مــ ــنـــ ـــو ی و بـــ ـــلا گ
وبلاگ
تماس
نــ ـو یــ ـــســـــــ ــنـــ ـد ه
شـهاب
آ ر شـــــــــــــــــــ ــيـــ ــو
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
امرداد ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
لـ ـیـ ـنـ ـک سـ ـا یـ ـت هـ ـا
پرشین بلاگ
Google
iGoogle
Gmail
Yahoo
facebook
Meebo
photobucket
Sharemation
Photo
IMDb
زندگی نامه ی مشاهیر و نامداران ایران
سینمای ما
موسیقی ما
آخرین نتایج مسابقات فوتبال
لـ ـیـ ـنـ ـک و بـ ـلا گ هـ ـا
کـسـی دیـگـر
ساده ی ناب
خــوشــه چـیـن
روسپیگری
زرافه ای در میان جمع
بــازی آخـر
روبــان ســفـیـد
تب 41 درجـه
Cold As Fire
پـایـیـز
عـلـی کـوچیکـه
پــدرام
Pell Mell
آسـتانه
خـیــال
آلـبـوم
فـیـلـم
جـاسـوس اجـاره ای
هذیان های یک بیمار روانی
مثل همه ی عصـر ها
طرح هایی بر دیواره ی غار
روزی روزگاری سرزمین من
پـایـیـزان
کـاکـتـوس
عـیـنـک
هـیـچ کـس
جـنـون جـوانی
نقطه ی تو خـالی
دلـتـنـگی های مـن
نوشته های خانوم میم
زیبایی ام را پشت در می گذارم
دیوار واسه خط خطی
نـارتسـیـس
دخترک هیچ نیست
دردهای من و ما
دانشـمـنـد دیـوانـه
حرف های من با خودم
کـبـوتـر زخـمـی
بـیـلـی و مـن
قطعه ای از خدا
به سـادگـی
مـطـرود
مهندسی صنایع
شام مـهـتـاب من
کـاغـذ بـاد
خـدا در آتـش
داداشـی و مـن
تقدیم به خــــــــــــــــــودم...
مگر صدای من از ته چاه می آید؟!!
راه در جهان یکی است و آن راه راستی است
آ مــــ ـــــا ر و بــــ ــــلا گ 
تنها ی تنها راهشو شروع کرد ، کویر نوردی همیشه براش جذاب بود چون کویر پر از چیزی بود که بهش احتیاج داشت : خلاء !
کویر جز دریایی از شن و آسمانی بی نهایت هیچ چیزی نداشت وهرکس مهمانش می شد جز جسمش چیزی همراهیش نمی کرد ، تمام فکر ها و دغدغه ها و آینده و گذشته و عشق و نفرت در کویر تنهایش گذاشتند و او هم همین را می خواست قدم هایش را به جلو بر می داشت ، بی هیچ عجله و شتابی چون این بار رهای رها بود ، زمان ، سرعت و مقصد معنایی نداشت ، فقط سبکی و رهایی ، از همه چیز؛ مقصدش بود .
گرمای سوزان کویر بدنش را خیس ِ خیس کرده بود گویی در دریایی نیلگون می خرامد ؛ لباس هایش را کم و کمتر می کرد ، نه تشنگی و نه گرما ، بلکه عالمی چون خلسه او را در خود می کشید ، مست ِ مست بود جهت را گم نکرده بود ، در خلاء جهت معنایی نداشت ؛ آب بدنش تبخیر می شد و او سیراب ِ سیراب بود . . .
چشمانش را باز کرد به پایین نگاه کرد به یکباره خودش را دید که به روی زمین افتاده ، دیگر رهای رها٬ جسمش در کویر مانده و روحش از آن خودش شده بود با اینکه یک قمقمه پر از آب هنوز کنارش روی زمین بود . . .
احساس سبکی می کرد ، جسمش هیچ دغدغه ای برای روحش نگذاشته بود ؛ چون هیچ کس جسمش را پیدا نمی کرد که بر آن زاری کند ، او خود بهتر از هرکس می دانست که به میل خود مسافر کویر شده و هیچ کس و هیچ چیز باعث این سفر نشده بود ؛ هیچ تقصیری نبود .... هیچ !
وقتی ساعت دوازده شب آب رفته تو کفشت و پاهات خيس شده و تو سرما داری از بجگی ها با رفيق دوره ی دبستانت حرف می زنی ٬ با همه ی تفاوت ها می بينی که خنده ها همون خنده هاست دوستت هم همون دوست فقط کمی صدا ها خشن تر شده ...
شخصيت آدما رو نمی شه عوض کرد ولی ....
پيام هاي ديگران () لینک ایـن نوشتـه ۱۳۸٤/۱۱/٢