پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

اراذل بازی از ازل !
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٥
 

سال دوم دبستان یه بغل دستی داشتم که خیلی ازش بدم میومد ....
نه زورم توی دعوا بهش می رسید و نه توی گفتگو و جر و بحث ها حریفش می شدم .
دائما روی اعصابم بود یا توی زنگ تفریح های شلوغ مدرسه با اون در حال دعوا بودم و چون زورم ازش کمتر بود یه کتک حسابی ازش می خوردم و یا اینکه از مسخره بازی هاش و شوخی های بی مزه اش کفرم در میومد .
یک سال تمام از اینکه مجبور بودم با یه همچین هم مدرسه ای ای سر کنم زجر کشیدم تا اینکه ....
تابستون که شد رفتیم برای خریدن لوازم التحریر و وسایل مورد نیازم برای مدرسه از جمله کفش ....
فروشنده داشت به مادرم درباره ی کفش هایی که داشت می گفت : « این کفش ها از همه ی کفش های دیگه بهترن , مخصوصا برای پسر بچه ها که کفش های معمولی تو پاشون دوومی نداره .... اینا توی پنجه اش آهن داره .... » این جمله رو که شنیدم چشام یه برقی زد و با اینکه از قیافه ی کفش های کیکرز خوشم نمیومد همون کفش رو انتخاب کردم ....
همش داشت این مطلب که « داخل پنجه ی این کفش آهن داره » توی ذهنم رژه می رفت و بعدش به یاد اون بغل دستی ام افتادم و روز شروع مدرسه , اول مهر و سال سوم ابتدایی .... !
نذاشتم خیلی بگذره همون روز اول سال رفتم پیشش و با بهانه کردن چیزی یه دعوا باهاش راه انداختم , اونم که طبیعتا از دعوا استقبال می کرد .... به خیال این که دوباره من بازنده ی این دعوا باشم با من گلاویز شد ..... امونش ندادم تا اومد بفهمه دنیا دست کیه چند تا ضربه ی محکم با پنجه ی پام ( همون قسمت که داخلش آهن داشت ) با تمام توانم کوبیدم به ساق پاش به زمین افتاد ناله کنان به خودش پیچید و من مث شوالیه ای که یک نبرد مهم رو برده باشه پیروزمندانه و با ذهنی سرشار از غرور بالای سرش وایستادم و از این پیروزی لذت بردم !
نمی دونم , شاید یکمی بی رحمی به نظر بیاد ولی هنوزم که هنوزه لذت اون دعوا زیر زبونمه ... اونم بعد از این همه سال ..... !