پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ور رفتن با آرزو ها !
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠
 

كلي فكر كردم كه پنج تا آروزي جدي بكنم ، مث اشك چشم كه خشك مي شه آرزوهاي منم خشكيده ،

به علي گفتم علي چند روز جدي فكر كردم به نتيجه اي نمي رسم خنديد! . . . انتظار چيزاي جدي نداشته باشيد !

1- آرزو مي كنم تو يه رستوران خيلي شيك و گرون ازونايي كه هر ميزش به شعاع 3 متر اطرافش خاليه سه چهار ساعت با يه خانوم متشخص بشينم و بعد از كلي خوردن در آرامش ازش بپرسم : با من ازدواج مي كني ؟!

2- شب بخوابم و صبح پاشم و زبان انگليسيم فول بشه !

3- آرزو مي كنم به زودي دوچرخه ام رو درست كنم و صبح به صبح برم دوچرخه سواري ! چي ؟ اينكه آرزو نيست ؟ مي دونم ظاهرش به نظر نمياد كه آرزو باشه ولي آخه 5-6 ساله كه انجام نشده ديگه از آرزو گذشته داره تبديل به يه رويا ميشه !

4- سرم رو رو بالش بذارم و سرم به بالش نرسيده خوابم بره و به هيچي فكر نكنم به هيچي ، حتي . . . ، هيچي ولش كن همون هيچي !

5- كلا آرزويي نيست جز دوري شما !

دعوت می شود از :

۱- نه دیگه این دل من نمی شه ۲- my idea about life

۳- شام مهتاب من ۴- به سادگی ۵- ...


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 

۱- دو روح در دو بدن

۲- يك روح در دو بدن

۳- دو بدن بدون روح !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢
 

يكي مي گفت عصر ما عصر تنهاييه ، اما نه تنهاييه فيزيكي ...
اين روزا خيلي از آدم ها تنهان ، در حاليكه از دورانِ پارينه سنگي تا به حال هيچ وقت اين همه آدم رو زمين وول نمي خوردن !
اين دل آدماست كه تنهاست ، دلهايي كه محتاج يه نگاه ، يه آغوش ، يه بوسه ، يه لبخند و يه قلب صادق اند ...
حتي رابينسون كروزئه هم انقد تنها نبود كه همه ي اميدش ...همه ي اميدش به يه تلفن باشه !
اون اميد رو در يك بَلَم و درون خودش مي ساخت بي هيچ نيازي ...
جات خيلي خاليه ، حيف كه  ...


 
 
اين چيزا رفع عطش نمي كنه ! (مينيمال زنجيري ۲)
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

۱- مهم اين نيست كه همه جاي ِ اين شهر ِ زندگي روشن باشه ، مهم اينه كه اونجاهايي كه مهمه روشن باشه !

روشنايي زياد صرفاً انرژي برق رو تلف مي كنه !

از وقتي اينو رعايت كني هم خيلي راحت تري ، هم كارِت راه افتاده ، هم پول كمتري مي دي و هم وجدانت راحت تره !

 

۲- آدما اون چيزي رو مي خوان كه دستنيافتنيه ، حالا اگه همونو گير بيارن كه اينهمه مي خواستن دو سه روز باهاش حال مي كنن ، بهد يا رهاش مي كنن و ميرن پي ِ يه دستنيافتنيه ديگه ، يا افسرده مي شن و اون چيز براشون عادي مي شه و از چششون ميافته . .

اين چيزا رفع عطش نمي كنه !

۳- تويِ قفس ِ توهم اسيرن و كلي هم حال مي كنن كه چقدر احساسات لطيفي دارن ؛ اون كه هيچكس جيگرش هم نبود ( اگه فيلم اخراجي ها رو ديده باشي اين نكته رو مي گيري ! ) فكر مي كرد كه End بشر دوستيه !

اينا هم كه چنان اداي مصيبت زده ها رو در ميارن كه باورشون شده آوار روسرشون خراب شده !

واقعيت ساده و شايد بي رحمانه به نظر بياد ولي هرچي باشه از توهم بهتره !

۴- تنها نشسته بود ، زل زده بود به ديوار ، مخش داشت مي پُكيد !

گيج و منگ حتي نمي دونست اين چِت زدن علتش چيه ، به خودش كه اومد ديد شال و كلاه كرده و زده بيرون و داره زير ِ بارون قدم مي زنه ، واي كه چه حسي داره كه بغض تو گلوت گير كرده باشه و بي هدف زير بارون قدم بزني و سيگارت تا دم گل ِ آتيشش خيس باشه . . .

خُداييش اين غم از هر شادي اي لذت بخش تره . . . !

۵- هيشكي دلش به حال من نمي سوزه ، هيشكي منو دوست داره و دركم نمي كنه ، از هيچي شانس نياوردم . . .

واي خدا هيچ راه ديگه اي ندارم ، بايد تموم بشه ، من اومدم . . . ههه هه . . . نفس آخــــر . . .

جيرينگ ! وقلبي كه از خودخواهي شكست !

 

 

 


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
 

سکوت ، قدم زدن بی هدف بدون هیچ گذشته و آینده ای ، گاهی به اندازه ی یک دنیا به آدم آرامش می ده . . .
زنده باد اکنون . . .