پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
 

امروز خانم همسايه ما داشت با مادرم صحبت می کرد:

ـ شما که علی آقا را می شناختيد که چه مرد خوبی بود.با اين وجود

 اونو مثل يه وزنه روی گلوم احساس می کردم.الان که مرده خيلی

 راحت ترم.

ـ همکارم پس از سالها بی خانمانی وقتی شوهرش مرد تونست

 يه پولی پس انداز کنه و يه خونه خوب بخره.

ـ عمه دوستم تونست چند تا سفر زيارتی بره.(البته پس از مرگ

همسرشون)

ـ....

باقيشو شما بگيد.