پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

فوران سوژه
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳۱
 

از دیروز صبح تلفن خونه ی ما قطع شد ؛ بار ها شده که یه هفته بلاگمو به روز نکردم و بعد از یک هفته هم که می خواستم مطلب جدیدی بنویسم از بی سوژگی دچار سر در گمی بودم .

ولی مث اینکه آدما هر وقت چیزی رو ازشون بگیری , نبودش براشون تبدیل به یه حسرت گنده می شه !

با اینکه جمعه شب بلاگمو به روز کردم و تا الان تازه 48 ساعت از اون می گذره ولی تو این مدت کوتاه کلی سوژه برای نوشتن تو ذهنم شکل گرفت که الان سه تای اونا رو در پایین این نوشته می تونید بخونید , نمی دونم اگه تلفن خونه قطع نمی شد آیا باز هم این نوشته ها پیداشون می شد یا نه ؟!

حالا به هر حال فکر می کنم  نوشته های این دفعه در واقع برای سه بار آپدیت کردن یه بلاگ کافی باشه ولی حالا شما این شانس رو دارید که با یک بار اومدن به این بلاگ توپ و باحال !!! به اندازه  سه تا پست مطلب بخونید !

 

چوپان مسخره باز

 

حتما ماجرای چوپان دروغگو یادتون هست ؛ برای من تازگی ها ماجرایی پیش اومده که از جهاتی به اون داستان شباهت داره .

هر وقت در مورد یک موضوع خاص با دوستم جرف می زدم شروع به شوخی و مسخره بازی در مورد اون موضوع می کردم ؛ و حالا که می خوام حرف های جدی بزنم اون باورش نمی شه که حرفام جدیه !!

حالا فکر می کنم عبارت چوپان مسخره باز یا پسر معمولیه مسخره باز در موردم صادق باشه !!!!

 

دلتنگی

 

اون موقع ها که خیلی کوچیک بودم و شاید حدود 6-7 سالم بیشتر نبود شغل پدرم طوری بود که تا دیر وقت یعنی حدود ساعت 12- 1 نصفه شب به خونه نمیامد و صبح ها هم وقتی من به آمادگی یا مدرسه می رفتم اون هنوز خواب بود چون یک ساعت دیر تر از من از خواب بیدار می شد . در واقع من در طول هفته اصلا بابام رو نمی دیدم به جز روزهای تعطیل ؛ و از اونجایی هم که خیلی بابایی بودم دائم دلم براش تنگ می شد .

وقتی می خواستم بخوابم مامانم برام یه لالایی می خوند :

« لالالا گل پونه ... »

تا اینکه می رسید به یه بیت و می گفت :

« باباش رفته سر کاره ... »

تا به این قسمت می رسید من داغ دلم تازه میشد و شروع می کردم به گریه کردن و از اونجایی که بزرگتر ها تعریف می کنند من خیلی گریه هام مظلومانه بوده ( چون خیلی بی سر و صدا گریه می کردم و مث اکثر بچه ها که صدای گریه شون تا 10 تا خونه اون طرف تر هم میره صدام بلند نبوده ) مامانم هم از دیدن گریه ی من شروع به گریه می کرده و دوتایی می نشستیم هق هق گریه می کردیم !!

هر شب هم مامانم به من می گفت که : « وقتی تو گریه ات می گیره چه اصراری داری که بازم این لالایی رو برات بخونم ؟! » ولی باز هم اصرار می کردم و هر شب قبل از خوابیدن من این داستان تکرار می شد !! ( اه اه چه بچه ی لوسی ! )

حتی الان هم وقتی به فکر اون روزا می افتم و احساسی که اون موقع داشتم رو مرور می کنم بغضم می گیره ....

حالا شاید بعد از 16-17 سال از اون روزها بعضی شب ها همون بغض گلوم رو فشار می ده ؛ البته نه برای بابام ...