پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

زخم و زيلی!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۸
 

امروز بعد از مدت ها زمین خوردم و یکمی دست و پام زخم شد...........

 

وقتی ساعت 8:20 شب از کلاس معارف برمی گشتم و به سمت پارکینگ

 

 حرکت می کردم شروع به دویدن کردم و یک بلوک سیمانی رو ندیدم و

 

 محکم به زمین خوردم خوشبختانه دختر ها زود تر کلاساشون تعطیل میشه

 

و اونجا حضور نداشتند تا یه دل سیر بهم بخندن!

 

بر عکس  حالا که یه پسر معمولی و آروم و سر به زیر و مودب و گل و

 

بلبلی هستم وقتی کوچیک بودم بسیار شر و شیطون بودم..............

 

شاید روزی سپری نمی شد که من زمین نخورم دست و پام زخم نشه

 

یکی از تفریحاتم پریدن از بالای پله ها بود برام خیلی جذاب بود که

 

از 7-8- 10 تا پله یه دفه بپرم پایین که البته بیشتر اوقات تا رسیدن به

 

 پایین پله ها روی هوا نمی موندم!

 

برای همین همیشه ساق پام قلمبه قلمبه باد کرده بود..........

 

ولی من خیلی کله شق تر از این بودم که از درد گریه کنم

 

در دوران کودکی خیلی کم گریه می کردم چون زیادی مغرور بودم

 

چندباری هم که به خاطر شیطنت بیش از حد کتک خوردم اصلا گریه

 

نکردم و همین باعث می شد بیشتر مورد لطف ضارب قرار بگیرم!

 

ولی اگه یکمی عقل تو کله ام بود شاید قبل از تنبیه بدنی اگر گریه

 

می کردم از کتک خبری نبود!

 

فکر کنم از وقتی که به اصطلاح بزرگ شدم خیلی بیشتر از دوران

 

کودکی اشک ریختم و هیچوقت هم وقتی به گریه نیاز داشته باشم

 

سعی نمی کنم که جلوی خودم رو بگیرم

 

اصلا لزومی برای این کار نمی بینم

 

با این جمله هم که می گه : مرد هیچوقت گریه نمی کنه کاملا

 

مخالفم

 

گاهی اوقات اشک ریختن باعث می شه سبک بشی و درد و غمی

 

که در دلته سبک تر بشه.............

پس چرا باید ازش دوری کرد؟

تا بعد...................