پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

باغ وحش
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٩
 

تو يه جمع زنونه يه پيرزنداشت زن ها و دختر های جوون تر رو پند ميداد :

مرد ها مثل اسب ميمونن نبايد به لگد پرونی ها و سر و صداهاشون توجه کنين ٬ فقط بايد يالشون رو نوازش کننين و وقتی داشتن از اين نوازش لذت می بردن سوارشون بشين .... !

وقتی اينو شنيدم ٬ خيلی جا خوردم چون مردها هم هميشه همديگه رو به خر کردن زن ها سفارش می کنن ... و اينکه زن رو بايد گولش زد و ...

واقعا آدم لذت می بره ٬ چه جامعه ی خوبی داريم .... هم زن ها به مرد ها به چشم حيوون نگاه می کنن و هم بالعکس ....

من تعجب می کنم که يه آدم چه جوری بخش اعظمی از عمرشو حاضره کنار يه حيوون بگذرونه !

 


 
 
خلاء
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۸
 

 

از خواب بیدار می شه ... ولی گیج گیج و اصلا حواسش جمع نیست , حتی نمی دونه کجا هست یا اصلا کی هست ! تلو تلو می خوره پا هاش به طور نا منظم روی زمین میاد تا بالاخره با مغز می خوره توی دیوار و ولو می شه روی زمین .... و میمره !

 

 

پ.ن: حیف که همش چند ثانیه بیشتر نبود .... نه تونست بفهمه کی هست , نه تونست بفهمه کجاست و حتی نتونست یه قدم درست برداره .... ولی زیادم فرقی نمی کنه ... فرق می کنه؟