پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧
 

نمی دونم که چه سرّیه ، وقتی پُک آخر رو به سیگار می زنی همیشه حسرت می کشی که کاش یه پُک عمیق دیگه هم می شد زد !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۸
 

موقعی که می خوای یه لباس نو ، تمیز و شیک بپوشی باید مطمئن بشی که لباس زیرش حسابی تمیز باشه
اگه هم نیست باید حسابی بشوریش
و گرنه همه چیز خراب می شه
خودتم وجدان درد می گیری !
حیف اون لباس به اون خوبی نیست ؟
پس دست بجنبون تا لیاقتشو پیدا کنی !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 
خدایا کمکم کن
ترسیده ام
می دانم ترس های من از روی ضعف است
می دانم گناهکارم
می دانم کم یادت می کنم و با تو کم حرف می زنم
می دانم که بنده ی خوبی نیستم
ولی این را هم می دانم که با همه ی این ها دوستم داری
کمکم کن
به یک تکیه گاه نیاز دارم و جز تو هیچ کس نیست
دلم را قرص کن و با من باش
از خطا هایم در گذر
چه آن هایی که تا کنون کرده ام
و چه آن هایی که ازین پس می کنم
خدایا به من قدرت بده تا همه ی کار ها را به پیش ببرم
به من صبر عطا کن تا خشمم را فرو کشم
به من امید بده تا هم خود از آن بهره برم
و هم اطرافیانم را سرشار از آن سازم
دوست دارم زندگی آرامی داشته باشم
خدایا امتحان بس است
از امتحان هایت سر افکنده بیرون آمده ام
مثل طفلی بی دفاع شده ام که تنها تو را دارد
کمکم کن !
بگذار سرم را روی پایت بگذارم . . .
ته دلم را روشن کن ،
با من باش ،
می دانی که تصمیم گرفته ام غم را کناری گذارم و لبخند بزنم
می دانی که تصمیم گرفته ام مثبت بیاندیشم و به تو تکیه کنم
کمکم کن تا به پیش بروم
با من باش ،
هر چیزی را که باید از تو می خواستم و نخواستم تو برای من بخواه
که خواستن تو عین شدن است
در آغوشم بگیر . . .

 
 
زاویـــ ــــه
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

دوست دارم ازین به بعد برم اونطرف بشینم و همه چی رو نیگا کنم ،
اونجا زاویه اش خیلی بهتره !


 
 
 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

قهوه ، دور هم نشستن و گپ زدن ، خنده و قهقهه ، لبخند و چشم هایی پر از دوست داشتن ، گرمای با هم بودن ،
یه همدم قدیمی که بودنش همیشه دلگرمیه ،
یه شور زنگی ، یه شیرینی و نشاط که بودنش تک تک سلول ها تو از شادی به رقص در میاره ،
یه جمع پر از با هم بودن ،
یه رفیق که با تو خودِ خودشه ، با اخلاق عجیب و غریب و یه دنیا یک رنگی و نزدیکی ،
و بالاخره یه لبخند و یه امید خفته که باید بیدارش کنی ، تو یه محیط ساده ، جایی که خودِ خود زندگیه ،
اینا یعنی خوشبختی ،
اینا یعنی نفس کشیدن ،
اینا یعنی عشق . . . خیلی عمیق تر از اونی که همیشه دنبالشی !