پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

نجات دهنده !
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧
 

                


بار سنگین آن ها را فراری داده و دست نیاز به سوی قدرتی برتر دراز کرده اند تا در آغوش گیردشان و بار را از دوششان بر دارد
و آن دیگری نیز خود به همین انتظار در چشمانش خیره می شود و بعد که متوجه انتظار بیهوده اش می شود پا به فرار می گذارد !
با چشمانی اشک بار به خیال خیانتی که بر او شده ، خائن را نفرین می کند و به خود ناسزا می گوید . . .
هِه ! جرم هر دو یکیست ! فرار از خودشان . . .


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 

مثل سنگی متحرک
بی تفاوت ، قدم می زد . . .
بر سنگلاخ ، آجر فرش و دشت
و شقایق ها را زیر پا . . .
بی آنکه بداند ماه از آن بالا تماشایش می کند !