پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

مـ ـر ثـ ـیـ ـه ا ی بـ ـر ا ی یـ ـک ر و یـ ـا
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
 

بذری بر زمین افتاد ، از روی اتفاق ؛
شبنمی بر آن بوسه زد ،
همانند ِ بیدار شدن ِ بامدادی ، به آرامی سر از خاک بیرون کشید ،
برگ دستانش را باز کرد ،
و چشمان از نور خورشید نیم بسته .
چندی گذشت ؛
چشمی چرخاند ؛
برگ ها ی دیگر را که دید ،
فهمید ، نه بوته است ، و نه شاخه گلی
و درختی خواهد بود تناور ، با سایه ای برای سالیان . . .
به آرامی ، و با لبخندی از  جنس  نگاه ، قد می کشید ،
نه به سرعت رشد علفی هرزه با عمری دو روزه . . .
صبحی آمد و به رسم هر روزه ،
چشمانش را بست ، بدنش را کشید و سر به عقب برد ،
وقتی داشت نفسی عمیق می کشید ،
چشمان نیمه بازش سقفی دید بالای سرش ،
نور خورشید می رسید ،
باد می وزید ،
شبنم همراه بود ،
و خاک پر بار ؛
اما سقف برای یک درخت تناور ،
یعنی بوته شدن، خار شدن  . . .
آب دهانی قورت داد ،
لبخندی زد ،
و از آن روز خود را بوته ای نامید ، چند روزه !

پ.ن: عنوان این پست برگرفته از نام این فیلم است !