پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

خود مظلوم بينی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٩
 

غم زده و در کنجی نشسته
منتظر دیگری
که شادی را به او ببخشد ،
و دیگری نیز منتظر او ،
و اینچنین هر دو تا ابد جرعه های غم می نوشند ،
انتظار . . . ، این افیون پوساننده . . .
خالق قبرستان شادی ،
ثواب گریه و گردن زدن ،
و سعادت تنهایی و بد گمانی ؛
نفرین بر این انتظار عاشقانه !

پ.ن: آخرین خبر :
درختی پوسیده
که امید تکیه گاهی برای دیگران بود ،
دست به خود کشی زد !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧
 

بوی باروت ، بوی خون ، بوی خشک شکستن
بوی سرد جدایی ، بوی بازی مرگ ، بوی جنگ
بوی تسلیم ، بوی جهل ، بوی بیرق سیاهِ روی گلدسته
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا زندگیمو سر می کنم

شادی شنیدن قوس نگات
وحشت رفتن دل از عشق زیاد
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا زندگیمو سر می کنم

فکر خندیدن یه دختر ابرو کمون
شوق یه سفر به بلندی یه گنبد طلا
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا زندگیمو سر می کنم

فکر هسته ی کیک سوخته
بوی نفت سیاهِ بشکه ای 70 دلار
بوی بازی ، بوی تحمیق و ترس
بوی قرص اعصاب ، بوی نوحه
بوی چادر سیاه ، بوی رژ
بوی مرگ ، بوی جنگ
بوی تنهایی ها
چوب اشک های بی فریاد
چوب خدا !
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا زندگیمو سر . . .


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢
 

هی فلانی بیا از خودت یه مجسمه بساز اونطوری که می خوای نه اونطوری که هستی
اینطوری احساس حماقت نمی کنی
چون این چیزی که هستی هیچی باسه ی افتخار کردن نداره
هیچی
باور کن !