پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ما اينيم .... چه بخوای ٬ چه نخوای ....
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳٠
 

- زن ناقص العقله ....
- دختر رو فقط باید ترتیبشو داد ؛ عشق و علاقه و محبت فقط کشکه ....
- اگه آدم بخواد راستشو بگه هیچ دختری طرف آدم نمیاد .... باید مخشو زد باید براش کلی در باره ی پول و مال و اموالمون ، درباره ی تحصیلات و ... خالی ببنیدیم و خرش کنیم .... باید کاری کنیم که بهمون علاقه مند بشه .... بعدشم ترتیبشو بدیم و بریم سراغ یکی دیگه
- من که حاضر نیستم با دختری که باکره نباشه ازدواج کنم ..... درسته که خود من 100000 بار سکس داشتم ..... ولی .....
- کلی با دختره تریپ لاو میریزه کلی علاقه مندش می کنه .... ترتیبشو هم می ده .... ولی وقتی حرف از ازدواج میشه می گه : چی ؟ با اون ازدواج کنم؟ اون که بابا جنده اس .... وقتی به من داده یعنی به هر کس دیگه ای هم شاید بده ....
الان که این نوشته رو می خونی حتما پیش خودت می گی چه مزخرفاتی ! چه افکار پوسیده و پستی ....
ولی باور کن این افکار مخصوص آدم های دزد و چاقو کش که از ظاهرشون عوضی بودن میباره نیست .... افکار اونا به مراتب قابل توجیه تره اونا شاید شبیه باشن به مردهای سنتی کشورمون .... همون مرد هایی که دست رو زنشون بلند می کنن .... همونایی که زن رو آدم حساب نمی کنن .... همونایی که همه مون می شناسیم و می دونیم که شاید تو همین شهرمون تعدادشون چندین برابر آدم های متجدد و با فرهنگ باشه .... اونا هر عیبی که داشته باشن این حسن رو دارن که هیچوقت ادعا نمی کنن که مترقی و متجدد و روشنفکرن ..... این افکاری که گفتم ، افکار یه آدمیه مث من و شما ... یه پسر اتو کشیده و شیک و تر و تمیز ..... پسری هست که تحصیلات عالیه داره ..... پسریه که دور و بر هممون زیاده و شاید خود من یا تو همون پسره باشیم ....
تکلیف معلوم نیست .... آدم نمی دونه قسم روباه رو باور کنه یا دم خروس رو .... اگه تو به این اعتقاد داری که با دختری که ازدواج می کنی باید آفتاب مهتاب ندیده باشه و آک بند و دست نخورده پس باید خود نا مردت هم آفتاب مهتاب نبینی و دست نخورده بمونی ..... اگه هم دیدت مث پسرای آمریکایی و اروپایی شده و می گی سکس قبل از ازدواج مجازه و اصلا لازمه پس دیگه چرا به دختری که همین طوری فکر می کنه می گی : جنده ؟!
البته اینو همه می دونن که هر جامعه ای تشکیل شده از یه سری مرد و ایضا یه سری زن هیچوقت امکان نداره تو یه جامعه مثلا مرد ها بی فرهنگ باشن و افکار پوسیده داشته باشن انوقت زن هاش مث دسته ی گل باشن و فقط موجودات معصومی باشن که تحت ستم هستن .... اگه جامعه مشکلی داره ..... اگه گند سرتاپاشو گرفته .... اگه آدماش براشون مارک لباس و محله ای که توش زندگی می کنی و پولی که تو جیبت داری و مدل ماشینت و از این جور چیزا شده ارزش و علاقه و محبت و صداقت نشونه ی حماقت شده .....  
این به خاطر مرداش نیست به خاطر همه ی مردم این جامعه اس ؛ فساد فکری که به دنبال خودش خیلی از فساد های دیگه رو میاره سرتاپای همه جامعه رو گرفته نه فقط مردا ....
شاید اگه یه دختری هم پیدا بشه که منصفانه به حرفا و افکار خودش و دور و بری هاش بپردازه و اونا رو بیان کنه ببینی جنس افکار با مال پسرا هیچ فرقی نداره .....
( اینو گفتم که کسی نگه شدم زن ذلیل و به پاچه خواری جمعیت نسوان افتادم! )

پا نوشت ( به سبک اکبر ! ) : از اینکه کلمات ناجوری تو این نوشته بکار بردم از همه ی بر و بچس عذر می خوام ....


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
 

امروز خانم همسايه ما داشت با مادرم صحبت می کرد:

ـ شما که علی آقا را می شناختيد که چه مرد خوبی بود.با اين وجود

 اونو مثل يه وزنه روی گلوم احساس می کردم.الان که مرده خيلی

 راحت ترم.

ـ همکارم پس از سالها بی خانمانی وقتی شوهرش مرد تونست

 يه پولی پس انداز کنه و يه خونه خوب بخره.

ـ عمه دوستم تونست چند تا سفر زيارتی بره.(البته پس از مرگ

همسرشون)

ـ....

باقيشو شما بگيد.

 


 
 
فرودگاه
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳
 

کامبیز داره از کالیفرنیا میاد ایران ... بعد از 15 سال .... الان باید حدودا 35 سالی داشته باشه ... فرودگاه مهرآباد مث همیشه غلغله اس ... و بخش قابل توجهی از مستقبلین رو باید از آن کامبیز جون دونست .... هر چی دختر تو فامیل بوده رفته بهترین لباساشو پوشیده و غلیظ ترین آرایش ممکن رو کرده که شاید کامبیز تو نگاه اول دلش پیش یکیشون گیر کنه .... مث یه جور بخت آزماییه ..... باید دید اون فرشته ی شانس رو شونه ی کی میشینه ...

خیلی از دختر ها رو کامبیز اصلا نمی شناسه ...

- سلام خیلی خوش اومدین ... ( با یه عشوه ی شتری ! )

ببخشید من شما رو می شناسم؟ Thanks -

- کامی جان مادر ایشون دختر صغری خانم هستن دیگه .... ماشاالله تو دانشگاه علی آباد کتول لیسانس آبمیوه گیری گرفتن ...

- به هر حال خیلی خوشبخنم ....

- ایشون هم آزاده جون دختر مریم خانومن ... ایشون هم فریبا جون دختر آقای سرهنگ هستن .... و ....

- از آشنایی همتون خوشحالم .....

- خلاصه همه نصفه شبی دنبال ماشین کامی خان راه میوفتن میرن خونه ی اونا ....

اونجا که میرسن کامی بعد از یکساعتی که کمی می شینه و استراحت می کنه شروع به باز کردن در چمدوناش می کنه ....

چمدون اول رو که باز می کنه دستش رو می کنه لای لباس ها در حالی که معلومه هی دنبال چیزی میگرده ، یه دفه لبخندی میزنه و شروع می کنه به در آوردن چیزی از لای لباس ها ...

وقتی کاملا بیرون میاد مث اینه که دختر ها جن دیدن ..... همه کلی رنگشون میپره .... یه قاب عکس بزرگه که عکس یه دختره بلوند رو توی خودش گنجونده .... کامی جون قاب رو می ذاره روی میز و با تحسین نگاش می کنه و می گه :

I Never Forget You !


 
 
سوء تفاهم نامه ۲ ( ۱۸+ )
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٦
 

در چند مطلب پیش نوشته ای در مورد سوء تفاهم نوشتم که به سوء تفاهمات سیاسی می پرداخت ، این بار در یک مطلب دیگر در مورد سوء تفاهمات در امور قضایی مثالی را با هم مرور خواهیم کرد .... به امید اینکه مورد توجه مسوولین امر قرار گیرد ....
یارو رو به جرم زنا دستگیر می کنن .... طرف می گه :
 بابا الا و للا من اینکار رو نکردم ... باسم پاپوش درست کردن ..... - 
هر چی میگه قاضی می گه :
- نه خیر همه ی دلایل روشنه و هیچ دفاعی شما ندارید که از خودتون بکنید......
حکم شما قابل اجراست .... چهار نفر خودشون با چشای خودشون دیدن ... ! مو لا درزش نمیره ....
دیگه آخرش طاقت یارو سر میاد و میگه :
- آقای قاضی به عنوان آخرین تقاضا می خواستم مدرک مهمی رو به شما نشون بدم ....
البته به طور خصوصی .....
..... بالاخره با اصرار طرف قاضی راضی شد و رفتن با متهم تو یه اتاق ، و متهم بدون هیچ مقدمه ای شلوارشو کشید پایین!
قاضی چشماشو بست و فریاد زد :
- مرد این چه کاری هست که می کنی ... خجالت داره .... !
مرد هم گفت :
- آقای قاضی چشماتونو باز کنید ... باید یه نگا بهش بندازید .... !
- مرد حسابی این فعل حرامه ، دیدنش گناه داره ... مگه فیلم امام علی رو ندیدی ؟ عمر و عاص چه جوری جنگ رو از حضرت برد ؟
بکش بالا ... زود باش .... وگرنه یه پرونده  هم باسه ی این کارت باز می کنما ....
- آقا باور کنین نمی شه .... پیروزی من تو این دادگاه به این بستگی داره که شما حتما ببینینش ....
- استغفرالله ... نخیر این زبون آدمیزاد سرش نمیشه ....
خلاصه بالاخره قاضی دل رو به دریا زد و چشماشو باز کرد تا یه نگاهی بهش بندازه ....
به یکباره قاضی فریادی زد و گفت :
- کوش؟
- کی کوش؟
- اون ... اون کوش؟
- چی آقای قاضی متوجه منظورتون نمی شم ....
- بریدیش؟
- چی رو؟
- بریدی که ازحکم من فرار کنی؟
- آخه چی میگی بابا آقای قاضی؟
- بابا آلت زنای تو کوش .... اونجا که هیچی نیست ....
- آقای قاضی مدرک مهم که می گفتم همیه دیگه .... من اصن گلاب به روتون از اینا ندارم .... آخه چه جوری می تونم این کار رو کرده
باشم؟!


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
 

وقتی یک کامیون کوچک که پر از تیر آهن توی یه کوچه ی تنگ و ترش افتاده بود توی جوی آب٬ پیرمردی که لنگ لنگان از اونجا می گذشت با عصبیت با مزه ی پیرمردها گفت :
انقدر نصفه شب سر و صدا کردید و نذاشتید یه خواب راحت بکنیم تا آه ما شما رو گرفت !