پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

عشق و ديوانگی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۳
 
در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضايل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه؛ ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و ديوانگی فورا فرياد زد : من چشم می گذارم من چشم می گذارم! و از آنجايی که هيچ کس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال همه بگردد.
ديوانگی به جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن.... يک .....دو.....سه.... همه رفتند تا جايی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت ميان انبوهی زباله پنهان شد.
اصالت در ميان ابر ها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمين رفت.
دروغ گفت زير سنگی پنهان می شوم ولی به ته دريا رفت.
طمع داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی گشت.
و ديوانگی مشغول شمردن بود... هفتاد و نه ..... هشتاد..........هشتاد و يک همه پنهان شده بودند.به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.
و جای تعجب هم نيست چون همه می دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همين حال ديوانگی به پايان شمارش می رسيد. نود و پنج... نود و شش...... نود و هفت...... هنگاميکه ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در ميان بوته ای گل سرخ پنهان شد.
ديوانگی فرياد زد : دارم ميام دارم ميام و اولين کسی را که پيدا کرد تنبلی بود. زيرا تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود. و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه ؛ هوس در مرکز زمين؛ يکی يکی همه را پيدا کرد به جز عشق.نا اميد شده بود.
حسادت در گوش هايش زمزمه کرد ؛ تو فقط بايد عشق را پيدا کنی او پشت بوته گل رز است.
ديوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و آن را با شدت و هيجان زياد در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جايی را ببيند. او کور شده بود.
ديوانگی گفت : من چه کردم من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو.
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگی همواره در کنار اوست.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع : اینترنت
گرد آوری سید حمیدرضا محتشمی