پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

شيرينی ناپلئونی بدون قهوه!
نویسنده : شهاب - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳۱
 
ميدونی؟
ديروز رفته بودم محل قديميمون!
کلی تو کوچه هاش پرسه زدم. و در عرض نيم ساعت چندين سال خاطره شيرين رو دوباره تو ذهنم زندگی کردم.
توی کوچه پس کوچه هاش يه احساسی داشتم از يه طرف به دوست داشتم بی دليل با صدای بلند بخندم. و از طرف ديگه بغض داشت گلومو پاره می کرد!
نمی دونم اين ديگه چه مدلش بود!
ولی فقط می دونم که بغضم از نا راحتی نبود.
حيف که الان نيستی........ اگه هم بودی نه تو ديگه می تونی مثل اون موقع ها باشی نه من که نسبت به اون مقع ها ۱ متر بلند تر شدم.
راستی داشت يادم می رفت اون قنادی که صاحباش ارمنی بودنو يادته؟
از جلوش که رد می شدم به ياد اون روزا رفتم يه مقدار شيريني ناپلئونی خريدم.
ولی اين بار احتياج به قهوه نبود!
دوری تو جای خالی تلخی قهوه رو حسابی پر کرده بود........................
خوش باشی
تا بعد............................