پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

آش شلم شوربا
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٦
 
سلام.
انقد اضطراب داشتم که يه دونه از کلاسای پنجشنبه رو دودر کردم زودتر اومدم خونه تا يه وقت ديرم نشه
يکی از بچه های دوران دبيرستانم رو خبر کردم که با من بياد
مث اينکه احتياج به يه جور تکيه گاه داشتم!
توی بلوار کشاورز ماشين رو پارک کردم و وارد پارک شديم تا دنبال نگارخانه بگرديم
داخل پارک تنها جايی رو که از طريق تابلو ها می شد پيدا کرد دستشويی ها بود!
فقط يه تابلو برای نگارخانه بود که اونم ۱۰ متر بيشتر ازش فاصله نداشت!
خلاصه رسيديم انتظار داشتم شونصدتا آدم اونجا از سر و کول هم بالا برن!ولی از اين خبرا هم نبود
من فقط دو تا نشونی داشتم:
۱- سر کچل علی کوچولو
۲-و اينکه شنيده بودم خانوم خاطرات کودکی قد بلند هستن
یه خانومی با کالسکه و یه بچه دیدم مشخصات درست بود ولی من از ترس خیط شدن ترسیدم برم جلو
تااینکه چند نفری نزدیک شدن و دیگه فهمیدم که خودشونن
منم رفتم پیششون
ولی.........
حسابی جا خوردم من تقریبا از همه اونایی که اومده بودن کوچیک تر بودم
یه لحظه حس کردم ..................
نمی دونم چی حس کردم فقط می دونم اون اولش حسابی دست پاچه شده بودم
تا پنج و ربع منتظر وایستادیمو بعد شروع به قدم زدن کردیم و تا حدود ساعت هفت و نیم با هم بودیم
الان که دارم این ماجرا رو تعریف می کنم خیلی خوشحالم از اینکه دیروز به اونجا رفتم و با اونا آشنا شدم
واقعا به من خوش گذشت و عصر فراموش نشدنی ای بود
ولی در مورد مقایسه اون چیزی که تو ذهنم داشتم تا واقعیت باید بگم از بچه هایی که اونجا اومده بودن فقط عملا وبلاگ خاطرات کودکی بود که دائما می خوندم و بقیه رو یا اصلا ندیده بودم یا در حد یکی دوبار
ولی شاید عجیب به نظر بیاد ولی خاطرات کودکی دقیقا مث همون تصویری بود که تو ذهنم ازش داشتم!
البته اون طور که انتظار داشتم آدمای زیادی نیومده بودن از بلاگر ها فقط ۶ نفر بودن که همه رو بهتون معرفی میکنم:
۱-خاطرات کودکی که احتیاج به معرفی نداره؛ یه استاد دانشگاه و به طور کلی یه آدم همه فن حریف صمیمی و فعال و سرزنده به همراه همسر دوست داشتنی و پسر های نازنینش؛ باید اعتراف کنم که حداقل در ظاهر این زوج به نظرم رویایی ترین زوجی بودن که تو زندگیم دیده بودم!
۲-سه تار که خیلی از شخصیت و بی تکلفیش خوشم اومد ؛ آقای سه تار که البته هنوز نوشته هاش رو نخوندم سه تار میزنه! و همین روزها سربازیش تموم میشه و در امر سخت افزار یه پا اوستاس!
۳-رختکن خاطرات یه آدم پر از انرژی شاد و بی شیله پیله!
۴-من و ماریا که البته همین چند روز پیش برای اولین بار وبلاگش رو خوندم رو خیلی نمی تونم معرفی کنم ! چون از موقعی که اومد فقط با سه تار حرف زد تا موقعی که رفت. ولی فکر می کنم اگه کلاس نمی رفت و بازم میموند به نفعش بود
۵-محمد با پسر بانمکش که نوشتن در موردش سخته ؛ فقط همین رو بدونید که قبل از اختراع کامپیوتر تو کار وبلاگ بوده!
به هر حال جای شما هم حسابی خالی بود
(من اینهمه پر حرفی کردم و در مورد بقیه نظر دادم و لی نمی دونم خودم تو نظر بقیه ی بچه ها چه جوری اومدم!)
------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستی بهتون گفتم که با یکی از دوستای دبیرستانم سر قرار رفتم؟
خوب احتمالا قراره که به زودی اون رفیقمون هم اینجا بنویسه
اگه می خواید بدونید چه جور آدمیه فقط میتونم بگم مودب ترین آدم دنیا با روحی حساس و شاعرانه!
خودتون بعدا می فهمید!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگه از وبلاگ قبلیه من تا حالا با من باشید می دونید گابریل کیه اگه دلتون براش تنگ شده باید بگم ایشون الان رفته سربازی و الان داره دوره آموزشی شو می گذرونه البته در عجب شیر!
------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه وبلاگ جدید راه افتاده به این نام که امید وارم بهشون سر بزنید تا اعتماد به نفسشون زیاد بشه
اونا از دوستای منن هواشونو داشته باشید!


------------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز خيلی ديگه طولانی نوشتم؛ به بزرگيه خودتون ببخشيد!
ولی می خواستم بدونم شما جرج اورول رو ميشناسيد؟!
چی ؟
بلندتر بگيد!
آها می پرسيد چه ربطی داشت؟
بعدا می فهميد!
تا بعد...............................