پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

شـ ـعـ ـبـ ـد ه
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
 

احساساتی گنگ که نه مثبت اند و نه منفی به سراغم می آیند و فردی در سویی دیگر از جهان آن را برایم معنی می کند ،
هر بار شیفته ی بیانش می شوم ، بیان چیزی که حتی به تنهایی از درکش هم عاجزم چه برسد به جاری کردنش در قالب کلمات !
هر چه هست ترجیح می دهم بخوانم تا خوانده شوم ، « گفتگویی رخ نمی دهد بین من با خودم » ! پس باید بخوانم . . .
بخوانم که شاید این مه را از ذهنم فراری دهم و با قلم او دنیا را باز یابم ،
کتاب این روز ها تنها دوست من است ، و از میان این دوست ها کوندرا تنها فرد مورد اعتماد . . .
کسی که به من نشان می دهد بازی های بچه گانه ی ذهن سیال انسان چگونه واقعیتی دروغین را برای ما می سازد و چگونه عشق و نفرتی بی پایه می آفریند . . .
در واقع همه اش یکی است ، همه اش بازی های ذهن ماست که نهایت به ما بر می گردد . . .
عشق و نفرت از یک جنس اند . . .از جنس سوء تفاهم !
و تنها وقتی می توان دوست داشتنی یافت که ذهن بازیگوش را سر جایش نشاند !