پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱
 

خوشبختی در اوجش ،
روح را نگه می دارد ،
و عقل را که زمان به جلو می برد ،
توان بازگرداندنش نیست .

صیاد من ! مرا رها کن ؛ یا به درستی صید کن !
برای ماهی ، تاب خوردن در هوا ،
جان کندن نیست !
شکستن است . . .


 
 
هنوز دهنت بوی شير می ده !
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱
 

باید چون سنگ شد ،
بیان احساس خلع سلاحت می کند ،
بی نقاب زنده نمی مانی !
زنده ؟
مثل یک گیاه . . . !


نباید چیزی بماند که از شکستنش بترسی . . .


این یعنی پختگی !


 
 
ميعاد
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠
 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم .

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن .

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می دارم .
در آن دور دست ِ بعید
که رسالت اندام پایان می پذیرد
و شعله و شور و تپش ها و خواهش ها
                                                 به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی
                       که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد . . .
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم ،
در فراسوی پرده و رنگ .

در فراسوی پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده .

ا.بامداد