال

 

دانشگاه – که معمولا دربش قفل بود -  بشویم و روی زمین چمن

 

فوتبال بازی کنیم...........

 

از روی دیواری که از لوله و سیم درست شده بود بالا می رفتیم و

 

داخل زمین فوتبال می شدیم.

 

برای بیرون آمدن هم همین کار را می کردیم و موقعی که باید از آن

 

بالا  به پایین بپریم به میله ای که تنها یک طرف آن به صورت عمودی

 

به این دیوار کذایی وصل بود آویزان شده و مثل بارفیکس یک تاب 30

 

درجه می خوردیم و به پایین می پریدیم.....

 

یکبار که بعد از بازی فوتبال مثل همیشه و با همان سبک و سیاق

 

از زمین بیرون می آمدیم وقتی همه ی بچه ها از زمین بیرون رفتند

 

من که آخرین نفر بودم از دیوار بالا رفتم و بعد از آویزان شدن به آن

 

میله می خواستم به پایین بپرم که......

 

به یکباره آن میله شکست و من در حالی به زمین خوردم که میله

 

محکم به سرم خورد احساس کردم مایعی گرم به روی صورتم

 

ریخت که بعدا از دیدن چهره ی وحشت زده ی دوستانم متوجه

 

شدم که آن مایع گرم خون است!

 

خون تمام صورتم را گرفت وقتی با بقیه قصد خروج از دانشگاه

 

را داشتیم که نگهبان دانشگاه با دیدن چهره ی من به شدت

 

نگران شد و اصرار می کرد که مرا به بیمارستان ببرد ولی حاضر

 

به این کارنشدم و به سمت خانه حرکت کردم........

 

نگران بودم که چه طور با مادرم روبرو بشوم ......

 

بالاخره زنگ زدم ..... خوشبختانه خاله ام ( همان کسی که با

 

نام مستعار دختری از پاریس برایم کامنت می گذارد ) در را باز

 

کرد من به کنار در رفته بودم طوری که چهره ام دیده نشود

 

دستم را جلو آوردم و گفتم من یکمی سرم زخمی شده وقتی

 

من را می بینی وحشت نکن.....

 

و خودم را نشان دادم بهت زده من را نگاه کرد.....

 

ولی او معمولا در مواقع حساس دچار احساسات نمی شود

 

و می تواند معمولا بهترین تصمیم را بگیرد.....

 

صورتم را به دور از چشم مادرم شست و زخمم را پانسمان کرد .....

 

مادرم که بر عکس خاله ام بسیار احساستی است در این جور

 

مواقع دست و پایش را گم می کند  با اینکه صورت من را در

 

حالی که غرق خون بود ندیده بود حسابی ترسید.

 

بعد از چند دقیقه از مدرسه زنگ زدند...... مثل اینکه تعدادی از

 

بچه ها به مدرسه برگشته و خبر این حادثه را به مدیرمان

 

داده بودند......

 

خلاصه من آن روز و فردایش را استراحت کردم در حالیکه حالم

 

کاملا خوب بود و احتیاجی به غیبت و نرفتن به مدرسه نبود!

 

و از این بابت خیلی خوشحال بودم که یک روز به مدرسه نرفتم!

 

لازم به ذکر نیست – با توجه به نوشته ی پیشین – که وقتی این

 

حادثه اتفاق افتاد با اینکه 9 سال بیشتر نداشتم حتی یک قطره

 

هم اشک نریختم......

 

البته حالا هم که تلاشی برای جلوگیری از ریزش اشکهایم نمی کنم

 

هیچگاه برای درد و صدمه ی جسمی گریه ام نمی گیرد !

 


 
 
زخم و زيلی!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۸
 

امروز بعد از مدت ها زمین خوردم و یکمی دست و پام زخم شد...........

 

وقتی ساعت 8:20 شب از کلاس معارف برمی گشتم و به سمت پارکینگ

 

 حرکت می کردم شروع به دویدن کردم و یک بلوک سیمانی رو ندیدم و

 

 محکم به زمین خوردم خوشبختانه دختر ها زود تر کلاساشون تعطیل میشه

 

و اونجا حضور نداشتند تا یه دل سیر بهم بخندن!

 

بر عکس  حالا که یه پسر معمولی و آروم و سر به زیر و مودب و گل و

 

بلبلی هستم وقتی کوچیک بودم بسیار شر و شیطون بودم..............

 

شاید روزی سپری نمی شد که من زمین نخورم دست و پام زخم نشه

 

یکی از تفریحاتم پریدن از بالای پله ها بود برام خیلی جذاب بود که

 

از 7-8- 10 تا پله یه دفه بپرم پایین که البته بیشتر اوقات تا رسیدن به

 

 پایین پله ها روی هوا نمی موندم!

 

برای همین همیشه ساق پام قلمبه قلمبه باد کرده بود..........

 

ولی من خیلی کله شق تر از این بودم که از درد گریه کنم

 

در دوران کودکی خیلی کم گریه می کردم چون زیادی مغرور بودم

 

چندباری هم که به خاطر شیطنت بیش از حد کتک خوردم اصلا گریه

 

نکردم و همین باعث می شد بیشتر مورد لطف ضارب قرار بگیرم!

 

ولی اگه یکمی عقل تو کله ام بود شاید قبل از تنبیه بدنی اگر گریه

 

می کردم از کتک خبری نبود!

 

فکر کنم از وقتی که به اصطلاح بزرگ شدم خیلی بیشتر از دوران

 

کودکی اشک ریختم و هیچوقت هم وقتی به گریه نیاز داشته باشم

 

سعی نمی کنم که جلوی خودم رو بگیرم

 

اصلا لزومی برای این کار نمی بینم

 

با این جمله هم که می گه : مرد هیچوقت گریه نمی کنه کاملا

 

مخالفم

 

گاهی اوقات اشک ریختن باعث می شه سبک بشی و درد و غمی

 

که در دلته سبک تر بشه.............

پس چرا باید ازش دوری کرد؟

تا بعد...................