پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۳
 

 

هر روز ظهر که میومد یه مشت تافی شکلاتی از جیب کتش در می آورد و می گفت : " شهاب دستاتو بیار جلو "

همیشه یه چند تاییش میریخت رو زمین ، چون یه مشت اون از دوتا مشت یه شهاب پنج ساله بزرگتر بود . .

بعد از ناهار موقع چرت عصر که می شد ، می گفتم : " خب حالا برام قصه بگو "

می گفت : " بابا آخه من همون یه قصه رو بلدم که هروز هم برات می گم ، خسته می شی تو ! "

می گفتم : " من همون رو دوست دارم ، بازم برام بگو . .  "

مرد صبور و کله شق ، پیرمرد با صفا و خوش سیما ، خیلی این مدت دلم هوا تو کرده بود . .

می خواستم بگم خیلی دوست دارم . .

همیشه تو برای من تافی میاوردی ، گفتم این بار من برات بیارم . .

دیروز برات تافی شکلاتی گذاشتم ، دیدیش ؟