پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

مـ ـث سـ ـگ !
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
 

اخلاقش مث سگه ؛ موجودی مهربون و وفادار . . .
به همین دلیل هم خیلیا دوسش دارن !
خیلی حس بدیه که ببینی همه علایقی که متوجه ِ توئه ، جنسش مث علاقه به یه سگه پشمالوئه . . .

د لـ ـهـ ـر ه

- وقتی دنبال کسی می گردی که تو خیابونا گم شده ،
این که کـِـی پیداش می کنی ، چیزی نیست که آزارت می ده ؛
عصبی می شی ، چون نمی دونی که کجا باید دنبالش بگردی !
- بعضی اوقاتم دقیقاً می دونی کجا باید دنبالش باشی ، ولی نیستش و نبودنش ، تو رو می بره تو شوک !
- وقتی می تونی بگی چیزی هست یا نیست که جاشو بدونی ؛
اونوقت می ری اونجا و می بینی که هست یا نه ،
ولی وقتی جای اون چیز رو ندونی ، نمی تونی از هیچ چیز مطمئن باشی ؛
چه بودنش ، چه نبودنش !


 
 
مـ ـر د نـ ـا مـ ـر ئـ ـی
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

شاید رویای نامرئی شدن ، همچون سوار شدن در ماشین زمان ، یا یافتن کیمیایی برای داشتن طلای بیشتر ، یادآور هیجان ، ماجراجویی و ارضای میل ورود به قلمرو نا شناخته ها باشد ؛ ولی هر سکه دو رو دارد !

چشمانش که باز شد ،

خود را در جمعی دید ،

به عادت زندگی سرگرم ،

و هر یک به دنبال راهی که عمر ، زود تر بگذرد ،

لبخند زد ، هیچ لبی پاسخش نداد ،

ابروان در هم کشید ، چشمی ندیدش ؛

به خود که آمد ،

خود را دیدو آن رویای دیرین را در دست !

نا مرئی شدن ،

عاری از هر لذت و حسّی که یک کاشف دارد .

پس از آن آموخت ،

غرق شدن را آئینی ست ؛

که درون از حس ، تُهی ؛

در انتظار صدای تُرمُز بایستی !