پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـر هـ ـنـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
 

نقاب هایت که اُفتاد ،

برهنه ، لُخت و عور در برابرم ،

زانوانت را با دستانت گره زدی ،

و کودکی شدی که آرام زمزمه می کرد :

من جیش دارم !

زنانگی ات بی نقاب ، طفلی معصوم است ،

که دلم را به رحم می آورد . . .

می خواهم نوازشت کنم ،

و در سبدی در بسته ،

سر کوچه ای خلوت ،

سر راه بگذارمت ؛

تا چون قاصدکی این بار ،

سال ها بر سر تاقچه ای از عشق ،

بدرخشی ، بدرخشی ، بدرخشی . . .


 
 
پـ ـا یـ ـیـ ـز
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
 

مبارزه با سرنوشتی محتوم گرچه قابل ستایش است ، ولی آن چه امید باز می گوید با آن چه باید باشد ، یا بهتر بگویم آن چه مطلوب است فر سنگ ها فاصله دارد .
تصمیمم بر سکوت را عادت لبخند می شکند و هر بار اراده ناکام می ماند .
امید را باید کشت تا آسوده تر با واقعیت کنار آیم .
این امید لعنتی همیشه بهترین دروغگو بوده است  ، همیشه !
که لذت هایی کاذب می سازد و وقتی رنگین کمان رویا رنگ می بازد به یکباره ناپدید می شود و تو را با خودت - تنها خودت  - رو به روی سنگ سخت زندگی رها می کند .
باید فصل مورد علاقه ام را از بهار به پاییز تغییر دهم ؛ پاییز گر چه دلگیر است و بوی مرگ می دهد ، ولی مرگی واقعی به زندگی ای کاذب  هزار بار شرف دارد !