پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳
 

تو ميداني وهمه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ،

 

از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من

 

عاجز است .

 

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن

 

بخاطر تو و رنج بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

 

از شادي تست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد.

 

و از خوشبختي تست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس

 

مي كنم.

 

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات

 

ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،درياب ! درياب !

 

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،

 

‌هر لحظه زندگيم بر اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند

 

وشاهد هستند،‌

 

آزادي تو مذهب من است،

 

خوشبختي تو عشق من است،

 

آينده تو تنها آرزوي من است.

 

دكتر علي شريعتي