خوشبختی در اوجش ،
روح را نگه می دارد ،
و عقل را که زمان به جلو می برد ،
توان بازگرداندنش نیست .

صیاد من ! مرا رها کن ؛ یا به درستی صید کن !
برای ماهی ، تاب خوردن در هوا ،
جان کندن نیست !
شکستن است . . .

پيام هاي ديگران ()        لینک ایـن نوشتـه        ۱۳۸٦/٢/٢۱

 


هنوز دهنت بوی شير می ده !

باید چون سنگ شد ،
بیان احساس خلع سلاحت می کند ،
بی نقاب زنده نمی مانی !
زنده ؟
مثل یک گیاه . . . !


نباید چیزی بماند که از شکستنش بترسی . . .


این یعنی پختگی !

پيام هاي ديگران ()        لینک ایـن نوشتـه        ۱۳۸٦/٢/۱۱

 


ميعاد

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم .

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن .

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می دارم .
در آن دور دست ِ بعید
که رسالت اندام پایان می پذیرد
و شعله و شور و تپش ها و خواهش ها
                                                 به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی
                       که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد . . .
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم ،
در فراسوی پرده و رنگ .

در فراسوی پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده .

ا.بامداد

پيام هاي ديگران ()        لینک ایـن نوشتـه        ۱۳۸٦/٢/۱٠