پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

دانشجوی عاشق!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۳٠
 
دانشجوی عاشق!
شنبه:
همون لحظه ای که وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگينش شدم.هرجا که می رفتم انو می ديدم؛ يکبار که از جلوی هم در اومديم نزديک بود بهم بخوريم؛ صدا شو نازک کرد و
گفت : ببخشيد
من که می دونم منظورش چی بود. تازه ساعت ۹:۳۰ هم داشتم بورد رو می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.اره دقيقا می دونم منظورش چيه.اون می خواد زن من بشه.
بچه ها ميگفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرقتم باهاش
ازدواج کنم.
يکشنبه:
امروز ساعت ۹ به دانشکده رفتم موقع رفتن تو سرويس يه خانومی پشت سرم نشسته بود که با رفيقش می گفت و می خنديد.تازه به من گفت : اقا ميشه شيشه ی پنجره تونو ببنديد؟
من که می دونم منظورش چی بود.اسمشو می دونستم اسمش نرگس بود
مثل روز روشن بود که می خواد با اين خنديدن منو نرم کنه که بگيرمش . راستييتش منم از اون
بدم نمی ياد.از خدا پنهون نيست از شما چه پتنهون تصميم گرفتم با نرگس هم عرسی کنم.
دوشنبه:
امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم.بعد از کلاس مينا يکی از هم کلاسی هام جزوه ام رو ازم خواست.من که می دونم منظورش چی بود. حتما مينا هم می خواد با من ازدواج کنه.راستييتش منم از مينا بدم نمياد. تصميم گرفتم که باها ش ازدواج کنم.
سه شنبه:
امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مريم خبری بود نه نرگس و نه مينا. فقط يکی ازم پرسيد : اق ببخشيد امور دانشجويی کجاست؟
من که می دونم منظورش چی بود. ولی تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش ابی بود
احتمالا استقلاليه.
وقتی جريان رو به دوستم گفتم گفت: ای بابا منظوری نداشته.
ولی من می دونم که دوستم به ارتباطات بالای من با دختر ها حسوديش ميشه.
حالا به کوريه چشم دوستم.
(اين مطلب از جايی نقل قول شده است. و اثر من نيست؛ در ضمن از وبلاگ قبلی ام هست)
تا بعد.....................