پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٤
 


وقتی تخته سنگی چند تنی از آسمان به رویت پرتاب می شود عاقلانه ترین کار اینست که فرار کنی ، هر چند شانس موفقیتت کم به نظر برسد !


می دود و می دود و می دود بی آنکه به مقصدی فکر کند ....
سرعتش را کم می کند و در حالیکه هنوز نفس نفس می زند به اطراف نگاهی می کند و تازه متوجه می شود که کجاست !
نفسش سرجا آمده سکوت و تاریکی شب با وجود گرمای هوا هنوز لذت بخش است ، آهی می کشد و با توده ای از اکسیژن داغ ریه هایش را پر می کند !