پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـهـ ـا ر ا نـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
 

صبر با بخشش آغاز می شود ، با امید می شکفد و با عشق شیرین می شود.

پروردگارا به من دلی فراخ عطا کن تا ببخشم ؛ بخشش روحم از بند آزاد می کند و چشمم به عشق می گشاید.

نوری بر قلبم بتابان که چون تو ، همه را دوست بدارم.

عشقی به من بده که چون از آن هدیه دهم ، باز بیشتر شود.

خــانــه ام چنان ســبــز کن ، تا درختی شود با انبوهی برگ و شاخه ، که همه ی فکر ها ، عشق ها ، زبان ها ، نگاه ها ، دین ها ، از کویر تا جنگل ، از کوهستان تا دریا ، از زن تا مرد ، از پیر تا کودک را در آغوش گیرد.

با بخشش بدی ها از خاطرم پاک کن ، با عشق دلم استوار کن ، تا این بار صبوری هایم به سبزی پایان گیرد ،

و استقامتم ، قامت خمیده ی میهن کهنسالم را چون جوانی برنا ، افراشته سازد.



 
 
شـ ـیـ ـشـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

حرف هایی که می خوریم گاهی می تواند زنده کند و بمیراند


بلند بلند فکر کردن گاه به اوج می برد و گاه به زیر می کشد !


 
 
خـ ـا طـ ـر ه
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

 

به خواب می روم و او را در آغوشی دیگر می بینم و ... می شکنم !


بیدار که می شوم او چشمانش خیس است ، فهمیده چه خوابی می دیدم!