پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

عـ ـیـ ـنـ ـک د و د ی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
 

عینک دودی از پشتش همه چی رنگ دود می گیره
تا خورشید چشم رو نزنه
گاهی یادم میره رنگ ها چی بودن
چی سیاه بود و چی سفید
از پشت عینک همه چی سیاه و خاکستریه
وقتی هم که خورشید غروب می کنه دیگه جز سیاهی چیزی نیست . . .
 
پ ن ۱ : اسم شکلات آدم رو یاد طعمی شیرین میندازه ٬ ولی بعضی شکلاتا که شکر ندارن تلخ تلخن !


پ ن ۲ : همیشه «اون» براش گریه می کرد ٬ سبک می شد ٬ از تنهایی در میومد ٬ طرف سنگ صبورش بود یه زمانی . . . اما این بار که «این» می خواست سنگ صبوری داشته باشه اون نفهمید ٬ فک می کرد اون واقعا خود خود سنگه !


پ ن ۳ : هر کی بود غمی نبود ٬ کاش فقط تو نبودی . . . این یه اشتباهه . . . و هیچ کلامی توان نداره . . . ولش کن اصن ! شاید سکوت بهتر از کلام حرف بزنه . . .


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
 

از سکوت و دو پهلو حرف زدن خسته شده ام ،
از اینکه همه تو را می شناسند و نمی شناسند ،
از حرف هایی که همزمان چندین مخاطب دارد و ندارد ،
از خیره شدن . . .
کاش می شد با کسی حرف زد که همه چیز را می داند ،
حتی اگر فقط گوش دهد و هیچ نگوید ،
و هر از گاهی با سکوتش دلگرمی ای دهد . . .
نمی دانم این چه مرضی است که می خواهیم راستش را بدانیم ؟
چون راستش را هم می یابیم می بینیم که گمشده ای دیگر آراممان می کند . . .
سرگرم سطح و بازی های کودکانه شده ام ،
به این امید که بگذرد ،
از کشتی صبا ، رنجر ، سورتمه ، بشقاب پرنده و هر بازی لعنتی ای که ته دلم را خالی می کند می ترسم . . .


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥
 

یه نگاه بهش انداخت و گفت : ببین پسر جون ! اگه می خوای ته دلت آروم بگیره ، برو داد و فریاد کن ، بزن ظرفای چینی مادرتو بشکون ، همچین رانندگی کن که دلت حسابی خنک شه ، . . . خلاصه هر خُل بازی ای که می خوای در بیاری ، در آر ! ولی از من اینو داشته باش :
دریا وقتی طغیان می کنه ، موجاش کوتاه تر نمی شه . . .
مخلص کلوم ؛ هیچ وقت باسه ی اینکه بدونی قبلنا چی شده یا چی نشده ، فلان روز آسمونش سیا بوده یا سیفید ، الانتو خراب نکن ، اونم تو این روزگار ، که «الان ِ» خلق الله همینطوریشم وضعش رنگ آب زرشکه ! ما اون روزا کسی نبود این چیزا رو بهمون بگه ، بابا نه نه مون که سوات نداشتن ، که ما رو برفستن مدرسه و مکتب و اینا یا نصیحتمون کنن ، و گر نه ما هم دوس نداشتیم زندگیمون این ریختی بشه ، آره جونم کسی نبود به ما بگه ولی من که خودم کشیدم دارم بهت می گم . . .