پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

محبت
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٢
 

 

 وقتی اين نوشته رو خوندم (بلاگ شام مهتاب من) :

چرا وقتي برامون احترام  قائل  مي شند  زيادي  ازشون  فاصله مي گيريم...

چرا حس مي كنيم شايد از اون سرتر هستم كه بهم علاقه داره؟

حالا چرا برعكس تا ببينيم يكي برامون  كلاس  مي ذاره مثل سگ

توله دنبالش راه مي افتيم... ؟

تا فقط نگامون كنه.........

چرا قدر محبت رو نمي دونيم؟!

داشتم فکر می کردم که چرا واقعا اينطوريه؟

شايد دليلش اينه که انقدر دوستی و محبت خالص و واقعی کم و شايدم ناياب شده که هيچ کس باور نمی کنه کسی واقعا به خاطر خودش اون رو دوست داره .....

وقتی محبتی از کسی می بينيم زود پيش خودمون فکر می کنيم :  چه توقعی از من داره ....؟

ويا چه سو استفاده ای می خواد از من بکنه؟!

نمی دونم شايدم حق داريم که اين همه وسواس داشته باشيم....

ولی فکر می کنم اگه کسی باشه که يه محبت صيقلی و اصيل  تو  دلش  باشه تا  ابد  محبتش نا شناخته نمی مونه ......

بالاخره يکی پيدا ميشه که بفهمه .....

اميدوارم که اينطور باشه!

ولی با همه ی اين حرفا پس اون حکايت سگ توله رو چه جوری ميشه توجيح کرد؟!

شايد ناخود آگاه فکر کنيم تکبر و بی توجهی نشانه ی  قوت شخصيت و قدرت شخصه و بی شيله پيله بودن و صميميت حاکی از ضعف و دون مايه بودن يک نفر.....

به هر حال هر کسی يه نظری داره!