پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
 

این اولین باره که تو نبرد شوق با خشم و ترس شوق زورش کمتره !

نشستم و نیگا می کنم که منو کجا می بری . . .


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
 

چطوری باید بدوم ؟ چقدر سریع ؟ شاید ترک سیگار سرعتمو بیشتر کنه ، ولی به نظر نمی رسه اینم فایده ای داشته باشه با هر سرعتی بازم یک گام از اونجایی که باید باشم عقب ترم ، نمی دونم باید فرار کنم یا بایستم . . .
اصلاً فرار فکر خوبیه ؟
باید ترسید ؟ یا چیزی برای ترسیدن وجود ندارد ؟ همه چیز توهمه ؟
تو این حالت فقط دوست دارم سفر بکنم ، سفری بی دغدغه ، ساکت و آروم ، به خلاء احتیاج دارم !


 
 
بادکنک گازی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
 
یه خوبی ها و یه سری از لحظات بد رو نمی شه فراموش کرد ،
و همین حافظه مث بادکنک گازی تو هوا معلقت می کنه ،
کِی بترکه رو هیشکی نمی دونه . . . حتی اون !

 
 
کودک !
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱
 

کودکانی قدرتمند ، قدرتی حاصل از اندامی بالغ و پیچیدگی های ذهن

لرزه بر اندام آرامش انداخته و چشم ها را هراسناک می کنند ...

این کودک ِ بدون قدرت و پیچیدگی ، لطیف و دوستداشتنی !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥
 
همش مث یه شوخی ِ بی رحمانه اس
نه شوخی ِ کسی با کسی
شوخی روزگار
و تو ای مرتیکه وایستادی ، فقط وایستادی و نمی دونم تو سرت چی می گذره . . .

 
 
از محبت می ترسيد . .
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
 

از خود ، حماقت و عشق متنفر بود

از محبت می ترسید

بی زار از هر آنچه می روید

هر آنچه دل را به شوق می آورد

و از خدای دروغین که بی کَس رهایش کرده بود

اومده ها به قرار وبلاگی : پسر معمولی ، پاییز ، دوتایی ، ساحل گوشه گیر ، زوربا و خانمش ، تب 40 درجه ، آستانه ، هدیه ، نارتسیس و دوستش ، دختر شرقی ، My Idea About Life ، کاغذ باد ، سامان ، مهدی