پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

خـ ـیـ ـا ل
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

با هر نسیمی توفان می شود و آب مواج دلم ، مرا می لرزاند.
به من بنگر از در لطفت ؛
آنچنان گیجم و از این سو به آن سوی عرشه دائماً با هر تکانی پرت می شوم که نمی دانم از تو چه بخواهم ؛
مضحک است ، نه ؟!
و این خیلی بد است ؛ چون می گویند تو یک خیالی که اعتقاد به تو و یاری جستن از تو برای رسیدن به هدفی ، دعا به درگاه تو ، تنها «انرژی خودمان» را برای رسیدن به آن هدف بسیج می کند و وقتی من نمی دانم که چه می خواهم و راه حل یا هدفم چیست ، پس انرژی بسیج شده ام  هرز می رود فقط !

سـ ـر  ر یـ ـز

وقتی آب خیلی سرد یا خیلی داغ باشد ،
متوجه نمی شوی که از گرمایش می سوزی یا از سرمایش ،
احساسات فلج می شوند !


 
 
بـ ـهـ ـا ر (بریده بریده)
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

نمی دانم ، می دانم یا که خیال می کنم می دانم . . .
که بهانه اش چیست و همه ی شاخ و برگ هایی که بر آن  می پرد ، بر کدام تنه روئیده اند ؟
بهار متلاطم امسال که خورشیدش هر روز بار ها طلوع و غروب می کند و امید را با هر بار کنار رفتن ابری بر قلبت می تاباند ، سیاهی را به بازی می گیرد ؛
شاید همین است که غرق در قیر نمی شوم و سیاهی با بهانه های بریده بریده روی زمین می چکد !
از دیوار هایی که هستند و آن هایی که سراب توهمم ساخته اند ، باتلاقی ساخته شده که کابوسش مرا به درون می کشد . . .
کاش هیچ گاه ریاضی نمی خواندم ،
کاش نمی دانستم دو دو تا چند می شود ،
و چوپانی بودم شهر ندیده که گوسفندانش مرکز دنیایند !


پ . ن 1 : فیلم «بیست» رو دیدم ، ولی وقتی چند دقیقه پیش دوستی از من پرسید که : «به نظرت چه طور بود ؟» ، دیدم واقعاً نمی توانم نظر خاصی بدهم ، آیا از آن لذت بردم ؟ آیا پرویز پرستویی ، مهتاب کرامتی ، خمسه و . . . که فیلم را به برشی از زندگی با آدم های واقعی بدل کرده بودند را پسندیدم یا نه ؟ و در نهایت این پرسش که آیا دیدن این فیلم سوالی برایم مطرح کرد ؟ چیزی برایم داشت و یا بهتر بگویم چیزی داشت که من فهمیده باشم یا خیر ؟ نمی دانم !


پ . ن 2 : از تنهایی در گوشه ای از اتاق یا خلوتی که قدم زدن و شنیدن موسیقی در خیابان پر رفت و آمد و شلوغ نصیبت می کند و تو را به فکر می برد باید جلو گیری کنی ، و بترسی که بدانی ، نادانی ، مشغولیت و فریب را برایت تجویز می کنم . یک ماه دیگر بیا تا ببینم هنوز زنده ای یا نه !


پ . ن 3 : خیلی باید بی رحم باشی که خود را عقب بکشی ! این که خود را مستاصل و نا توان جلوه می دهی مرا می ترساند و احساس می کنم واقعاً آیا مرگ ازین روزها و شب ها شیرین تر نیست ؟


پ . ن 4 : شکستن ، صدایش و برگشت پذیر نبودنش . . .  می شکنم هر بار که می بینم هر دو آواره ایم ! و خود را مقصر می دانم ، بی آن که دلیلش را بدانم . . . در سرم فرو رفته این فکر ، که مرد باید مثل کوه باشد و تمام تقصیر ها و کمبود ها را بر گردن می گیرم و جیرینگ می شکنم ! برای همین شاید با نقش اول فیلم «کشتی گیر» همدردی می کنم ، وقتی می بینم که آن قدر شکسته است که دیگر جایی برای شکستن ندارد !


پ . ن 5 : سپیدی ها زیادند و از همان ها نیرو می گیرم که سیاهی ها را بنویسم !

 


 
 
پـ ـشـ ـت شـ ـیـ ـشـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠
 

صبح که از خواب پا می شم بی اختیار یاد اون روزا میوفتم ، یاد اون تاکسی نارنجی مادر بزرگم که می دادش اجاره و شندر غاز بابتش پول می گرفت کمک خرج خونه ، یاد اون میز کوچیک و سماوری که روش بود و همیشه در حال غُل غُل کردن بود ، یاد اون جام جلوی سماور ، یاد تنگی که آب سماور رو باهاش پر می کرد ، یاد دفترچه ی بسیج و قند و شکر ، روغن و سیگار کوپنی ، یاد کرسی و منقل برقی ، یاد برق که هر روز می رفت و چند باری که نقاشی هام از برنامه ی کودک (ساعت 5 بعد از ظهر) پخش شد به خاطر قطع برق هیچ کدومشونو خودم از تلویزیون ندیدم ، یاد اتوبوس های دو طبقه که سوار شدن توش تو عالم کودکی برام یکی از لذت بخش ترین کارها بود ، یاد چیپس هایی که درش یه تیکه مقوا بود و با یه منگنه به کیسه ش وصل شده بود ، یاد پفک و کامک ! یاد اوشین ، سرندی پیتی ، پسر شجاع ، تنسی تاکسی دو ، لولک و بولک ، یاد درخت خرمالوی وسط حیاط ، یاد خونه ی کاه گلی آقا بزرگ تو سرآسیاب و درخت توت خوشگل و قدیمیش ، یاد موتور بابا که روی باکش می نشستم و وقتی خیابون خلوت بود گازش رو می داد دستم و من عشق می کردم ، یاد دوچرخه بازی و فوتبال با بچه های محل تو سه ماه تعطیلی تابستون ، یاد آژیر خطر و رفتن به پناهگاه که اون موقع برام بیشتر مث رفتن به مهمونی ای بود که شب ها هم می تونستم دوستامو ببینم ، یاد آقاجون ، مادر جون ، حاج آقا و مامان جونم ، و یاد تو که هر بار که میومدیم برای دیدنت ، من به خاطر اون آقاهای ریشو می ترسیدم بیام اونور شیشه ، یاد آخرین باری که اومدم و بالاخره ترس و رو گذاشتم کنار و به جای دیدنت از پشت شیشه و شنیدن صدات با اون گوشی ها اومدم اونور کنارت ، با موهات که همش سفید شده بود وزنت شده بود 32 کیلو ، بغلم کردی ، منو بوسیدی و لپامو گاز گرفتی ، فقط چند بار تو عمرم دیدمت ، فقط چند بار ، ولی وقتی بهت فکر می کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ، دلم برات تنگ شده عمو ! ای کاش اقلاً جات رو می دونستم تا سنگ قبرتو بشورم و یه دل سیر باهات حرف بزنم ، دلم تنگه عمو . . . دلم تنگه !