پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

تـ ـر د مـ ـیـ ـل
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
 

معمولاً وقتی زیاد راجع به مهارت هایش در زمینه ای حرف می زند و بر این تواناییش تأکید می کند ، می شود حدس زد که در همان زمینه ضعف دارد و احساس کمبود می کند ؛ و این حس از درون آزارش می هد . شاید می خواهد با پُر حرفی آن را از دید تو پنهان کند .
نمی دانم می داند یا نه ؛ که در حد خودم ، آن قدر زندگی را چشیده ام که دیگر زود باور نباشم ، و آن قدر ظاهر های متفاوت با باطن دیده ام که خیلی از به ظاهر بدیهیات را نیز باور نکنم و به دنبال چیزی پشت همه ی نمایش ها بگردم ؟!
آن قدر ریتم زندگی تُند شده است و چنان در حال دویدن است که لذت یک لحظه سکوت ، مزه مزه کردن یک غذای ساده ، پکی عمیق به سیگار ، و خواندن یک رمان قدیمی که داستانی 200 صفحه ای را در 2000 صفحه با توصیف جزیی ترین نکات ماجرا «آب و تاب» داده است و شاید خیره شدن به آسمان را از یاد برده است .
شاید این روز ها آسمان برای این دیگر به جای آبی ، خاکستری است که با خودش می گوید : «هر رنگی هم که باشم ، دیگر «آن ها» که مرا نگاه نمی کنند !»
دویدن ، دویدن و دویدن ؛ بدون زمانی برای سکون ، آرامش و سکوت ؛ این سرعت خیلی چیز ها را از او ، من و تو گرفته ؛ مثلاً لبخند یا طعم تلخ غم ! ؛ این روزها می خندد یا گریه می کند ؛ فرصتی برای یک شادی و یا اندوهی آرام و عمیق نیست ؛ همه چیز مختصر و مفید ، چکیده و در حد کمال است !
با همه ی این عجله ، اگر یک لحظه بایستد و این زمان بی ارزش ِ طلا-قدر را به حال خود رها کند ، می بیند این هم شوخی دیگری است ؛ از همان ظاهر و باطن های «آب و دان جدا» ! می بیند «ظاهر ِ دویدن» ، «باطن ِ سکون» دارد ؛ «سکون» و شایدواقع بینانه تر «سقوط» !
زندگی برایش چون «تردمیلی» شده که دایم بر رویش می دود ، عرق تمام بدنش را خیس کرده بی آن که سانتیمتری جلو رفته باشد . . .
این سرعت ؛ فرصت و قدرت ِ بخشیدن و طلب بخشش کردن را از او گرفته ؛ یکی نیست به او بگوید :
«می دانی ؟ آن چه برای ما پرواز بود ، پرواز بود ! هر چند انکارش کنیم !
می دانی ؟ جرأت می خواهد پذیرفتن ، دیدن و کشیدن پرتره ی زندگی وقتی بدانی از پاک کن خبری نیست ! و بیش از آن جرأت می خواهد لبخند زدت در پایان ، فارغ از طعم نتیجه اش !
می دانی ؟ جرأت می خواهد ، باور این که «تکیه گاهی تضمین شده» وجود ندارد که بار همه ی نا امنی هایی که به تو تحمیل شده را بر دوشش بگذاری . . .
جرأت می خواهد که بداتی این بار بر دوش خود «او» و هر «او» ی دیگری نیز هست ، و دست پا زدن برای «تضمین» ، «تضمین ِ حال و آینده» در این رودخانه ی خروشان «بلاهت محض» است !
می دانی ؟ تضمین دروغی است که تو سال هایت را برای یافتنش به هدر می دهی . . . »