پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

اگـ ـه ایـ ـن آرومـ ـت مـ ـی کـ ـنـ ـه . . .
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٢
 

تیرهای کوچک جمع شد ،

توده شد ،

موشکی از آن ها بر آمد ،

و به سوی مبداء نشانه رفت .

نه «ناسا» آن را ساخت ،

و نه «پوتین» دستور ساختش را داد ؛

طبیعت زخم این است ، که خامُش نمی نشیند ؛

بی هیچ تعمدی بسیج می شود . . .

و من از این طبیعت مسجل گله دارم ، ای کاش از من هم اجازه می گرفت !

حیف که این روز ها ذات ملوکانه ی سرنوشت دمدمی مزاج شده است !

آن والد ِترسناک درونی شده ، و از درون ، تیر ها را یکی یکی نشانه می رود ؛

و او که دست ِ والد از آستینش بیرون آمده قربانی ِ این بی رحمی است !

تبخیر خاطرات نا مطبوع دادگاه وجدان را به بیراهه می برد ،

و دوست را دشمن و دشمن را دوست جا می زند .

مژگان ِ فرشته ی معشوق خیس ِ خیس است . . .

 

پ . ن :

- هر آدمی حق داره یه سری چیزاشو با خودش توی گور ببره .

- فکر کنم تو هم حق من باشی !