پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

فرودگاه
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳
 

کامبیز داره از کالیفرنیا میاد ایران ... بعد از 15 سال .... الان باید حدودا 35 سالی داشته باشه ... فرودگاه مهرآباد مث همیشه غلغله اس ... و بخش قابل توجهی از مستقبلین رو باید از آن کامبیز جون دونست .... هر چی دختر تو فامیل بوده رفته بهترین لباساشو پوشیده و غلیظ ترین آرایش ممکن رو کرده که شاید کامبیز تو نگاه اول دلش پیش یکیشون گیر کنه .... مث یه جور بخت آزماییه ..... باید دید اون فرشته ی شانس رو شونه ی کی میشینه ...

خیلی از دختر ها رو کامبیز اصلا نمی شناسه ...

- سلام خیلی خوش اومدین ... ( با یه عشوه ی شتری ! )

ببخشید من شما رو می شناسم؟ Thanks -

- کامی جان مادر ایشون دختر صغری خانم هستن دیگه .... ماشاالله تو دانشگاه علی آباد کتول لیسانس آبمیوه گیری گرفتن ...

- به هر حال خیلی خوشبخنم ....

- ایشون هم آزاده جون دختر مریم خانومن ... ایشون هم فریبا جون دختر آقای سرهنگ هستن .... و ....

- از آشنایی همتون خوشحالم .....

- خلاصه همه نصفه شبی دنبال ماشین کامی خان راه میوفتن میرن خونه ی اونا ....

اونجا که میرسن کامی بعد از یکساعتی که کمی می شینه و استراحت می کنه شروع به باز کردن در چمدوناش می کنه ....

چمدون اول رو که باز می کنه دستش رو می کنه لای لباس ها در حالی که معلومه هی دنبال چیزی میگرده ، یه دفه لبخندی میزنه و شروع می کنه به در آوردن چیزی از لای لباس ها ...

وقتی کاملا بیرون میاد مث اینه که دختر ها جن دیدن ..... همه کلی رنگشون میپره .... یه قاب عکس بزرگه که عکس یه دختره بلوند رو توی خودش گنجونده .... کامی جون قاب رو می ذاره روی میز و با تحسین نگاش می کنه و می گه :

I Never Forget You !