پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پنج سال به تلخی یک عمر ٬ با طعم کهولتی بر جانم
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱
 

بعد از دو سال ، دقیقاً همانجا ؛
هر قدمی که بر می داشتم باری به سنگینی ِ کهولت . . .
گاهی اشکی بود بر . . .
قلمم تا نصفه های هر واژه نرفته بر می گردد . . .
اسمش را نمی دانم چه بگذارم
از اینجا متنفرم
چون مرا یاد آن بهشت آتشین می اندازد
آن شادی
آن تن لرزه های شیرین؛
چقدر تنهایم
دلم برای توی آن روزها تنگ شده و من آن روز ها !
امروز نه تو ماندی و نه من ،
بی آن که هیچ پرده ای بر اُفتد!

پنج سال از ورودم به دنیای مجازی می گذره ،
پنج سال به تلخی یک عمر
با طعم کهولتی بر جانم ؛

زود تر تمومش کن ، لطفاً !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٥
 

هر وقت واژه ای روی زبونا جاری میشه ، اون چیزی که تو ذهن یه آدم میاد با چیزی که تو ذهن یه نفر دیگه نقش می بنده متفاوته ؛ واژه همون واژه اس ولی . . .
این فاصله ، در مورد کلماتی مث غم ، عشق ، نفرت ، دوست داشتن و . . . خیلی اوقات به قلب ها منتقل می شه !
وقتی زبون جای چشم ها حرف بزنه ،
روز به روز ، دور و دور تر . . .
دور و دور تر . . .


 
 
پاييز
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤
 

هنوز نیومده ازش خسته شدم . . .
این پاییز تا چند سال دیگه می خواهد طول بکشه ؟


 
 
خُزعبلات یک مُخ پُکیده !
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

1-     آفتاب پاییزی نور کم سوشو سپرده به آجرای قدیمی که شاید اگه دست به دستش کنن ، یه نمه توی زیرزمین روشن بشه ؛ میون اون همه خرت و پرت ، یه پیت نفت زنگ زده حکم مبل راحتی رو داره و دود سیگار ارزون قیمت حکم اکسیژن !

خاک و تار عنکبوت ، نم و تاریکی و یه عالمه چیز به درد نخور و تو خیلی به هم میاین !

2-     تنها ، حتماً باید یه بلایی سرش میومد و یا می مرد تا از تنهایی در بیاد . . .

3-     هیشگی نیست که حتی وقتی مث سگ می شی ، با نگاش بهت بگه : خیلی دوست دارم . . . !

      وقتی لبات خندونه و محبت می کنی که هنر نیست دوسِت داشته باشن ! هست ؟

4-     از جاده های یه طرفه حالم به هم می خوره ، حالا چه به این سمت باشه ، چه به اون سمت !

5-     اوهوی ! اینو نیگا ! فک کرده مرکز عالمه ! چی کاره ای که می خوای مث سگ پارس کنی و بقیه سفت بغلت کنن ؟ هان ؟! مگه . . . آسمون پاره شده و تو اُفتادی پایین ؟ چه مرگته ؟

پ.ن: پاشو خودتو جمع کن بابا !

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۳
 

عروس هزار داماد !
که لبخند هایت ارزان تر از باد چشم ها را به شیطنت می کشاند . . .
از نفرت ، غرور ، تحقیر ، کنایه ، دروغ ، آغوش هوس انگیز و اعتماد به نفس پولادینت متنفرم !
بی تفاوت تر از همیشه به صبری که او به من هدیه داد با چشمانی حیرت زده می نگرم . . .
قرن هاست که به تزویر بی اثرت لبخند می زنم !


 
 
لب های خندانت همه را گمراه کرده است
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧
 


وقتی ته یک چاه خشکیده ، تنها قنبرک زده باشی و تنها آرزویت آرامشی به شیرینی مرگ باشد ؛
قضاوت ها و انتظارات و واژه هایی که هر کدام هزاران معنی متفاوت دارند ، آینده ، آرزو و . . .
توان خنجرشان کمتر از همیشه می شود ؛
گرچه خنجر ، همیشه ، دردناک است ؛
برای قلبی که تنهایی را جرعه جرعه سر می کشد . . .