پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

داستان سر و سنگ!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٩
 

 

 

امروز انقدر از در دیوار مشکل و شوک های ناراحت کننده برام پیش اومد که

 

الان بسیار گیج و مغمومم.

 

البته چیزی که باعث می شه نتونم حتی غری بزنم و اعتراضی کنم اینه که مسبب

 

پیش اومدن همه ی این ناملایمات خودم هستم.

 

منطق این رو می گه که حالا هر چقدر هم دیر شده باشه باید در روش و سیاقم

 

تغییرات عمده ای بدم و تمام سختی هایی که دارم رو درک کنم و از رویا بیام

 

بیرون و راهی برای غلبه بهشون پیدا کنم.

 

نمونه هایی همین دور و برم وجود دارن که با شرایط بدتر از این هم تونستن

 

خودشونو بالا بکشن و موفق بشن.

 

صرف این که دستیابی به موفقیت در این موقعیت مشکل و سخت هست نمی تونه

 

توجیهی برای من باشه که بخوام همین طور منفعل و خنثی به پیش برم.

 

در واقع راه دیگه ای جز این ندارم.......

 

امیدوارم زود تر از شوک های موجود خارج بشم.....

 

این تصمیم رو دارم.

 

مدت هاست در برزخ دنیای کوچیکی و بزرگی سیر می کنم ....

 

خیلی سخته بشه شرایط جدید رو درک کرد....

 

سرازیر شدن بار مسوولیت ها و اهمیت تصمیمات می طلبه که دیگه هر طوری

 

هست از این برزخ خارج بشم و باور کنم که بزرگ شدم........

 

کسی هست به من کمک کنه؟!

 

پا نوشت :

 

۱- کنسرت شجريان که حرفشو زده بودم فعلا کنسل شده.

 

۲- وبلاگ دومم آپديت شد.