پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

مسافر کوير
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٤
 

تنها ی تنها راهشو شروع کرد ، کویر نوردی همیشه براش جذاب بود چون کویر پر از چیزی بود که بهش احتیاج داشت : خلاء !
کویر جز دریایی از شن و آسمانی بی نهایت هیچ چیزی نداشت وهرکس مهمانش می شد جز جسمش چیزی همراهیش نمی کرد ، تمام فکر ها و دغدغه ها و آینده و گذشته و عشق و نفرت در کویر تنهایش گذاشتند و او هم همین را می خواست قدم هایش را به جلو بر می داشت ، بی هیچ عجله و شتابی چون این بار رهای رها بود ، زمان ، سرعت و مقصد معنایی نداشت ، فقط سبکی و رهایی ، از همه چیز؛ مقصدش بود .
گرمای سوزان کویر بدنش را خیس ِ خیس کرده بود گویی در دریایی نیلگون می خرامد ؛ لباس هایش را کم و کمتر می کرد ، نه تشنگی و نه گرما ، بلکه عالمی چون خلسه او را در خود می کشید ، مست ِ مست بود جهت را گم نکرده بود ، در خلاء جهت معنایی نداشت ؛ آب بدنش تبخیر می شد و او سیراب ِ سیراب بود . . .
چشمانش را باز کرد به پایین نگاه کرد به یکباره خودش را دید که به روی زمین افتاده ، دیگر رهای رها٬ جسمش در کویر مانده و روحش از آن خودش شده بود با اینکه یک قمقمه پر از آب هنوز کنارش روی زمین بود . . .
احساس سبکی می کرد ، جسمش هیچ دغدغه ای برای روحش نگذاشته بود ؛ چون هیچ کس جسمش را پیدا نمی کرد که بر آن زاری کند ، او خود بهتر از هرکس می دانست که به میل خود مسافر کویر شده و هیچ کس و هیچ چیز باعث این سفر نشده بود ؛ هیچ تقصیری نبود .... هیچ !