پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
 

طرف ما رو گرفته !
یکی به نعل خودش می زنه و یکی به میخ من !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

وداع با تنهایی ، تنها تر از خودت
گَرد مرگ را روی قلبت ضخیم تر می کند ؛
صادق ترین نگاهش را
به صورتت دوخته
و به تو می گوید . . . با من بیا !
و تو هراسان
نه از رفتنش
از ماندنت . . .


مثل هر روز از خواب بلند شد
و به جلوی پنجره رفت
غریبه ای به او سلام کرد
از نگاهش ترسید
رذالت از چشمان معصومش می بارید
و بدتر همان چیزی که از آن متنفر بود
قضاوت و بد گمانی . . .
آهای ! کی این آینه رو جلوی پنجره گذاشته ؟!


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
 

بلمی
که به یاریش آمده
تا که بیاراید جنگل وحشی اش را
با خارش خوار می کند
و هر محبت را ؛
غافل ، که وظیفه
روزی تمام خواهد شد !
و گل خواهد پژمرد
و بلم را آب به ساحلی دگر خواهد کشاند . . .

وقتی مث یه احمق تحقیر می شی و بازی می خوری
به کسی که بازیت داده فحش نده
تنها کاری که باید بکنی اینه که  :
همیشه یادت باشه که یه احمقی !
تنها احمق ها احساس دارن !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
 

اگه می خوای بیای

جانم به قربانت

حالا بیا !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
 

اطمینان چیز خوبیه
حداقل به آدم آرامش میده ، اگه فایده ی دیگه ای هم نداشته باشه !