پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

دبستان و دانشگاه پلی تکنيک!
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۱
 

دبستانی که من در آن درس خواندم نزدیک دانشگاه پلی تکنیک

 

( امیرکبیر ) بود....

 

خیلی از بچه ها فرزندان کارمندان دانشگاه بودند و بعد از تعطیل

 

شدن مدرسه به دانشگاه نزد پدر یا مادر خود می رفتند.

 

من هم با یکی دو نفر دیگه از بچه ها قاطی آن ها و قاچاقی

 

داخل می شدیم.

 

عشق ما این بود که به داخل دانشگاه بریم و وارد زمین فوتبال

 

دانشگاه – که معمولا دربش قفل بود -  بشویم و روی زمین چمن

 

فوتبال بازی کنیم...........

 

از روی دیواری که از لوله و سیم درست شده بود بالا می رفتیم و

 

داخل زمین فوتبال می شدیم.

 

برای بیرون آمدن هم همین کار را می کردیم و موقعی که باید از آن

 

بالا  به پایین بپریم به میله ای که تنها یک طرف آن به صورت عمودی

 

به این دیوار کذایی وصل بود آویزان شده و مثل بارفیکس یک تاب 30

 

درجه می خوردیم و به پایین می پریدیم.....

 

یکبار که بعد از بازی فوتبال مثل همیشه و با همان سبک و سیاق

 

از زمین بیرون می آمدیم وقتی همه ی بچه ها از زمین بیرون رفتند

 

من که آخرین نفر بودم از دیوار بالا رفتم و بعد از آویزان شدن به آن

 

میله می خواستم به پایین بپرم که......

 

به یکباره آن میله شکست و من در حالی به زمین خوردم که میله

 

محکم به سرم خورد احساس کردم مایعی گرم به روی صورتم

 

ریخت که بعدا از دیدن چهره ی وحشت زده ی دوستانم متوجه

 

شدم که آن مایع گرم خون است!

 

خون تمام صورتم را گرفت وقتی با بقیه قصد خروج از دانشگاه

 

را داشتیم که نگهبان دانشگاه با دیدن چهره ی من به شدت

 

نگران شد و اصرار می کرد که مرا به بیمارستان ببرد ولی حاضر

 

به این کارنشدم و به سمت خانه حرکت کردم........

 

نگران بودم که چه طور با مادرم روبرو بشوم ......

 

بالاخره زنگ زدم ..... خوشبختانه خاله ام ( همان کسی که با

 

نام مستعار دختری از پاریس برایم کامنت می گذارد ) در را باز

 

کرد من به کنار در رفته بودم طوری که چهره ام دیده نشود

 

دستم را جلو آوردم و گفتم من یکمی سرم زخمی شده وقتی

 

من را می بینی وحشت نکن.....

 

و خودم را نشان دادم بهت زده من را نگاه کرد.....

 

ولی او معمولا در مواقع حساس دچار احساسات نمی شود

 

و می تواند معمولا بهترین تصمیم را بگیرد.....

 

صورتم را به دور از چشم مادرم شست و زخمم را پانسمان کرد .....

 

مادرم که بر عکس خاله ام بسیار احساستی است در این جور

 

مواقع دست و پایش را گم می کند  با اینکه صورت من را در

 

حالی که غرق خون بود ندیده بود حسابی ترسید.

 

بعد از چند دقیقه از مدرسه زنگ زدند...... مثل اینکه تعدادی از

 

بچه ها به مدرسه برگشته و خبر این حادثه را به مدیرمان

 

داده بودند......

 

خلاصه من آن روز و فردایش را استراحت کردم در حالیکه حالم

 

کاملا خوب بود و احتیاجی به غیبت و نرفتن به مدرسه نبود!

 

و از این بابت خیلی خوشحال بودم که یک روز به مدرسه نرفتم!

 

لازم به ذکر نیست – با توجه به نوشته ی پیشین – که وقتی این

 

حادثه اتفاق افتاد با اینکه 9 سال بیشتر نداشتم حتی یک قطره

 

هم اشک نریختم......

 

البته حالا هم که تلاشی برای جلوگیری از ریزش اشکهایم نمی کنم

 

هیچگاه برای درد و صدمه ی جسمی گریه ام نمی گیرد !