پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـا ر و ن
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
 

از ته دل که باشد ،
سخنی ، حرفی ، عشقی و نفرتی ،
به هر حال می نشیند بر دل !
و آنچه جاری شود تنها بر زبان ،
چون وصله ای نا همگون آویزان می ماند !


پ . ن 1 : هر چه سن بالاتر رود رویا فروکش می کند و منطق جایش را می گیرد ، پیری سپیدی موها نیست ، پیری رنگ باختن رویا هاست !


پ . ن 2 : یه صحنه هست تو فیلم Slumdog millionare که دختر بچه ای بی کس و تنها زیر بارون سیل آسای موسمی هند ایستاده . . . (خُب همین دیگه!)


پ . ن 3 : از کسی که بخواد به جای من فکر کنه ، بخواد چیزی رو به زور یا شاید زیر زیرکی تو مخ من فرو کنه خوشم نمیاد ، نمی تونم بهش اعتماد کنم و جلوش گارد می گیرم ، شاید حتی گاهی این حالت تدافعی کمی رنگ و بوی تهاجم هم به خودش بگیره ! چه این تحمیل گر یه آدم باشه و چه فیلم هایی مث Shindler's List  یا The Boy In The Striped Pyjamas یا هر فیلم خوش ساخت دیگه باشه ! (اخراجی های 2 چون تنها خصوصیتی که نداره خوش ساختیه اسمش کنار اون دو تا فیلم دیگه نیومد !)


پ . ن 4 : شادی نداره که پیری ، داره ؟ دیگه شمع ها رو کیک جا نمی شه ، پس عجالتاً بی خیالش می شم !


پ . ن 5 : خیلی از روزا هست که دوست دارم پنجشنبه باشن !

 


 
 
S a d B u t T r u e
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤
 

ساعت 7:30 روز سه شنبه 11 فروردین 87 :
با این هوای بارونی و سرد احتمالاً صف معاینه ی فنی خودرو باید خلوت باشه ؛ آخه کدوم خلی میاد امروز برای این کار ؟

ساعت 7:50 همان روز تقاطع نیایش و اشرفی اصفهانی (بارون تبدیل شده به تگرگی شدید) :
اوه اوه ! صفو نیگا کن !
انگار خیلیا مث من فکر کردن . . .
بی خیال سردار رویانیان ، من حوصله ی چنین صفی رو ندارم !

ساعت 8 حضور در محل کار و همزمان تبدیل شدن تگرگ به برفی سنگین :
- چه برف باحالی !
- طفلک کشاورزا ، این طوری همه ی شکوفه ها رو سرما میزنه و محصولاتشون به باد فنا میره . . .
- محصولاتشون ؟ کدوم محصولات ؟ مگه چیزی از کشاورزیه ما باقی مونده ؟ انقدر میوه وارد کردن که اگه سرما هم شکوفه ها رو نزنه باسه ی کشاورزا صرف نمی کنه میوه هاشونو بچینن . . .

لذت برف جاشو به غمی می ده که وقتی معلم تاریخ دوره ی قاجاریه رو درس می داد سایه اش میوفتاد روی کل کلاس و همه ی بچه ها دپرس می شدن . . .
می رم سراغ چک کردن E-mail هام ، یه خبر دیگه تو همین مایه ها ، انتقال گاز به هند و پاکستان با تخفیفی باور نکردنی و البته عذاب آور . . .
دیگه حس کلاس تاریخ و دوره ی قاجاریه این روزا جزئی از برنامه ی روزانم شده . . .

ساعت 14 برف دیگه نمیاد و هوا محشره ! قرار با دوستام برای دیدن فیلم «بهرام بیضایی» :
دیدن این فیلم یه جورایی شاید یه تکلیف باشه ! بعد از دیدن «اخراجی های 2» که صرفاً برای چند دقیقه خندیدن انجام شد و به اعصاب خردی و پشیمونی ختم شد شاید دیدن «وقتی همه خوابیم» بتونه اشتباه محض وقت گذاشتن برای فیلم بی ارزش و قشریه «ده نمکی» تا حدی جبران کنه ؛

ساعت 18 بیرون آمدن از سینما سپیده :
پسر ! من رو زمینم ؟ یا رو هوا ؟ وای مگه میشه ؟ تو این روزا که فک می کنی همه چی سیاهه دیدن یه فیلم عالی که راجع به همین سیاهی ها  ساخته شده می تونه چقدر لذت بخش باشه . . .
اسم فیلم تکان دهنده اس ، ریتم فیلم سریعه و بر خلاف بیشتر فیلمای ایرانی کند و کشدار نیست ، هر صحنه اش پره از دیالوگ ها و تصاویری که کلی حرف دارن (برای همین باید بیش از یک بار این فیلم رو دید) ، اگه خوب دقت کنی می بینی که چه طور دست گذاشته رو اون چیزی که ازش غافلیم ، روی خود ما ، فکرای ما و تقصیراتی که تماماً متوجه تک تک ماست ، نه کس دیگه ای !
«بهرام بیضایی» ! ممنونم بابت این که نشونم دادی هنوزم میشه چیزای مثبتی دید و لذت برد ، فیلمت رو خیلی دوست داشتم !

پ . ن 1 : منو از نگرانی در بیار لطفاً ، کاش می دونستی که چقدر سفیدی تو این سیاهی ها !


پ . ن 2 : با نمکه ! مغز فندقی ای رو دیدن که فکر می کنه مغزش اندازه ی «آلبرت انیشتین» مرحومه !

پ . ن ٣ : عنوان این پست از یکی از کارهای گروه Metallica گرفته شده است .