پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

خـ ـو ب د و سـ ـت د ا ر م د یـ ـگـ ـه !
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

به نظرم خیلی خوبه که آدم دستای قشنگی داشته باشه ، مخصوصاً اگه دختری باشه با دستای ظریف ، انگشتای کشیده و ناخن های خوشگل !
ازون جایی که آدم پُر رویی هستم - یا اگه مؤدبانه اش رو بخوام بگم اعتماد به نفسم تو حرف زدن خوبه ! - دوست دارم احساساتمو راحت و بدون فیلتر بیان کنم ، برای همین معمولاً وقتی چنین دستی می بینم ازش تعریف می کنم .
به نظرمم هر کلمه ای نمی تونه عمق احساسمو راجع به لذتی که از نگاه کردن به یه دست زیبا می برم نشون بده . . .
مناسب ترین توصیفی که به ذهنم می رسه رو می گم ، که : چه دستای سـ ـکـ ـسـ ـی ای داری !
چند باری که این تعریف رو کردم - آخه هر دستی این شانس رو نداره تا مورد توجه من قرار بگیره ! - احتمالاً طرف من فکر کرده که می خوام بـ ..... مش !
خودشو جمع و جور کرده ، لابد ازم ترسیده و پیش خودش گفته : اوه اوه ! این پسره خطرناکه ! حسابی زده بالا !
شاید تنها کسی که بدونه من واقعاً دارم زیبایی اون دست رو ستایش می کنم و لزوماً قصد ندارم کار دیگه ای بکنم ! فقط خودمم ! خوب ، البته اون که نمی دونه چی تو سرمه و . . .
باسه همینم می ذاره می ره !
به همین راحتی . . . !
ولی بازم من آدم نمی شم و بازم این جمله رو هر وقت احساس کنم لازمه می گم و دوباره روز از نو و روزی از نو !
آخه می دونی چیه ؟ جز این کلمه ی سـ ـکـ ـسـ ـی ِ لامصب چی می خواد یه همچین خوشگلی ای رو با این غلظت توصیف کنه ، لامصب ؟!
(خودم حواسم هست که دوبار تو این جمله گفتم لامصب ! از عمد این کار رو کردم ، چون حال می کنم تو یه جمله دوبار از یه کلمه استفاده کنم و از اون جایی که آدم از خود راضی ای هم هستم با خودم می گم گـ ـو ر بـ ـا بـ ـا ی هر کی می خواد هر چی بگه!)


 
 
آ بـ ـا ژ و ر
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸
 

مـِـه ! نه فقط آینده ، نه فقط گذشته ، که حال را هم در بر گرفته ؛
در مـِـه ، همه در خود تنیده اند ،
چون همه چیز تیره و تار است ، خود را عقب می کشند تا تنه ی یک غریبه به زمین نیاندازشان .
با نمک این جاست که در این مـِـه غلیظ مگر غریبه و آشنایی معنا دارد ؟
مگر صورت (سیرت) کسی دیده می شود که آنها را تمیز داد ؟
این جا همه غریبه اند ،
در مـِـه همه بی کس اند . . .
ابراز محبت ، لبخند ، نیاز و . . . همه از فیلتر گذشته ای از شکست می گذرند و سیاه می شوند . . .
با نور کم سوی یک آباژور شاید بشود چشم ها را بست ،
آرزویی که رویا می نماید !