پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

کرسی
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٧
 

با اينكه سالها از اون دوران مي گذره و من اون موقع يه پسر بچه 6-7 ساله بيشتر نبودم ؛ ولي هنوز لذت گرماي كرسي رو به خوبي به ياد دارم ....
بخاري علاءالدين نفتي به زور مي تونست مهمون خونه ي حاج آقا ( پدر بزرگم ) رو گرم كنه ، به ناچار شباي سرد زمستون همه پناه مي بردن به يه ميز مربع چوبي با ارتفاع نيم متر كه زيرش يه منقل برقي بود و روش يه لحاف بزرگ ....
تو ذهنم يه تصوير از شب يلدايي هست كه عموهام و ما و بقيه دور كرسي نشسته بوديم و در حاليكه كلي آجيل و انار و ميوه هاي ديگه روي كرسي بود پاهامون رو با گرماي لذت بخشش گرم مي كرديم و با صداي بلند مي خنديديم و ....
چقدر دلم هواي كرسي كرده ....