پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـغـ ـض
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤
 

قـــــدم زدن زیـــــر بــــاران ،

زیر آفتاب اشک آلود پاییزی ،

بوییدن لذت یک آغـوش داغ ،

و بغضی پنهان زیر خروارها خاک ؛

زنده شدن از گرمای فنجانی داغ ،

تکیه بر نیمکتی چوبی ، در سکوت رقص برگ های خشکیده ،

تلخی دود سیگار را با قهوه ای تلخ تر شستن ،

خیره ماندن به نسیمی که ته دل را می شوراند ،

با دیدن خوابت در پاییز ،

بغضی پنهان زیر خروارها خاک ،

زیر برگ های چنار پنهان تر می شود . .  .

 

پ.ن: وقتی امید باشد در بد ترین شرایط اقتصادی ، محدودیت های اجتماعی ، انحصارهای سیاسی ، نا امنی ، بی عدالتی ، شکنجه ، تجاوز . . . احساس شادی بیشتری می کنی تا این که در رفاه و آرامش نسبی باشی و امیدت ته کشیده باشد . . .