پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
 

وقتی یک کامیون کوچک که پر از تیر آهن توی یه کوچه ی تنگ و ترش افتاده بود توی جوی آب٬ پیرمردی که لنگ لنگان از اونجا می گذشت با عصبیت با مزه ی پیرمردها گفت :
انقدر نصفه شب سر و صدا کردید و نذاشتید یه خواب راحت بکنیم تا آه ما شما رو گرفت !