پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

حال قربانی می شود ...
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
 

 

ماشین ها مستقیم به طرفت می آیند و بی تفاوت هرکدام به سمتی می پیچند . انگار نیستی ، انگار هیچکس نه تو را می بیند و نه صدایت را می شنود . . .
و حالا سر سه راهی . . . از کدام سمت باید بروی ؟
. . . امان از وقتی که شمال و جنوب را هم گم کنی . . . حتی راه هم مشخص نیست . . .
شاید بتوان از پرواز یک کلاغ لذت برد و با او هم سخن شد ،
اگر گوشی برای شنیدن و زبانی برای چرخیدن داشته باشد !
و در خلأ همه مهربان ترند !
او می خواهد خود را قربانی کند با طنابی از آینده ای خیالی . . .
بی مفهوم ترین واژه ها عمیق ترین معنا ها را يافته اند از وقتی احساس مرده است . . .